|
|
|
|
|||||||||||||||
|
در طبقات كتابخانه معرفی كتابهای بازماندههای غريبی آشنا و انتری كه لوطیاش مرده بود از نگاه مصطفا حاجیزاده و ترانه جوانبخت
فروغ گاه به گاه كتابهايی را به انتخاب همكاراناش و همراهی ناشران مرور میكند. شايد همين چند خط محركی برای علاقهمندیِ خوانندهيی شوند تا آنها را ورقی بزند!
مصطفا حاجیزاده
در ادبيات معاصر ايران بهرام صادقی چهرهی يگانهيیست. چند داستان کوتاه و يک داستان بلند بيشتر ندارد، اما يکی از بزرگترين و نوآورترين و تأثيرگذارترين نويسندهگان ايران بوده است. اولين داستان کوتاهاش وقتی بيست سال سن داشت منتشر شد و «ملکوت»، تنها داستان بلندش، را در بيست و پنج سالهگی منتشر کرد. نويسندهيی آمده بود که شبيه هيچ کس نبود و خلاقيت در آثارش موج میزد و سير رشد حيرتانگيزی داشت، حتا بدبينترين افراد پيشبينی درخشش فوقالعادهيی را میکردند که مايهی خوشوقتی ادبيات فارسی خواهد شد. اما نوشتن اين داستانها ادامه نيافت. البته صادقی چند داستان و شعر و نمايشنامه هم بعد از آن نوشت، اما در اصل چيز زيادی به مجموعهی کوچک آثارش اضافه نکرد. اين مجموعهی کوچک آثار کتابیست به اسم «سنگر و قمقمههای خالی» که در سال ۱۳۴۹، سی و چهارسالهگی صادقی، توسط انتشارات کتاب زمان منتشر شد و هنوز تجديد چاپ میشود. در ابتدا «ملکوت» هم جزئی از اين کتاب بود، اما بعد جدا شد. خوشبختانه در ابتدای امسال نيز چند داستانی که بهرام صادقی بعد از سی سالهگی نوشته بود در کتابی به نام «وعدهی ديدار با جوجوجتسو» (نشر تيراژه) منتشر شد. مبالغهآميز نيست که داستانهای بهرام صادقی را «بینظير» بخوانيم. اين حرفیست که خوانندهگان اين آثار، چه از آنها خوششان آمده چه نيامده باشد، خواهند پذيرفت. او از هيچ لحاظ شبيه نويسندهگان پيش از خود ننوشت و اهميت کارش هم در همين نکته است. صادقی فضاهايی حيرتانگيز برای حوادث و شخصيتهای نه چندان معمولیاش میسازد و عنصر اصلی کارش طنز است، طنز عجيب و خيرهکنندهيی که شايد در تمام ادبيات معاصر ايران همترازش پيدا نشود. بهرام صادقی هم مثل هر نويسندهی بزرگ ديگری زبان خاص خود را دارد و با قدرت و تسلط بر زباناش هر چه میخواهد میکند. اين زبان نه عاميانه است، نه به اصطلاح شاعرانه و انگار اصرار دارد که خود را سرد و بیروح نشان دهد. همين بیاعتنايی مفرط، خودش چيزیست. برای خوانندهگان «ملکوت» فراموش کردن اولين جملات اين داستان کار آسانی نيست.
