|
|
|
|
|||||||||||||
|
باز هم نه در دفاع از وبلاگِستان، كه در جواب به دومين حملهی انتحاری! شهاب مباشری
چندی قبل در يكی از شمارههای هفتهنامهی «چلچراغ» نوشتهيی با عنوان يك حملهی انتحاری به وبلاگها با امضای بزرگمهر شرفالدين منتشر شد. فارغ از اشاره به چند و چون آن نوشته در اين چند سطر آغازين، دور از انتظار نبود كه موج موافقتها و مخالفتها برخيزد. در شمارهی بعد چند نوشته كه همهگی جوابيههايی بر بحث آقای شرفالدين بودند، به چاپ رسيدند. بعد از مدتی، وی با راه انداختن وبلاگ «ctrl + F5»*، ضمن انتشار دوبارهی آن نوشته، با نگارش مطلبی با عنوان «دومين حمله به وبلاگها» بحث خود را پی گرفت. وبلاگنويسان چندان به ورود وی به وبلاگستان بیاعتنا نماندند و اين سو و آن سو نشانههايی از توجه خود را كم و بيش هويدا كردند. من هم كه يكی از جوابيهها را نوشته بودم، و اتفاقا دوست داشتم فرصت گپ و گفت مستقيمتری با نويسنده داشته باشم، تحريك شدم تا اين بار نامهيی به وی بنويسم. از آنجا كه اين نامه را با عنوان يكی از دستاندركاران مجلهی اينترنتی «فروغ» امضا میكنم و علاوه بر آن ماهيتی سرگشاده دارد، مناسب ديدم كه در صفحهيی در مجلهی فروغ منتشرش كنم. به هر حال، اين است آن نامه:
سلام آقای شرفالدين! نگارندهی محترم وبلاگ ctrl + F5
از اين كه علاقهمند به تداوم بحثی كه به هر حال و به هر كيفيت در انداختيد، هستيد، شادمانام و چه خوب كه برای اين منظور پا در وادی وبلاگستان نهاديد. بعد از اين پيشدرآمد، با اجازه، میكوشم تا حدی نوشتهتان را مرور كنم و برایتان آن را از منظری ديگر ببينم. راستی، من همان شهاب مباشری، از دستاندركاران مجلهی اينترنتی «فروغ»، هستم كه نه قبلا نه اينك مرور خرده سوابق روزنامهنگاری و پژوهشیام را لازم به برشمردن دانسته و میدانم. آری، همانی كه در نوشتهی دومتان به تلويح نقد پيشيناش را منكوب كردهای كه چرا «چلچراغ» را زير سؤال برده و بیارزش دانسته است. در اين باره هم فقط چند خطی به اختصار مینويسم. اول اين كه آن گلايه و دلتنگی _ و نه بیارزش دانستن _ از سر رفاقت بود كه دلام برای چلچراغ سالهای اول و دوم تنگ شده است (همانقدر بيان دلتنگی هم برای آن بود تا بگويم از محتوای مجله اگر به خبررسانی آشنايی نبود، كاملا بیاطلاع بودم). دوم هم اين كه آن اظهار داشتن توقعی بالاتر بود از نويسندهيی كه مواجهه و شيوهی هميشهگیاش سطحی ديگر از پرداخت به مسائل حوزهی انديشه را در يك نشريهی جوانپسند به نمايش میگذاشت (اصل نوشتهی مرا و نه آنچه را كه در چلچراغ به چاپ رسيد، با دريافت پروندهی آن از اينجا میتوانيد با آرامش و تأمل بخوانيد). از اين بگذريم و بپردازيم به دومين حملهی شما به وبلاگها: در سه بند آغازين و كوتاه دومين حملهتان، كه همهاش تأسف خوردهايد به حال وبلاگنويسها، روشتان به گونهيیست كه جايی برای بحث باقی نمیگذاريد. بماند كه تعريف و تعبير «طنز» چيزیست كه در نوشتهی تند نخستتان هيچ نشانی از آن ديده نمیشد. شما بر وبلاگنويسها افسوس خوردهايد كه جوابيههاشان دارای اين ويژهگیهاست: فقط حرفهای غيرمنطقی، ناتوانی از در انداختن يك بحث ساده، لابهی مداوم از سركوبشدهگی. علاوه بر اين، حرف شما هويت بنيادين ايشان را تهديد كرده و واكنششان هم فقط پتك در دست گرفتن بوده است. با اين همه، هنوز سخت معتقدم نوشتهی شما هيچ تهديدی نبود، چون آنقدر پرداخت يكسويه و مغرضانهيی به موضوع داشت كه واجد حتا حداقل توانايیها برای به چالش كشيدن فضای وبلاگستان فارسی نبود. پيشتر هم گفتهام و نوشتههای متعددم شاهد اين موضوعاند كه به اين وبلاگستان انتقادهای بسياری وارد است، اما نبايد فراموش كرد كه تهاجم شما نيز رویكردی سهلانگارانه و سستبنيان داشت و بس. پس كمی توقف و تأمل لازم است تا مبادا امر بر ما مشتبه شود كه چه بحثی در انداختهايم! بماند كه واكنش پتك در دست گرفتن را هم چهگونه میتوان تصوير كرد. فكر نمیكنم هيچ كدام از جوابها تعرضی به ساحت حرفهيی شما كرده يا در منگنه قرارتان داده باشد! اجازه میدهيد كمی هم من تأسف بخورم برای شما؟ هيچ كه نباشد در انتهای همان جوابيهام به شما، نشان از چندين مطلب و بحث داده بودم كه بهطور اساسی، و فارغ از اين آب گلآلود كردنها و رجزخوانیها، به احوالات وبلاگستان پرداختهاند. میپندارم شما كه وبلاگستان را تهی از ذرهيی تعقل و انديشه و فايده ديده بوديد، حتا نيمنگاهی يا نگاه گذرايی به آن مطالب نينداختهايد كه بدون سخن تازهيی و تنها با بازخوانی شواهدی ناكارآمد، همچنان بر دعوای خود مصر هستيد. آخر، تمام دعوای شما كه با منطقی دودويی وبلاگستان را چنان بیمايه میداند، فقط با آوردن مثال نقضی از نشانههای تأمل بر باد است. بماند كه با نگاهی جامعهشناسانه و روانشناسانه در همين وبلاگهای فراوان و متعدد روزانهنويسی صاحبانشان كه اصلا و ابدا نشانههای فرهيختهگیهای روشنفكرانه ندارند، هزاران سود و كاركرد قابل تشخيص است (به اين موضوع در نوشتهی پيشين خود نيز اشاراتی كردهام كه انگار ازشان گذشته و قابل توجه ندانستهايد). در ادامه هم جايی از استيصال جماعت وبلاگنويس گفتهايد و اين كه همان را هم موجی دانستيد كه زود فرو خفت. كاری ندارم كه هر كسی چهگونه به دعوای شما پاسخ داده است، اما فكر كنم شما مسير را اشتباه رفتيد و سپس توقع داشتهايد از آن راه به مقصد برسيد! نه، عزيز! اگر اقتراحی در انداخته بوديد در جمع اهل بحث و حديث، انتظارتان بهجا بود، اما تصورتان از فضای وبلاگستان يك تصور دست اول واقعنگر نيست. ظاهرا شما توقع داريد همهگانی كه در اين دنيای مجازی میپلكند، فقط و فقط به چنين مباحثاتی مشغول شوند. در وبلاگستان عدهيی دارند زندهگی میكنند با همهی مناسبات متداول و روزمرهی زندهگی كه گاه خيلی عاميانه و سطحی به نظر میرسد و آنچه شما توقع داريد، خصيصه و ادب حضور در «گروههای مباحثه» و مجامعی از آن دست است. از همين روست كه هرز بودن بخش زيادی از نظراتی كه پای نوشتههای مختلف میآيند، امری غريب نيست. اين حرف من دفاع از ابتذال نيست، توجهی واقعی و خودآگاه به يك واقعيت است. مگر از صحبتها و حرفهای روزمرهی ما و داد و ستد كلامی ما در دنيای واقعی، هر چهقدر هم كه اهل فكر و فرهنگ باشيم، درصد بالايی به امور پيشپاافتاده تعلق ندارد؟ آيا زندهگی همهی ما به اين ترتيب مبتذل میشود؟ اگر به اين پرسش هم جواب مثبت میدهيد، بايد به بنيان نگاه شما به واقعيت دنيای اطراف ترديد كرد، نه نگران حملهی انتحاریتان به وبلاگستان بود! راستی، واقعا برایام جای تعجب است كه چنين موج گذرايی كه زود خفته است، چنان متأثرتان كند كه از خير كوچكترين رشتههای علقه به وبلاگستان هم درگذريد. با اين همه، جالب و مقداری هم متناقضنماست كه خود نيز، با هر انگيزهيی، وبلاگنگاری را آغاز كنيد. آخر، حتا اگر فقط و فقط خود شما در مسيری غير از گونههای شناسايیكردهتان گام برداريد، گزارههای منطقی خود را باطل نكردهايد؟ كوشيدهايد كه در يك فاصلهی زمانی مناسب كه انگ شتابزدهگی را رفع كند، بحث خود را ادامه دهيد، اما با اين همه هيچ روشمندی مشخصی را در سامان دادن به ادامهی بحث خود در پيش نگرفتهايد و تنها به افسوس خوردن و ايراد اتهام بسنده كردهايد. علاوه بر اين، مهر تمام را هم زدهايد: ديگر هيچ علاقهيی به وبلاگ نداريد! پرداختن به ساختار و بافت وبلاگ، نوعشناسی وبلاگها، و تحليل فضای وبلاگستان زوايا و مناظر مختلفی دارد كه بهرغم داعيهتان نسبت به چنين انگيزهيی، كمتر نشانی از ميلی واقعی به اين كار در نوشتهتان میتوان رد گرفت _ ببخشيد كه تكرار میكنم، اما با اين همه تأسف و اتهامات وارده مبنی بر خودمحوری و سركوبگری و ... مگر جايی برای اين كار باقی میماند؟ و البته نه كاریست كه با يك پرسهزنی گذرا به سرانجام رسد. به هر حال و بعد از اين همه جدل، اين خطوط را نه در دفاع از وبلاگستان نوشتهام، تنها قصدم اين بوده است تا _ به قول خودتان _ با وارد كردن تلنگری بخواهم ذهنيتتان را نسبت به نوشتهی خودتان و نه هيچ چيز ديگری كمی بتكانم. همانطور كه گفتهام بارها _ مثلا آنجا كه بحث استحالهی تعريف وبلاگ و زمانهی بلوغ وبلاگستان را در فضای وب فارسی به پيش كشيدم _ اين وبلاگستان نياز به دفاع ندارد و محتاج انتقاد است. باشد كه با حوصله و تأمل در منش و روش در فرصت جداگانهيی تصوير واقعی و درستی از وبلاگ ترسيم كنيم! راستی، به خاطر نقش احتمالی و رفتار وبلاگنويسها نگران فردای جامعه نباشيد! اين وبلاگنويسها بيگانهها و غريبههايی نيستند كه در ميان همهی اهالی اين سرزمين، اعم از وبلاگنويس و وبلاگننويس، با همان خصايص و احوالات عمومی و مشترك، دارند زندهگی میكنند.
با احترام
* به نظر میآيد در فاصلهی نگارش اين مطلب با انتشار آن، وبلاگ ctrl + F5 توسط صاحباش از پهنهی وبلاگِستان حذف شده باشد!
|
|