|
|
|
|
||||||||||||
|
كارگاه شعر نقد و نظر
پيشدرآمد: بعد از چند شماره بحث كارگاهی شمس آقاجانی در بارهی شعر و مرور يكی چند شعر از نمونههای منتشر شده در «فروغ»، اينك رویكرد نقد و نظر را با بحثی كه پژمان طرفهنژاد، دوست و همراه «فروغ» كه دستی هم در شعر دارد، به پيش میكشد، ادامه میدهيم.
اشاره: مطلبی كه در زير و در دو بند آمده است، كوششیست تا فتح بابی شود برای آشنايی بيشترم شايد با نوعی تعبير خاصی از شعر و سرايش آن. بنا بر اين، از منظر گشايش نظر و موشكافی بيشتر در اين مبحث، به اين مطلب بنگريم، بهتر است.
1 تعريف شعر در عالم هنر، مثل تعريف بسياری از مقولات ديگر كار دشواریست، چراكه آن حدودی كه برای يك تعريف میبايد به كار برده شود در اين زمينه به دست آمدنی نيست. تعريف علمی با تجربه و آزمايش به دست میآيد و تعريف منطقی و كلاسيك با قواعد و ضوابط منطق ارسطويی قابل تطبيق است. ما شعر را میتوانيم به عنوان يك اثر زبانی با معيارهايی بشناسيم. وزن، قافيه، تخيل و ايماژهای خاصی در زبان برای نحوهی بيان و حالات و تأثرات ويژهيی كه به آنها تأثرات يا حس شاعرانه میگوييم، عواملی هستند كه شعر را از نثر متمايز میكنند. بيفزاييم به آن مفهوم نظم و شعر شاملو را. شايد به تعبيری بتوان گفت شعر بيانی عاطفیست از افكار ما در بارهی مسائل اجتماعی و فلسفی و ... كه میتواند موزون باشد يا نه، متخيل باشد يا كاملا برهنه، استعاره و تشبيه داشته باشد يا نه، و شايد مقداری كلمه در كنار هم. در اينجا بايد ميان شناخت عقلی محض و شناخت حسی تفكيكی قائل شد. اولی بر عقل تأكيد میورزد و دومی بر احساس. برخورد عقلی، شخص را از موضوع جدا میكند و میخواهد كه ميان شناسنده و شناختهشده فرقی بگذارد تا يكی بتواند ديگری را بهتر و دقيقتر بشناسد، اما در مسألهی هنری اين طور نيست. ميان شناسنده و شناخته شده اتحادی وجود دارد. به نظر من ،اصولا اين نوع تعاريف از فلسفهی يونانی میآيد كه همه چيز را میخواهد عقلی تبيين كند، از خدا گرفته تا گياه و جهان و هنر. اين معيارهای عقلی منطقیاند و ناگزير وارد شعر هم شدهاند. در شعر كلاسيك معيارها مشخص بود، اما بعد از آن معيار شناخت شعر نيز تغيير كرد. البته در آن روزگار هم ملاكها ظاهری نبودند و به همين جهت، ناصرخسرو شاعرتر از مولوی نيست. شعر میبايست دارای ادراك، احساسات و تجربيات شاعرانه میبود. برای تشخيص سره از ناسره، جز موارد بالا، میتوان گفت كه توافق عموم نيز لازم است.در محيط ما، شعر و آفرينندهگی خيلی پيشتر از نقد و نظر بوده و هست. اين محيط در نقد و نظر ضعيف است، حال آن كه حس آفرينندهگی بسيار نيرومندی دارد. به همين جهت، شاعران ما گردنكلفتتر از منتقدان ما هستند. نقد مربوط به نوعی انديشهی فلسفیست كه متأسفانه در آن توانا نيستيم. ما متعلق به سنتی نيستيم كه در آن انديشههای فلسفی و تحليلی رشد كرده باشد. شاید بتوان گفت ما ملتی هستيم كه ذهنمان بيشتر شاعرانه پرورش يافته و در حس و عاطفه قویتر از تحليلگری هستيم. ما به سنت تفكر فلسفی به شكلی كه در اروپا بسط يافته تعلق نداريم. اين زبان در بيان شاعرانه خوب پيشرفت كرده است. شعر امروز ما نيز ميراثدار زبان كلاسيك اين مرزو بوم است و شايد بتوان گفت اصلیترين متفكران ما شاعران ما هستند.
