|
|
|
|
|||||||||||||
|
عاشقانهها زيبا كاوهيی
1 پاكِ پاك بودهای از تكرار هوسهايی كه آدميان را در پنجرهی بنبست آرزوها به چارميخ كشيده است.
2 من از آبیهای آسمانی پردهی توری پنجرهيی را بافتهام كه قرار است نقش پردهی آشنايی ما باشد با روزهای آفتابی.
3 از اضطراب میگريزم به دامان تو بر میگردم، آرام میگيرم و عزيزتر میشوی از آغاز اين جمله. اين راز مقدسیست كه تو، تنها تو دانستهای كه چنان بالا پرواز میكنی!
4 به بوسيدن چشمهايت فكر میكنم، وقتی پر از مهربانیست و دستهايت كه بی انتظار بخشيدهای. لبها را ولی برای گوشهای خستهام بگذار كه تشنهی صدای رويش موجاند.
5 جاری شو و بلند بخوان! آواز روز در گلوی تنهايی گير كرده است.
6
در
آفتاب تو را تكرار میكنم، با هجاهای كشيدهيی كه بوی روشنايی میدهد.
تو دور میشوی در موجآهنگ دريايی كه فرياد كردهام، نه در گلوی بادی
كه هو میكشد بلكه درختان را بخواباند. 7 به دستهای تو محتاجام، مثل گياه نازكی تازه در آمده از خاك كه دارد روی ريشهاش آرام بلند میشود و برای آفتاب و باران و باد دست تكان میدهد و شادمانه میخندد به اينكه به آفتاب گفته است سلام!
8 نمیدانم از مرزهای تو كی گذشتهام و از مرزهای خودم فقط ديگر تكرار نمیشوم در بستهگی دايرهيی كه هی چرخ میخورد به سمت به هيچ كجا!
9 دور كه میشوی نگاهام صدايت میكند و تو میشنوی باز میگردی.
10 تو را زندهگی میكنم، نگو بيشتر به من بينديش!
11 تمام دیشب رنگينكمان میباريد، میگفتند: "پروانهيی بالای ابرها پروازهايش را قسمت میكند."
|
|