|
|
|
|
||||||||||||
|
بچهخوره غلامعباس مؤذن
وقتی میخواهی بروی تو چه میدانی پاهايت را چه كسی میكشد و میبرد. شايد میدانی به خاطر اين است كه هميشه كل وجودت مثل جريان باريك خون در يك سياه رگ تاريك دائما میزند و گُپ گُپ میكند، از ترس اين كه ممكن است فقط همين يك مسير را بلد باشی، راهی كه حالا تصميم گرفتهای قدمهايت را با دلواپسی و كمی هم ترس در آن برداری؟ ولی من میدانم كه ممكن نيست، ممكن نيست همهی راه آن چيزی باشد كه از قبل به آن فكر كردهای و نقشهاش را در سرت بالا و پايين كرده و بار ساختهای. حتا خودت خوب میدانی كه ممكن است زمان پيچيده و درهم و برهم اين راه كور، تو را از پا در آورد و نمنم به سكون گيجكنندهيی مثل زندهگیات كه تنها شانس تو در آن تاريكی عميق خدا، زمانی كه اولين لحظهی فرماناش را برای ساختن تو به خودش و يا به من كه تنها يك نشانه از تو بودم صادر می كرد، وادارت كند. منظورم آن لحظه است، وقتی كه ارادهی مطلق با خودش تنها نشسته بود. تو چه میدانی خدا در آن زمان سكوت چهگونه انتظار میكشيد تا بينديشد كه آيا میتواند تو را كه اولين دوست صادقاش بودی به خليفهگی انتخاب كند يا نه؟ او بله را گفته بود. برای خدا، «يا نه»يی، ممكن نبود. بايد تو را انتخاب میكرد. ديگر خودت میدانی كه چه كنی. و حالا كه میدانی چه هستی و كجا بايد بروی اين اجازه را داری كه نفس راحتی بكشی. اما من چه ؟ منی كه نمیدانم چه و يا كی هستم؟ نه اينام و نه آن. نه خدا هستم و نه تو، اما خوب میدانم كه باعث بودن تو من هستم، همانی كه زندهگیات را بر گردههايش میكشی و بودنات را مرهون او هستی. پدر تو و من يكیست، همانی كه خصوصياتاش را به ارث بردهای. تنها فرق من و تو در پايان راه است. خوب میدانم كه تو خيانت را پيش از زمانی كه با من آشنا شوی ياد گرفتهای. خيانت كردن و دروغ درون هستهی تو جاسازی شده است، ولی اين بار نمیگذارم قربانیام كنی. برای يك مرتبه هم كه شده بايد به تو بفهمانم كه من از تو عاقلترم، حتا اگر به قتل تو منجر شود. قتلی كه خودت، طبيعت خودت، موجباش میشود. من همزاد تو بودم وقتی كه جنين كوچكی در رحم يك زن بودی، وقتی كه هنوز دو كروموزوم xx يك دختر، و يا xy پسری كاكلزری در كيسهی مخملين و پُرزدار زائويی بودی. نفهميدم چه شد كه بين اين و آن خنثا ايستادم. نمیتوانستم هيچ حركتی بكنم. ديگر نه كروموزومهای xx بودم نه xy كه وظيفهی مرد بودن را بر عهده دارد. در ابتدا همه چيز طبيعی پيش میرفت، همهی قوانين و دستوراتی را كه اين طبيعت گنگ برای تشكيل و تولد يك نوزاد در كيسهی پرزدار و نرم يك زن در دستور كار خود قرار میدهد ... ولی اين بار تصميم گرفتم تا دست به عصيان بزنم! شايد كلمهی عصيان كمی بیمورد باشد! بهتر است بگويم میخواهم برای خودم زندهگی كنم. آيا وقتی كه يك موجود به خودش میانديشد عصيان كرده است؟ ديگر از ايثار و از خود گذشتن و فداكاری تهوعام میگيرد. اتفاقا اين واژهها را شيطان برای آدميان ضعيف ساخته است، چرا كه مهمترين حركتی كه در يك لحظه میتوانی انجام دهی اين است كه حفظ جان كنی. حفاظت از جان خود در هر دينی واجب است. هميشه سؤال كردن از خودت باعث میشود تا كمی بيشتر از آن چيزی كه هميشه كوركورانه به آن پرداختهای فكر كنی. چرا من؟ چرا هميشه میبايد بار زندهگی و زنده ماندن تو را من به دوش بكشم و آخر سر اين انسان كوچكی كه نه ماه خرحمالیاش را كردهام بخواهد با به دنيا آمدناش مرا سلاخی كند و همه چيز را به اسم خودش تمام كند؟ من و او همزاد و دوست خوب يكديگر بوديم. آن قدر شبيه من بود كه فكر میكردم جلو يك آينه ايستادهام و دارم آرزوهای خود را در او میبينم. من مثل يك جگر سياه بودم و او مانند فرشتهيی شفاف و روشن كه با لبخندی مليح مرا نگاه میكرد و نمیدانستم با اين لبخندش دارد به عاقبت من میخندد! بعدها فهميدم وجود او باعث شده است تا من سياه باشم، مثل يك دستمال تمام چركها و فضولات زندهگیاش را با من پاك كرده، همهی دلهره و دغدغههايش را كه بازمانده از اولين گناهاش در اولين روز خلقت بود به من انتقال داده، و من بیچاره مثل سنگ صبوری بار هستیاش را به دوش كشيده، بعد هم بخواهد در روز ورودش به دنيا مرا تكهپاره كرده و دور بيندازد. اصلا خودش باعث تصميم من برای رهايی از او بود. كسی چه میداند، چون باعث قصیالقلبی من همين گناههايی بود كه او در من انباشته بود، ولی فكرش را هم نمیتوانست بكند كه بر خيانتاش نسبت به من، پيشدستی كنم. پيشدستی من اقدام مستقيم عليه او نبود. تنها كاری كه كردم اين بود كه ديگر به او خدمت نكنم. اين جزء اختياراتی بود كه خداوند در من نهاده بود. اختيار! اختيار من باعث میشد تا نطفهی او شكل نگيرد. زن بیچاره حامله بود و شكماش مثل هر شكم زائويی طبق زمان مشخصی از تيك اولين زمان بارداریاش شروع به بالا آمدن كرد. آن موقع فقط جسم شفاف و نازكات بود، ولی هنوز به شعورت میباليدی و با آن در دالانهای وجودت عشقبازی میكردی. نمیدانم چه شد كه تو نبودی! فقط من بودم، يك مول هيدوتيفرم. تا آمدم به خودم بيايم ديدم به بدنامی مشهور شدهام! بارها اين سؤال را از خودم كردهام كه چرا منی كه به همزاد شهره هستم و وظيفهی رساندن همهی عناصر زنده ماندن يك نوزاد را به عهده دارم، حالا به قاتلی مبدل شوم كه از ترس نابود شدن دست به قتلی چنين بیشرمانه بزنم! البته همزاد من يعنی جنين انسانی هم مقصر بود، چون كه ابتدا او خيانت به همنوع را به من ياد داد. چرا من هميشه میبايست قربانی او میشدم؟ هميشه اين جنين بود كه برای زنده ماندن خود، مرا از بين میبرد. و حالا اين من هستم كه بايد او را خورده و از او ارتزاق كنم. بدون آن كه متوجه باشد تمام اصول رشد و تكامل يك جنين را از او ياد گرفتم. گذشت زمان و حركت طبيعی جريان خون و حتا فاصلهی نه ماهی را كه نوزاد در شكم يك زن رشد میيابد، به استادی انجام دادم. همهی اعضای رحم به دستور من به وظيفهی خود به خوبی عمل میكردند تا جايی كه مادر بیچاره حتا يك لحظه هم به نبودن بچه در شكم خود شك نكرد. اصلا چرا بايد شك میكرد؟ من حتا در سه ماههگی میتوانستم به شكم او لگد بزنم، كاری كه يك جنين قبل از تولدش انجام میدهد. دوست دارم به اين آدمها كه ديگر كهنه شدهاند، بخندم. به آنها بفهمانم كه عقل كل نيستند. فقط مثل حيوانها طبق دستور غريزهشان عمل میكنند. فقط غرايزشان كمی وسيعتر و پيچيدهتر از حيوانات و نباتات است، مثلا پزشك احمقی كه میخواست همسر بیچارهاش را فارغ كند _ انگار كه در قوطی يك شانسی را باز كرده باشد _ وقتی متوجه شد مدت نه ماه فقط از يك شكم پوچ مراقبت كرده است، به مسافرت رفته بود تا خود و زناش را آرام كند. به اين ترتيب، ماه عسل ديگری را برای تشكيل يك نطفهی جديد برنامهريزی كرده بود، ولی من به دوستان مول هيدوتيفرم خود يعنی آنهايی كه نقش جفت را برای جنين بازی میكنند، سفارش كردهام تا دوباره گول نخورند و دست به حماقت نزنند. كسی چه میداند شايد يك روز از شكم مادران، انسان جديدی متولد شود!
|
|