محمدرضا اصلانی در کتاب «بهرام صادقی: بازماندههای غريبی آشنا» (انتشارات نيلوفر، چاپ اول، تابستان هشتاد و چهار، ۷۵۰۰ تومان) زحمت چشمگيری برای جمعآوری و تدوين حداکثر اطلاعات در بارهی زندهگی و آثار بهرام صادقی کشيده است که از دو جهت اهميت بالايی دارد: يکی اين که اصولا در ايران زندهگینامهنويسی جدی _ اگر باشد _ بسيار کم است، و دوم اين که در بارهی بهرام صادقی تا به حال تقريبا چيزی نداشتيم. کتاب بيش از هفتصد و پنجاه صفحه است: صد و پنجاه صفحهی اول زندهگینامهی بهرام صادقی است، بعد از آن چند اثر کامل و ناقص از او، بعد حدود صد صفحه اشعاریست که صادقی سروده و با نام مستعار «صهبا مقداری» منتشر کرده يا نکرده، سپس نامهها و مصاحبهها، و در آخر يادداشتها و حتا خطخطیهای آقای نويسنده گرد هم جمع شده است. حقيقتا تلاش محمدرضا اصلانی در جمعآوری اين آثار و اطلاعات ستودنیست! همان طور که خود اصلانی در مقدمهی کتاب آورده نگارش زندهگینامه خود يک نوع ادبیست، اما متأسفانه زندهگینامهی اين کتاب از نظر ساختار و نگارش به هيچ وجه حتا در حد يک اثر گزارشی هم نيست، چه برسد به يک اثر ادبی! در بخش زندهگینامه مجموعهی ارزشمند اطلاعاتی که نويسنده در بارهی زندهگی صادقی فراهم آورده همه در اختيار خواننده قرار میگيرد، اما ظرافتی در اين کار نيست و خواننده نمیتواند سير روشنی از روند زندهگی و نويسندهگی بهرام صادقی دنبال کند. به علاوه نثر زندهگینامه پالوده نيست و گاهی بسيار احساسی میشود. مثلا برای معرفی شعری که صادقی برای همسرش، گلی، سروده، میگويد: شايد چند سال بعد از مرگ بهرام بود که همسرش يک روز اتفاقی شعری را يافت. شعری که برای گلی سروده بود، و شايد رنجنامهای از يک نويسندهی تنها و مظلوم. بخشی از اين ايراد به ناشر وارد است، زيرا اگر ويراستاری شايستهيی برای اين کتاب صورت گرفته بود، مسلما جواهر مرغوبتری به دست میآمد. حتا اشتباهات تايپی آن قدر زياد است که تا به حال از انتشارات نيلوفر نديده بوديم.
در ادامهی اين نوشته، میكوشم برای شمارهی آيندهی فروغ، مطلب کوتاهی بر اساس بخش زندهگینامهی اين کتاب آماده كنم.
ترانه جوانبخت
کتاب «انتری که لوطیاش مرده بود» (انتشارات نگاه، تهران، 1383) شامل چهار مجموعه داستان زير است: - مجموعهی «خيمه شب بازی» شامل چهار داستان «عدل، مردی در قفس، مُسيو الياس، يحيا»، - مجموعهی «انتری که لوطیاش مرده بود» شامل دو داستان «قفس» و «انتری که لوطیاش مرده بود»، - مجموعهی «روز اول قبر» شامل هفت داستان «چشم شيشهيی، دسته گل، يک چيز خاکستری، پاچه خيزک، همراه، عروسکفروشی، همراه؛ شيوهی ديگر»، - مجموعهی «چراغ آخر» شامل چهار داستان «دزد قالپاق، بچه گربهيی که چشماناش باز نشده بود، کفترباز، پریزاد و پریمان».
داستان «عدل» در بارهی اسبیست که زخمی در جوی آب افتاده و رهگذران خيابان هر کدام در اين باره نطری میدهند، اما هيچ يک برای درآوردن اسب از جو اقدامی نمیکند. در داستان «مردی در قفس» صادق چوبک داستان مردی عليل را روايت میکند که يک پا دارد و در خانهاش با سگ و مستخدماش زندهگی میکند. همسر اين مرد که بسيار جوان بوده، سه ماه بعد از ازدواج با او میميرد و او با غم اين ضايعه خانهنشينی را انتخاب میکند. در پايان اين داستان سگ مرد هم برای پيدا کردن جفت خود او را وادار به باز کردن در باغ خانهاش میکند و مرد در صحنهی آخر داستان وقتی سگاش با سگ کوچه به جايی خلوت در باغ رفتهاند، جان میدهد. داستان ديگر اين مجموعه يعنی «مسيو الياس» شرح زندهگی خانوادهيی يهودیست که افراد آن به نظر فقير میرسند و پس از اسبابکشی به يک اتاق محقر در کنار ديگر همسايهها که هر کدام اتاقهای ديگر ساختمان را اجاره کردهاند، مستقر میشوند. همسايه ها فکر میکنند که اين خانواده فقير است، اما در پايان داستان متوجه میشوند که مرد خانواده ساختمان را از صاحب قبلی آن خريده و همهی اتاقها را به اجارهی خود درآورده است. در داستان «يحيا» چوبک شرح حال پسری را میدهد که در خيابان روزنامهفروشی میکند. او که چند دقيقه اسم روزنامهيی را که برای فروش در دست دارد، فراموش میکند، دچار اضطراب میشود، اما سرانجام با گفتن اسمی ديگر برای روزنامه دوباره شروع به جمع کردن مشتری میكند.
