|
|
|
|
|||||||||||||
|
من و رؤيا وحيد آقاجانی
1رؤيا چشمهای عسلیاش لغزيد و از اينكه نمیتوانست زير نم شيشهيی اشكهايش پنهانشان كند، به بهانهی سر كردن چادر، آن را روی هوا ميان من و خودش پهن كرد و تقريبا نيمدوری زد و چادرش را كه پوشيد، ديگر صورتاش را كامل نمیديدم. اين عادت هميشهگیاش موقع از هم جدا شدنمان بود. ساكام را برداشتم و به سمت اتوبوسی كه منتظر بود، خيره شدم و گفتم: "بالاخره نفهميدم اين چادرو به خاطر من سر نمیكنی يا به خاطر بابات سر میكنی." - من هم بالاخره نفهميدم تو به خاطر بوی باروت از جبهه خوشات میآد يا در راه خدا داری میری. - حالا نمیشه در راه خدا از بوی باروت خوشام بياد؟ - نه، جدی میگم. من كه نمیدونم تو چهكار داری میكنی. - چی میگی! اينو كه من خودم هم نمیدونم. تازه اينو میتونستی از داداشات هم بپرسی. - اون در راه خدا میرفت، خودش میگفت. - با اطمينان همچين حرفی میزد؟ - وحيد! خوشام نمیآد راجع به داداشام اين جوری حرف بزنی ... چند بار بهات بگم؟ - خودت هم میدونی كه منظوری ندارم. چرا يههو آتيشی میش، حالا؟ - در هر صورت ... - در هر صورت كه ريشه. خنديد. با چشمهای نمناك و متبسماش چپچپ نگاهام كه میكرد، گفت: "مثل دفعههای قبل همينطور نری تا روز قيامت هم يادت نياد يه نامه بنويسی! - عجب حرفی میزنی، ها! كی حال داره تا روز قيامت نامه ننويسه. - آدرِساِتاَم درست بفرست. باز بیمزهبازی درنياری، ها. - اين طور كه چشاتو چپ كردی، بپا يه وقت عسلهاش نريزه. و طوری كه كسی جز رؤيا نبيند با دست بوسهيی را پخش كردم توی هوا طرفاش. خنديد و در دور شدن از من شتاب گرفت. با اينكه میخنديد، ولی از اينكه میدانستم الآن دارد گريه میكند، دلام گرفت و احساس تنهايی كردم. صدای همرزمهايم، داخل اتوبوس كه شدم، بلند شد. يكی گفت: "گوش شيطون كر، شادوماد مثل اينكه دل كند." يكی از ته اتوبوس با لودهگی داد زد: "لااقل يه خرده صبر میكردی تا ما به كارامون میرسيديم، بعد تشريف میآوردين." پيرمردی كه رديف جلو نشسته بود، دستی به ريش خود كشيد و تا غائله بخوابد با صدای بلند گفت: "بر جمال پاك محمد صلوات!" صدای صلوات كه بلند شد، اتوبوس به حركت درآمد و جماعت آرام گرفت.