2 در اين بند، با مرور بخشهايی از نقد و بررسی آقای شمس آقاجانی بر دو شعر منتشرشده در «فروغ»، به طرح نظر و پرسشهايی میپردازم.
در نقد شعر «چهرهی آبی» منتقد میگويد: «هنر در واقع چيزیست كه يك مسير عادی را قطع میكند تا از مكث بهوجود آورد و كار را كش بدهد.» در جای ديگر: «هنر وقتی بهوجود میآيد كه در راه رفتن از آ به ب، لذت را به رفتن بيفزاييد ...» و اين كه: «لذت يك اصل است.» حال مسأله اين است كه آيا هر قطع مسيری و مكثی شعريت در پی میآورد و هنر را شكل میدهد و به راستی لذت چيست و اين كشدار كردن چه صيغهيی؟ همانطور كه وی میگويد: «جزئيات است كه سرنوشت من و تو ...»، خوب بود در همين راستا، لذت، قطع مسير و كشدار كردن را «جزئیتر» میشكافتند. تا آنجا كه اين حقير میداند، اطناب و ايجاز، آن هم از نوع مخل كه معنا را مخدوش كند، نشان ضعف شعر است. چه چيز گفتن و چهگونه گفتن! بايد توجه داشت كه مضامين محدود، لذت چهگونه گفتن را میآفريند، اما نبايد فراموش كرد كه معنا اصل است و اگر پديدهيی باعث اخلال در انتقال معنا شود، به نوعی باعث تضعيف شعر است، چه حس را نفی كند چه معنا را. بنا بر اين هر گونه گفتن را نمیشود با چهگونه گفتن توجیه کرد. وقتی شعری سر نخی بهدست ندهد كه به چه چيز برسيم، آيا میشود از چهگونه گفتن صحبت كرد؟ به تعبيری اگر چهگونه گفتن و كشدار كردن بخواهد معنا را مخدوش كند، شايد پسنديده نباشد. نكتهی ديگر در اين نقد اين است كه اگر «هنوز زندهگی آسان است»، لذت شاعرانه دارد، پس میشود كشدار سخن نگفت، چه ،كوتاهگويی بيشتر میتواند به گستردهگی معنا و آن هم معنايی كه مد نظر است، كمك كند. آن چه به نظر میآيد، منظور از فرم كشدار در شعر است، مسير توضيحی تفسيری اضافی در شعر است كه تنها میتواند گسستهگی فضايی و ذهنی را بيافريند. و اين كه «اغراق تكنيك كهنهشدهيیست» هم جای بحث دارد. تكنيك در قالب است كه مفهوم میيابد. اگر از تكنيك هم مانند واژهها استفاده شود، آيا نمیتوان كاری يافت كه در آن اغراق باشد و خالی از شعريت هم نباشد؟ خوب است صفت كهنه را با احتياط به كار بريم! به نظر حقیر در سطر «چشمات ار الماس است و مژههات را آفتاب طلا میكند»، آن چه رخ داده يك هنجارگريزی واژهيیست و تبديل ضمير «ات» به «اش»، كاملا خودآگاه صورت میگيرد تا فرمی را ايجاد كند كه البته موفق نيست. نکته دیگر اینکه در سطر اول شعر، دور بودن هميشهگیست، اما در جايی ديگر، مانند هنوز لطف لبخندت اينجاست» از نزديكی خبر میدهد و اين خود تضادی معنايیست. شاعر به دنبال پيچيدهگی زبانیست و اين حاصل سادهگی انديشهگانی اوست. هر گاه بخواهيم مفاهيمی ساده را بدون استفادهی درست از تكنيك و فقط با هنجارگريزیهای ناشيانه بيان كنيم، اين پيچيدهگی ظاهر میشود كه مبتلابه بسياری از شاعران است. در این شعر تغيير فضای پياپی گم شدن خواننده را باعث شده و تنها چيزی كه سطرها را به هم میپيوندد، حسرت عشقی ناكام است كه آن هم جايی مخدوش شده است.