چوبک در داستان «قفس» حالتی را که مرغها و خروسها داخل قفس در انتظار مرگ هستند، شرح میدهد. دستی هر چند دقيقه در قفس را باز میکند و يک مرغ يا خروس را میگيرد و چند دقيقه بعد با سر بريدن آن به جستوجوی مرغ و خروس ديگری در قفس میآيد. داستان «انتری که لوطیاش مرده بود» داستانی طولانیتر از بقيهی داستانهای اين کتاب است که در آن چوبک اضطراب انتری را شرح میدهد که لوطیاش او را با زنجير بسته و خودش در کندهی يک درخت بلوط به خواب رفته. ابتدا انتر فکر میکند که لوطی مثل هميشه به خواب رفته و چون او هميشه انتر را کتک میزند و انتر از او میترسد، جرأت نزديک شدن به لوطی را ندارد. پس از مدتی که انتر میبيند لوطی تکان نمیخورد، جرأت نزديک شدن به او را پيدا میکند و صورت سفيد و بیحرکت لوطی به انتر میفهماند که نبايد ديگر از او بترسد. وقتی انتر انتهای زنجيرش را که به زمين وصل است پاره میکند و از پيش لوطی که ديگر مرده فرار میکند، بخشی از زنجير همراه او به زمين کشيده میشود و او بعد از فرار به چوپانی میرسد که با ديدن انتر کنجکاوانه به او نزديک میشود، اما وقتی با چوب ضربهيی به انتر میزند، انتر به طرف او حمله و صورتاش را زخمی میکند. انتر دوباره راهی را که آمده بود، بر میگردد و به کندهی بلوط که لوطیاش در آن مرده میرسد.
در داستان «چشم شيشهيی» چوبک در بارهی پسری مینويسد که يکی از چشماناش را از دست داده و به جای آن يک چشم شيشهيی دارد. پدر و مادر پسر سعی میکنند وانمود کنند که چشم او مثل روز اولاش شده، ولی پنهانی برای پسرشان گريه میکنند. وقتی پيش بچهشان میروند، میبينند که او در آينه به چشماش خيره شده. در داستان «دسته گل» میخوانيم که مردی ناشناس رئيس يک اداره را به مرگ تهديد میکند و طی سه نامه که برای وی میفرستند، ته دلاش را حسابی خالی میکند. رئيس اداره که مردی بداخلاق است و با زيردستاناش به بدی رفتار میکند، از خواندن نامهها اعصاباش خرد میشود و حتا جرأت رفتن به اداره را هم ندارد، زيرا میترسد مردی که نامههای تهديدآميز را برایاش فرستاده يکی از کارمندان اداره باشد. رئيس از ترس، از کار در اداره دست میکشد و روزی که برای واگذار کردن پست خود به رئيس جديد به اداره میرود، جلوی ساختمان اداره با صدای ترقهی يک پسر بچه سکته میکند. داستان «يک چيز خاکستری» در مطب يک دندانساز اتفاق میافتد و بيماران صدای دندانساز و دستيارش را که در حال چرخ کردن دندان يک مريض هستند، میشنوند و از اين بابت حال خوشی ندارند. داستان «پاچه خيزک» در يک بازارچه اتفاق میافتد. در اين داستان مردی بقال يک موش را در تله به دام میاندازد و همهی کسبهی بازارچه از جمله نانوا و نعلبند و پالاندوز و مسگر و عطار و علاف دور او جمع میشوند و هرکدام برای نابود کردن موش پيشنهاد میدهد و سرانجام تصميم میگيرند که دم موش را در دست بگيرند و با نفت آتش بزنند. وقتی موش آتش میگيرد، زير نفتکش میرود و قبل از آن که آدمها بخواهند فرار کنند، نفتکش منفجر میشود و سپس انبار بنزين نيز. بنزين مشتعل دنبال مردم به راه میافتد. داستان «همراه» حکايت دو گرگ گرسنه و خسته است که مسيری طولانی را در برف با هم طی کردهاند و وقتی يکی از گرگها از شدت ضعف و خستهگی بر زمين میافتد، گرگ ديگر او را میدرد. در داستان «عروسکفروشی» چوبک شرح حال پسری را میدهد که توله سگی همراه دارد و در خيابانها جلو مغازهها دنبال غذا میگردد. او پس از نامهربانی ديدن از مغازهداران که حاضر نيستند حتا تکه نانی به او بدهند، در خيابان میبيند که مردم دور جنازهی پسربچهی ديگری جمع شدهاند. وقتی جلو میرود دوستاش را میشناسد که از شدت سرما يخ زده است. او شروع به جمع کردن پولهايی میکند که مردم روی جنازه انداختهاند، اما مأموران پليس مانع او میشوند. پولی را که جمع کرده، از او میگيرند و او را به کلانتری میبرند. در کلانتری هم غذا نصيباش نمیشود و بوی غذای نگهبان بيشتر گرسنهاش میکند. پس از آزاد شدن از کلانتری، پسر يک عروسک از خانهيی میدزدد و تصميم میگيرد آن عروسک را به يکی از رهگذران بفروشد. او جلوی چند نفر را در خيابان میگيرد و از آنها میخواهد که عروسک را از وی بخرند، اما همه با اوقات تلخی از جلوش رد میشوند. در پايان داستان پسر کنار يک ديوار از شدت سرما و گرسنهگی جان میدهد و فردای آن روز مردم جنازه اش را پيدا میکنند.