2رؤيا چادر مشكی تاخوردهاش را از توی كيفاش درآورد و دستام را با آن پس زد: "دستِِتو بنداز، برادر رزمنده! دارن نگامون میكنن." دستام را كشيدم و به اطرافيانام نگاه كردم. نوجوانی كه لباس بسيجی به تناش گشاد بود، ما را میپاييد. نگاهام را كه متوجه شد، سرش را برگرداند. - شما، اخوی! چند لحظه تشريف بيارين. - كاری دارين بفرمايين، اتوبوس منتظره. - عرض كردم تشريف بيارين. - جنابعالی؟ - تو فقط جواب میدی، سؤال نمیكنی. همراهاش رفتم. مرا به ساختمانی هدايت كرد. داخل سالن شديم. درِ اتاقِ نسبتا تاريكی را باز كرد و وارد شديم. رفت پشت ميزی نشست. چراغ مطالعه را روشن كرد و كاغذهای روی ميز را مرتب كرد. يك صندلی فلزی هم اين طرف ميز بود. - بشين! - اين كارا ديگه چيه، حاج آقا؟ - گفتم بشين. در ضمن يك بار ديگه هم گفتم: تو فقط جواب میدی، سؤال نمیكنی. بشين! نشستم. - اسمات چيه؟ - وحيد آقاجانی. - با اون خانم چه نسبتی داری؟ - كدوم خانم؟ - واسهی من يكی نمیتونی نقش بازی كنی. ترسيدم. نفسم چند لحظهيی بند آمد. میدانستم اگر حرف بزنم صدايم میلرزد. نگران رؤيا شدم. مبادا او را هم گرفته باشند. تا بر اضطرابام غلبه كنم، دو طرف صندلی را گرفتم و فشار دادم. آب دهانام را فرو دادم و گفتم: "نامزدمه." - پس خونوادههاتون چرا نمیآن بدرقه؟ - چون زياد موافق جبهه رفتنام نيستن. - چند سالته؟ - اونقدر هست كه بتونم برم جبهه. - دقيقا به همون سؤالی كه من میكنم جواب بده. - هفده سال. - اون خانم چند سالشه؟ - شما چهكار به اون خانم دارين، حاج آقا؟ - سؤال سختی كردم كه درست جواب نمیدی؟ - شونزده سالشه. - فكر نمیكنی زود ازدواج كردی؟ - گفتم نامزدمه، هنوز ازدواج نكرديم. - عجب! پس بگو چرا خونوادههاتون نيستن. - منظورتون چيه؟ - لابد اونا خبر ندارن. - درسته! اولام گفتم كه اونا نمیدونن دارم میرم جبهه. - مطمئنا خيلی خوب متوجه منظورم هستی كه اينو نمیگم، رابطهتونو میگم. - نه خير، خبر دارن. - ولی اون خانم چيز ديگهيی میگفت. - كدوم خانم؟ - خانم رؤيا مرآت. زانوهايم لرزيد. اضطراب دوباره هجوم آورد. باورم نمیشد رؤيا واقعيت را گفته باشد. سرخ شدم. صورتام داغ شد. سرم را پايين انداختم، ولی بلافاصله بر خودم غلبه كردم. روی صندلی خودم را جابهجا كردم تا خونسردیام را بتوانم حفظ كنم. گفتم: "من مطمئنام اونام همين چيزايی كه من گفتم رو گفته." - ولی اون گفت كه با همديگه نسبتی ندارين. - درسته، با هم فاميل نيستيم، فقط نامزديم. - ببين، برادر! تو بسيجی هستی. نمیخوام مثل آدمای مورددار با تو برخورد كنم و حرف بزنم. درست نيست اين حركات از تو سر بزنه. تو ... تو به عنوان يك بسيجی الگوی جوونای هم سن و سال خودتی. اين كارا حيثيت بسيجیها رو میبره زير سؤال. مردم كه نمیگن وحيد آقاجانی نامی با ناموس مردم ... - گفتم كه، اون نامزدمه. - حرفامو قطع نكن! مردم نمیگن فقط يه نفر به اسم تو با ناموس مردم رابطهی نامشروع برقرار كرده، میگن بسيجیها از اعتماد مردم سوءاستفاده میكنن. - ولی من سوءاستفا... - گفتم حرفامو قطع نكن! در ضمن، لازم نيست حضرتعالی چيزی رو به ما توضيح بدين. ما همه چيزو میدونيم. شانس آوردی كه به پست من خوردی. اين بار نديده میگيرم. دفعهی بعد اگر تكرار بشه يه جور ديگه باهات برخورد میشه، شيرفهم شد؟ تا قضيه فيصله پيدا كند، گفتم: "بله!" - چهطور شد؟ مگه الآن نگفتی نامزدته؟ - گفتم، باز هم میگم. - پس چیچيو نمیخوای دفعهی بعد تكرار كنی؟ - يا تنها میآم يا با خانوادهام. - احسنت! معلومه كه مطلبو گرفتی. میتونی بری. بقيهی اتوبوسا خيلی وقته رفتن، فاصلهشون با اتوبوس شما زياد شده. بلند شدم كه بروم، گفت: "برادر آقاجانی! جلوملوها رفتی، مواظب خودت باش! - چشم! - دست علی به همرات! صدای همرزمهايم، داخل اتوبوس كه شدم، بلند شد. يكی گفت: "گوش شيطون كر، شادوماد از محضر برگشت." يكی از ته اتوبوس با لودهگی داد زد: "لااقل يه خرده صبر میكردی تا اتوبوسای جلويی میرسيدن جبهه، بعد تشريف میآوردين." پيرمردی خندهرو دستی به انبوه ريش سفيدش كشيد و بلند گفت: "بر محمد و آل محمد صلوات!" بچهها صلوات فرستادند. اتوبوس حركت كرد.
