|
|
|
|
|||||||||||||
|
نقش «اسطوره» در هدايت رفتارهای مصرفی: چند پرسش سروش تيمناك
بخش نخست از مطلب «اسطورههای هدايتكنندهی رفتارهای مصرفی»، نوشتهی رضا كلاهی، كه در شمارهی پيش فروغ منتشر شد، بازتابهايی در پی داشت كه از آن جمله نامهی مفصل سروش تيمناك، از همراهان مداوم فروغ، به نويسنده بود. با رضايت دو سوی فرستنده و گيرندهی نامه بنا بر انتشار اين نامه گذاشته شد تا در فرصتی ديگر، رضا كلاهی بحث را پی گيرد. اينك نوشتهی سروش تيمناك را میخوانيم:
«اين اسطورهها هستند كه انگيزه برای عمل ايجاد میكنند و جهت اعمال و انتخاب را معين میسازند.» معمولا، اما نه هميشه! و اين انسان است كه همواره اسطورهها را میسازد، نابود میكند و دوباره میسازد. هدف چيست؟
دوست فرهيخته جناب آقای كلاهی! با سلام و احترام
نوشتهی اخير شما در فروغ را خواندم و بسيار خوشحال شدم كه بالاخره دوستی نقش و تأثير اسطوره بر رفتار و حركت افراد در اجتماع را پيش كشيد، اما با مطالعهی بخش اول مقاله، به نکاتی متضاد و شايد با يک درجه تخفيف مغاير با يکديگر برخوردم که ناگزير به نوشتن اين نامه شدم. اميدوارم نوشتن اين نامه ابتدای آشنايی بيشتر من با شما و ديگر فروغیها گردد. اگر چه دورادور و از ديرباز ارادتی بوده و هست! قبل از هر چيز میبايد جهت نگرش خودم را روشن بيان كنم تا ذهن شما را به بیراهه نكشم. خوشبختانه ديدگاههای من عموما نسبت به تمامی پديدهها، تا آنجا که به خردهگيری و نق زدن متهم نشوم راديكال و انتقادیست و البته با رعايت اصل منفی بافی ممنوع! و بدبختانه اين كه به دليل كمبود فرصت مطالعاتی، انسان دانشمند و با مطالعهيی حداقل در علوم انسانی و ادبيات نيستم، اما در طرح سؤال و شايد به بیراهه كشاندن دوستان، نمیدانم ... شايد با اين روش، نگرش انتقادی و خلاق را در مخاطبام جستجو میكنم، كه نتيجهی اين كار بيشتر اوقات و معمولا به خلاقيت و يا كشف نكات مهم، اما كمتر مطرح شده، میانجامد. البته ممکن است جهت نگرش شما به اين موضوع خاص را درست متوجه نشده باشم. و شما نيز مطمئنا آزاديد هر آنگونه که مايلايد نظرات خود را در رسانهيی منتشر کنيد. و يکی از نقشهای رسانه نيز تعامل و تلاقی ديدگاههای گوناگون است. بنا بر اين اگر چه انتظار داشتن به نوعی زورگويی مؤدبانه محسوب میگردد، اما صادقانه میگويم که از «آقای کلاهی» انتظار دقت بيشتری در بررسی و نشر اين موضوع حساس را داشتم. پس از مطالعهی نوشتهی اخير شما چند سؤال و چند نكته به نظرم رسيد كه از پی هم با شما در ميان میگذارم: - کدام اسطوره يا اسطورهها در شما ايجاد انگيزهی نوشتن در بارهی اسطوره كرد؟ - آيا اگر در اين ميان اسطورهيی نيافتيد کار شما بیمعناست؟ - آيا اين آقای کلاهی نيست که تفکراتاش به کلاماش و نوشته و فعاليتاش معنا میبخشد؟ - و آيا اين بار دانش و آگاهی شما از پديدهها نيست که شما را بنا به احساس و درک از نياز خود به ايجاد انواع امنيت (اقتصادی، اجتماعی، سياسی، فرهنگی و ...) به فعاليت و تلاش وامیدارد؟ و آيا اين کارکردِ باورهای متأثر از بار دانش و آگاهی شما از پديدهها نيست که «نياز» به معنا بخشيدن به لحظههای زندهگیتان را انگيزهسازِ حرکت و نوشتن شما و فرارتان از بیهودهگیها میكند؟ - آيا شما که در آگاهی و به دليل باورهای فرهنگیتان در بيشتر اوقات در «خودآگاهی» بهسر میبريد و بر قویترين پاها و پايهها يعنی دانش، تحقيق و تفکر تکيه زدهايد، از اسطوره بینياز نيستيد؟ شما به وجود خود و تأثيرات اين وجود در محيط «آگاه»ايد، پس «خودآگاه»ايد، پس خودجوش و پويا و همواره به دنبال کسب معرفت و شناخت هستيد. بنا بر اين کجاست آن اسطورهی معنابخش در درون شما؟ اطمينان میدهم جز خود يا باورهای چندين بار بازنگری شدهی خويش اسطورهيی نخواهيد يافت. - وجود و ظهور و توسعهی اسطورهها در طول تاريخ يک اجتماع، «نماد» که نه، بلکه «نشانه»ی وجود و شيوع بيماری «از خود بيگانهگی»ست و اسطورههای گوناگون عموما محصول فرافکنی دردهای آشکار و پنهان از منشاء «ناخودآگاه جمعی» يک اجتماعاند که اغلب در قالب هنر شکل میگيرند و با هدف تحريک جمع به فعاليتی در جهت آنچه به ظاهر منافعی از برای عام ايجاد میكرده يا میكند، ساخته و پرداخته شده يا میشوند. همانگونه كه در نوشتهی خود هم اشاره كردهايد، اسطورهها نمادهايی ذهنی هستند كه عملا در رفتار فرد مؤثرند. ظاهرا در نوشتهی شما «چهگونه و چرايی پيدايش» اين پديده آنچنان مد نظر نبوده است و بيشتر به «تأثيرات وجودی» اين پديده پرداختهايد. يا احتمالا در مثال آتی خود به آن میپردازيد. در متن يادداشت شما كاركرد اين پديده به صورت يك اصل و در دنبالهی مثلثِ «معنا، شناخت، شيوهی عمل» در جايی به عنوان «يکی از» عوامل و در جای ديگر به عنوان «تنها» موتور معنابخش و محرك و تعيينكنندهی شيوهی عمل آدميان معرفی شده است! بد نبود در صورت علمی بودن موضوع به چهگونهگی كاركرد ديگر پديدههايی که در سازوكارهای روحی و روانی ويژه عوامل پيدايش اين پديده هستند، نيز اشارهيی میشد تا اطلاعات بيشتر و جامعتری به خواننده داده شود (البته اين را میتوان حدس زد كه نويسنده برای نمايش شدت تأثيرات مخرب و يا سازندهی اين پديده در زندهگی انسانها قصد دارد مطالبی بسيار مهم را مطرح و نكاتی را تقبيح و نكاتی ديگر را تبليغ كند و يا در نهايت، اين موضوع را محملی سازد به منظور نقد و بررسی افكار و فعاليتهايی كه با اسطورهپردازی سر و كار دارند). اما برای بيان ميزان اهميت موضوع، آيا بهتر آن نمیبود كه به پيدايش اين پديده در زبان گفتاری يا ديداری، از ادبيات گرفته تا سينما و ديگر هنرهايی كه به نوعی با اسطوره و روح و روان انسان سر و كار دارند، اشارهيی میشد؟ و يا چه خوب كه با اشاره به موارد تاريخی و همچنين با اشاره به نيازهای اوليهی روحی و روانی، فرهنگی، سياسی، اقتصادی و ... انسان و تناسبها و ارتباطشان با اين پديده مطالبی آورده میشد تا عجولانه آنچه را كه امروزه خود پديدهيی ابزاریست و همواره نيز در طول تاريخ بنا به نياز و با استفاده از خميرمايههای كهنالگوها و نمادهای بنيادين توسط ذهن انسانها توليد شده است، به عنوان تنها معنادهندهی زندهگی معنا نمیكرديد! اسطوره اگرچه در ماهيت محرك است