حال بپردازیم به شعر خانم زيبا كاوهيی، در این شعر، آوردن «من مینويسم تو امضا كن» صرف كشدار كردن موضوع نيست، تأكيد است بر كاری كه من میكنم و تو انجام میدهی، تأكيد به من و تو، بر نوشتن و امضا كردن. در ضمن، آن حذفی كه منتقد از آن صحبت میكند، اصلا انجامشدنی نيست كه بخواهيم از خوبی و بدیاش حرف بزنيم. كشفی كه میتواند در سطور اول شعر صورت بگيرد، واسطهی بندهاست. من مینويسم عشق، پس تو امضا كن. من كارم نوشتن است و تو امضا كردن و يا چيزهای ديگری كه میتواند اين موقعيتهای خالی را پر كند و لذت كشفی را به ما بدهد. از طرفی راوی عاشق است نه عاقل و آن كه امضا میكند حسابگر. راوی بهلول است، ديوانهيی كه از عاقلان بيش میفهمد و از همينجاست كه نقد به بیراهه میرود. در ادبيات ما بسياری ديوانهگان بودهاند كه از عاقلان بيشتر میفهميدهاند. عقلشان سرجايش بوده و مناسبات را درك میكردند. زيبايی ديگر شعر هم جايیست كه تكرار امضا كردن قطع میشود. دو نتيجه میتوان گرفت. اين كه امضاكننده ناگهان میفهمد كه راوی ديوانه است و در امضا كردن مردد میشود يا آن كه میپندارد عاقل است، پس چرا يك قدم مانده به ديوانهگی. بعد از آن اگر اين ديوانه برود، آينه همان مفهوم زلال هميشهگی را داراست و مغاير مفهومیست كه «من» دارد میگويد آينه همواره پروانه میماند. اين كه چرا به حساب نمیآيد، آن است كه تو امضا كردهای، پس در اين روزمرهگی، اين تويی كه جايی ثبت شدهای و نه من. من امضا نكردهام و ثبت نشدهام، اعتنايی به من نشده، پس ديوانهام. ساده و در دسترس بودن معنای عبارات بخش نخست شعر، وقتی و تنها وقتی به شعريت میرسد كه در اين بافت من مینويسم و تو امضا كن قرار گيرد و با توجه به بخش دوم به آن پرداخته شود. حال اگر من مینويسم و تو امضا كن، حذف شود، عباراتی غيرشاعرانه به دست میآيند. چنين پرداختی دراين كار به نظرم قوت ساخت اين شعر است. نمیدانم چرا بايد بيان هذيانآلود باشد! شاعر نمیخواهد بگويد عقلاش زائل شده. آيا ديوانه كسی نيست كه كارهايی میكند كه بقيه نمیكنند . پنداری دارد كه بقيه ندارند؟ آيا كسی شعری میگويد كه با آن بخواهد خودش را مريضی بالينی جلوه دهد؟ اينجا راوی ديوانهيی عاقل است، ديوانه از آن رو كه میفهمد آنچه را بقيه نمیفهمند و به زبان میاورد و اصرار به ثبتاش دارد. و اما ديوانه كه میشوم، شايد بعد از آن بتوان حذفی را حدس زد و آن اين كه تو ديوانه نمیشوی و میمانی و زلالی آينه - همان مفهوم همهگير صافی و زلالی - باقی میماند. خوب، اما گفته شده كه حذف بايد غافلگيرانه باشد و نتوان بیدرنگ جایگزينی برایاش پيدا كرد. آن چه آوردم اشاره به حذفی دارد كه بیدرنگ حدسزدنی نيست، اما سرنخی برای جستناش میتوان پيدا كرد. حال اگر هيچ سرنخی نباشد، از كجا میتوان حتا كوچكترين مفهوم را دريافت؟ منتقد در جای ديگری هم میگويد كه شعر الگوبرداری نيست و مثلا وقتی از عشق صحبت میكنی، اين عشق همان عشقی كه حافظ گفته، نيست. در ادامهاش گفته میشود كه تنوع بيان بقای هنر را تضمين میكند. اين نقيضگويی نيست؟ مگر عشق مفهومی نيست، مانند درد، نامردی و فقر؟ طرز بيان مفاهيم اگر نو باشد، هنر است. اين مفاهيم برای حافظ و ما يكیست كه بيان متفاوتی ازشان داريم. اين عشق همان عشق است كه از منظری ديگر بيان میشود.
از نظرگه گفتشان شد مختلف این یکی دالاش لقب داد این الف
|
|