3رؤيا نمیخواست دوباره ماجراهای قبل تكرار شود. از مدرسه كه خارج شد، پيچيدم توی كوچهيی باريك. چادر از سرش افتاد روی شانههايش. مقنعهاش را كشيد عقب تا بتواند كمی از موهای بورش را نشانام دهد. با انگشتام يك دستهی كوچك از موهای نرم و لختاش را جدا كردم و ريختم روی پيشانی بلندش. - حالا طلای موهات ريخت رو عسل چشات. - لوس نشو دوباره. - يعنی میخوای بگی از اين حرفا بدت میآد؟ - نه، ولی میدونی كه من چه احساسی نسبت به تو دارم. - ولی من برادرت نيستم، برادرت كشته شد، رؤيا! تمام. - شهيد شد ... حرف دهناتو بفهم بزن، وحيد! - ببخشيد! - تو چرا نمیخوای بفهمی اين موضوع برام مهمه؟ - گفتم كه، ببخشيد! - تو میخوای هر جور فكر كنی، فكر كن، وحيد! من به شهادت اعتقاد دارم. - خيلی خب، باشه، ببخشيد! ولی تو هم انگار نمیخوای بفهمی كه احساس من نسبت به تو، احساس يك عاشق به معشوقاشه، من نمیخوام جانشين برادرت بشم. - خيلی دير شد، من بايد برم. - هميشه طفره برو ... فردا اعزام میشيم. - باز هم؟ - حالا چرا گريه میكنی؟ - يعنی تو نمیدونی برای چی؟ - فردا میآی؟ - نه!
4رؤيا نمیخواست دوباره ماجراهای قبل تكرار شود. من هم به خاطر او پذيرفتم. صبح زود ساكام را برداشتم و بیسروصدا از خانه زدم بيرون. به پادگان بسيج كه رسيدم بسيجیها داشتند با خانوادههايشان خداحافظی میكردند. حالا داشتند اسمها را از بلندگو اعلام میكردند. نگاهام به خداحافظی بچهها بود، به گريهها و خندهها، به سفارشها و چَشم گفتنها، به خوشحالی بسيجیها و نگرانی خانوادهها، به سوارشدن بسيجیها و قرآن بالای سرِ بچهها گرفتنِ مادرها، به نشستن بچهها روی صندلی اتوبوسها و نگاههای نگران مادرها و خواهرها. گوش سپرده بودم به بگو و بخند پرهيجان و در هم بچهها و سكوت ناخواستهی خانوادهها، به مارشهای هيجانآور نظامی و نوحههای محزون و تأثيرگذار آهنگران كه همه جا را میانباشت. من بغض كرده بودم و قدم میزدم و نگاه میكردم و منتظر بودم و گوشام به بلندگو بود تا صدايم بزنند و من بروم سوار اتوبوس بشوم. صدايم زدند و رفتم سوار اتوبوسی شدم و يك صندلی كنار شيشه را انتخاب كردم و روی آن نشستم و به خيابان پرازدحام خيره شدم. از چهارراه كه گذشتيم، رؤيای بغضكرده را پشت شمشادهای پيادهرو، كنار درختی، ديدم كه پاكتنامهای دستش بود. همين كه مرا ديد چادرش را محكم دور خود پيچيد و نگران و به شتاب انگشتش را به تأكيد روی پاكت نامه میزد و همينطور تا چند متری آمد. تا جايی كه میتوانستم ببينماش، هنوز داشت با نگاهاش بدرقهام میكرد.
|
|