و انرژیدهنده و معنادهنده، اما «تنها» منبع محرك و معناساز نيست. يا حداقل به اين وسعت تعميم داده نمیشود. بد نيست به «خودآگاهی فرد» و «ناخودآگاه جمعی» و چهگونهگی كاركردشان با نمادها و اسطورهها نيز بنيانیتر از اين توجه شود و با زبانی ساده بيان گردند تا توان و قدرت تجزيه و تحليل در اختيار خواننده نيز قرار گيرد و خواننده با شوقِ حاصل از پيروزی بر جهالت پيشين خويش نيز با احساس طراوت و تازهگی حاصل از کشف بينشی جديد با کسب انرژی حاصل از آگاهی بر دانش و توانمندیاش در خود جسارت بيابد تا با تمام وجود و فرديتاش با زندهگی و پديدههای آن، از جمله پديدهيی چون اسطوره، برخورد كند. و قبل از اينکه «زندهگی بدون اسطوره را بی هيچ دليلی پوچ و بیمعنا برای وی ترجمه کنيم»، بد نيست به او اجازه دهيم که آگاه و خودآگاه گردد و از پی کسب دانش بيشتر (و آگاهی از نتايج تجارب ديگران) و شناخت از چالشها، منابع و نيازها و تناسبهای آنها، در چهگونه تجربه و معنا كردن و ارزشيابی مناسبات وجود خود و پديدههای اين معجون كه آن را زندهگی میناميم، تصميمگيرندهيی آزاد و پويا و خودآگاه و متعهد به خود و نوع خود گردد. آنچنان که انفعال و نوميدی و تحقير شدنهای مکرری که به واسطهی مقايسهی وجود خود با وجود ربالنوعها و اسطورهها و يا به عبارتی «من آنام که رستم بود پهلوانهای نوميدکننده» ديگر در وی کارساز نگردند! همواره در طول تاريخ تکاملی بشر، جهت و تلاش انسانها از کسب و توسعهی دانش به ويژه پديدههايی که با روح انسان سر و کار دارند (علوم انسانی و هنر و روانشناسی)، به سمت تغيير دادن موضعِ کارکرد مغز انسانها از ناخوداگاه به وضعيت خودآگاه و در نهايت، هدف تغيير وضعيت رفتاری او از رفتار حاصل از ناخودآگاه حيوانی به رفتار حاصل از خودآگاهی انسانی بوده و هست، و تمامی اين فعاليتها برای برآورده کردن عمده نياز انسان، يعنی سلطه بر چالشهای گوناگون موجود در محيط که امنيتاش را تهديد میکرده، بوده و هست و خواهد بود! متأسفانه در طول تاريخ به تکرار از هنر و دانش و رسانه برای تأمين زيادهطلبیهای شخص و يا گروهی کوچک و حتا به قيمت تخريب منافع و منابع و دور ساختن امنيت و سعادت از نوع انسان استفاده شده است. و نقش رسانه را نيز در تحميق و تحقير و تحريک افراد و گروهها به روش اسطورهپردازی عليه دانش و آگاهی و خودآگاهی و خودباوری نمیتوان ناديده گرفت. گاهی با عدم تعهد به نوع انسان، جماعت هنرپرداز (غير هنرمند) و نيمچه عالمان خودفروخته و يا عدهيی از دانشمندان تحقيرشدهی ناآگاه به ابعاد ناخودآگاهی خود و امثال خود، در اين فعاليت تخريبی، همراه با ابزارها و اربابان رسانه (و در هر زمان به فراخور فنشناسی آن روز) با ساخت و نشر و توسعهی اسطورهها و الاهههای کفر و قديسان منزه از گناه در ناخوداگاه جمعی جوامع گوناگون و در تعامل و قياس قرار دادن برتری و قدرتهای ماورايی آنها با ضعفهای انسانهای واقعی تا منحطترين و دردناکترين حدود تحقير مقام آدميت نيز پيش رفتهاند. با پوزش از زيادهگويی، پیگير پاسخ و ديدگاه شما هستم.
موفق و پيروز باشيد!
|
|