داستان «دزد قالپاق» هم شبيه داستان عروسکفروشیست و در آن چوبک از فقر میگويد. در اين داستان مردم پسری را که قصد دزديدن قالپاق يک ماشين را دارد، میگيرند و با مشت و لگد به جاناش میافتند. او از آنها تقاضای عفو میکند، اما آنها صاحب ماشين را که رئيس قصابهاست بالای سر وی میبرند و وی نيز او را با لگد میزند. پسر در حالی که خون از دهاناش بيرون زده، روی آسفالت خيابان میافتد. داستان «بچه گربهيی که چشماناش باز نشده بود» در بارهی پسریست که صدای بچه گربهيی را در سوراخ پايهی سيمانی يک تير چراغ برق میشنود و به خيال نجات دادن بچه گربه دستاش را در سوراخ میکند، اما متوجه میشود که سوراخ گود است و دستاش به بچه گربه نمیرسد. مردی که گوشهيی ايستاده و پسر را نگاه میکند، سعی در منصرف کردن او دارد و وقتی پسر به او اعتراض میکند، مرد با زنجيری که در دست دارد به سمت پسر خيز بر میدارد. رهگذری شيکپوش مانع مرد میشود و پسر به رهگذر میگويد که آن مرد مانع آن است که بچه گربه را از سوراخ در بياورد و به خانهاش ببرد تا با دادن غذا به بچه گربه مانع از مردناش شود. بعد از رفتن رهگذر مرد زنجير به دست به پسر میگويد که صدای بچه گربه مانع خوابيدن او در شب گذشته شده و بايد بچه گربه را در سوراخ به حال خود بگذارند تا بميرد. در پايان داستان صدای بچه گربه با وارد شدن گربهی سياه لاغری به داخل سوراخ بند آمد. در داستان «کفترباز» جوان کفتربازی که با مادرش زندهگی میکند، پس از دعوا و کتککاری با يک کفترباز ديگر به خانه میرود و مادرش زخمهايش را با روغن مداوا میکند. پس از پراندن کفترهايش به آسمان به پشت بام میرود و کفترهايش را نظاره میکند. نگاه او از پنجرهی خانهيی به زن جوانی میافتد و خواهان او میشود و مادرش و کفترهايش را از ياد میبرد. داستان آخر اين کتاب به اسم «پریزاد و پریمان» است که با داستانهای ديگر آن فرق میکند. در اين داستان چويک از افسانهی ديوها میگويد. مردی که زناش مرده، يک ديو ماده را به زنی میگيرد، ولی ديو که ابتدا بسيار زيبا بود با مرور زمان تبديل به پيرزنی زشت میشود. ديو از مرد میخواهد که دو بچهاش را به او بدهد تا آنها را بخورد و با خوردن بچهها به زيبايی سابق برگردد، اما مرد دو بچهاش را فراری میدهد. بچهها که خواهر و برادر هستند پس از فرار از خانه با هم زن و مرد میشوند و از اين زناشويی يک اسب تکشاخ به دنيا میآورند. تکشاخ آنها را به سرزمين ديوها میبرد که در آن آدمها اسير ديوها هستند و از ظلم ديوها روشنايی جای خود را به تاريکی داده است. اهريمن رئيس ديوها با جهی که يک ماده ديو بدسرشت است، در سرزمين ديوها هستند. اهريمن سه بار سعی میکند تکشاخ را فريب دهد. بار اول اژدهايی را سراغ تکشاخ فرستاد. تکشاخ با زدن شاخ خود به تهیگاه اژدها، او را کشت. وقتی آذرخش برخاست، اهريمن فهميد که اژدها مغلوب تک شاخ شده است. پس اين بار گندرو را که ديوی بدسرشت بود سراغ تکشاخ فرستاد. گندرو نيزهيی