|
|
|
|
|||||||||||||
|
مخالفخوانی دور نخست بهزاد دوران
1 مخالفخوانی تلنگرهايیست بر عادتوارههای فكری، احساسی، عملی و حتا كيفيت بودن ما، تا اين بدنههای ستبر و سنگين و پابرجا، قدری خراش بردارد و مجالهايی بيافريند برای برپايی عادتوارههای تازه! گويا نه گريزیست و نه گزيری. انسان به اقتضای انسانيتاش سرگردان عادتوارههاست ...
2 مخالفخوانی خيرمقدم به خلافآمدهاست، هرچند چندان غريب، چندان ناپسند، چندان ناگوار! چه باك؟ كه حيات فكری هر شخص و جامعه در گرو همين رویكرد انتقادیست تا خرمگسوار خوابمرگی را برآشوبد و اسباب حركتی شود و خنگی و خرفتی آسايشی را به هوشياری بیقراری بدل سازد و ...
3 مخالفخوانی درك زمان است و صيروريت هستی، از خود به در شدن، خود را درنورديدن، در خود نپوسيدن، در لحظه بودن، در لحظه زندگی كردن، لحظه را گرامی داشتن، لحظه را ابدی كردن، خودنابسندهگی هميشهگی، دلهرهی دائمی، تعليق بیپايان، سبكی تحملناپذير، درنگ ميان دو شدن است.
4 مخالفخوانی بلكه كار روشنفكریست. اصلا مسؤوليتشناسی و مسؤوليتپذيریست، مسؤوليت نسبت به خود و جامعه. و از زير اين بار گران شانه خالی نكردن است و آن را بر دوش ديگری نينداختن. و در عين حال آزادیست، آزادهگی، عدمتعهد، رهايی، و به هيچكس پاسخگو نبودن، جز خود.
5 بهاين ترتيب و تا اينجا معلوم میشود مخالفخوانی نوعی خودشيفتهگیست كه اگر نبود اينچنين برای خود شرح نمینوشت و از خود نمینوشت و بلكه اصلا نمینوشت و خود را و جایگاه ناچيز خود را در اين عالم درندشت و بینهايت چيزی نمیگرفت و پا را از گليم خودش درازتر نمیكرد و ...
6 مخالفخوانی نوعی خودآزاری هم بايد باشد كه اگر نبود سری را كه درد نمیكرد، دستمال نمیبست و برای خودش دردسر درست نمیكرد و دشمن نمیتراشيد! خيلی معقول و سنگين و رنگين كناری مینشست به سير آفاق و انفاس، در سكوتی دلپذير و رخوتناك، سيگاری میپيچاند و میگيراند، بر آفتاب لميده، آن هم بعد از غذايی چرب و سنگين، تا پلكها گرم شود و ...
7 اگر مخالفخوانی همان ديگرآزاری نباشد، نزديكترين خويشاوندش است، شك نكنيد! گير دادن به عالم و آدم و با افتخار و بیمجامله سينه سپر كردن برای مخالفت كردن و به زير سؤال بردن شيوههای آموخته و مطلوب، ديگرآزاری نيست، پس چيست؟ كه خدايی حظی هم دارد اين تلنگر و حالی میدهد پرواز بر فراز صورتهای پف كرده و نشستن بر آبدهانهای آويزان و آبدماغهايی كه با هر دم و بازدم همچون بادكنك باد میشوند و زير گوشهای مست خواب، وز وزی و تماشای كلافهگی خوابزدهيی و ...
8 جز اينها مخالفخوانی كاری متناقضنماست. كنار گود نشستن را در حالی رد میكند كه خود كنار گود مینشيند. البته چارهيی هم جز كنار گود نشستن نيست. نمیتوان توی گود بود و بر گود و مافیها اشراف داشت و مخالفخوانی كرد. بايد در موضعی مستقل و بيرون از روابط موجود، به درك و نقد آنها پرداخت. اما مگر اين استقلال و دوری از پراكسيس، خود موجب خدشه برداشتن شناخت نمیشود؟ خوب سختی كار روشنفكر همينجاست كه هم دستاندركار باشد كه از پراكسيس دور نيفتد و هم در آن غرق و به آن مبتلا نشود كه بتواند از بيرون از اين روابط به نقد هندسهی نامتقارن آن بپردازد و همواره طرف ستمديده را بگيرد و از گولی رهايش سازد و ...
9 اين را هم بگويم تا گنگ از دنيا نروم كه مخالفخوانی هنر است بلكه اصيلترين هنرها، هنر ناب، كه از هرچيزی كه میشناسيم و آشنا فرض میكنيم آشنايیزدايی میكند تا از نو به چشم آيد و ديده شود و حسن و قبحاش آشكار گردد و از طريق اين بيگانهگردانی چيزها، چيزهای آشنا و دمدست و قديمی، بازبينی شوند و در پرتويی تازه از نو جان گيرند و بدرخشند و چيزهای تازهيی شوند كه از دركشان جانمان تازه شود و ...
10 سخن آخر اين كه مخالفخوانی كوتاه است و مختصر، اما نيازمند مخاطب و گفتوگو تا گسترش يابد و جوانب آن آشكار گردد و روايی و ناروايی آن روشن شود و از اين قال و مقال گوشها تيز و حواسها جمع و هاضمهها قوی و ...
|
|