آتشين به سمت تکشاخ پرت کرد که به پدر تکشاخ برخورد کرد و او را کشت، اما تکشاخ به ديو حمله کرد و با زدن شاخ خود به جگرش او را از پا در آورد. دوباره آذرخش برخاست و بار ديگر اهريمن فهميد که نقشهاش با شکست روبهرو شده. اين بار سوسماری را به شکل يک تکشاخ مادهی زيبا در آورد و به نزد تکشاخ فرستاد. تکشاخ با ديدن تکشاخ ماده گول خورد و تکشاخ ماده با نزديک شده به او سرمه به چشماناش پاشيد. دو برگ سبز ار درخت ريواس سپر چشمان تکشاخ شدند. گرد و غبار بلند شد و بعد از فرو نشستن غبار تکشاخ سوسمار را ديد و فهميد که اين نقشهی اهريمن بوده است. سوسمار هم با فر کيانی نابود شد. وقتی اهريمن از نابودی سوسمار مطلع شد، با جهی، ديو بدسرشت، به تنورهی دماوند فرار کرد. روشنايی پديدار شد، اما مردم در سايه روشن بودند و دور تکشاخ جمع شدند و تکشاخ به آنها گفت که خدا به آنها روشنايی و راستی داد، اما آنها تيرهگی و دروغ را انتخاب کردند. مردم خشمگين شدند و سر تکشاخ فرياد زدند که از پيش آنها برود و آنها تاريکی را به روشنايی ترجيح میدهند. اهريمن که از صدای اعتراض مردم شاد شده بود، جهی را به شکل زنی زيبا در آورد و خودش هم شبيه مردی جوان و زيبا شد و از تکشاخ خواست که مادرش را به زنی به او بدهد و جهی خواهرش را به همسری تکشاخ در آورد. تکشاخ قبول کرد و فر کيانی از او دور شد و در دريا افتاد، چون مادرش را به زنی اهريمن در آورده بود و ديوی را به زنی گرفته بود. وقتی تاريکی بر روشنايی غلبه کرد، تکشاخ مشاهده کرد که يک ديو ماده را به زنی گرفته و مادرش زن اهريمن شده. آن وقت دوباره تيرهگی بر جهان غلبه کرد و گرازان بر آدميان غالب شدند.
چوبک در داستانهايش به ذهن شخصيتها اهميت میدهد. او از اين راه برای عميقتر کردن شخصيتهای داستانهايش استفاده کرده است. در اين داستانها هر شخصيت زبان خودش را داراست و از اين نظر اين نوع داستاننويسی متفاوت از نثر همدورهيیهای چوبک محسوب میشود. زبان هر شخصيت متناسب با جنس و سن او متفاوت است. سبک داستاننويسی چوبک رئال است، چرا که او به شرح واقعيتهای زندهگی و دردهای جامعه پرداخته است. نگاه چوبک به زندهگی نگاهی تلخ و بدبينانه است. در داستانهای او همواره حوادث ناگوار اتفاق میافتد، حوادثی که بدبختی شخصيتهای داستان را به همراه دارد. در عين حال، او از بیرحمی و بیتفاوتی مردم نسبت به بدبختی شخصيتهای داستان سخن میگويد. در داستانهای او شخصيتها با ناکامی میميرند. زبان در داستانهای چوبک عاميانه است. او از شکستهنويسی نيز بهره برده است. چون وی جزئيات واقعه را به خوبی در داستانهايش آورده است، خواننده با داستان احساس نزديکی و درک کامل میکند انگار که خوانندهی داستان خودش در صحنهی واقعه حاضر است. ساختار داستانها خطیست و زمانها در هم ادغام نمیشوند. به اين دليل داستانهای چوبک پيچيدهگی ساختاری ندارند و به هر حل، داستانهای او را میتوان جزء داستانهای مدرن به حساب آورد.
|
|