|
|
|
|
||||||||||||||
|
مردن را تجربه كن! غلامعباس مؤذن
اگه مائده بفهمه من شهيد شدهام چه میشود؟ میگويم، شايد چيزی نشود. منصور چه؟ گمان نكنم مادرم طاقت بياورد. در مواقع سختی كه نمیتوانم هيچ راهی برای گذشتن از آن پيدا كنم، بين مرگ و زندهگی قرار میگيرم. فكرهايی كه تا حالا نكردهام حتا گناههايی كه فرصت انجام دادناش را پيدا نكردهام به سراغام میآيند، مثل روزهايی كه برای صيد به دريا میزدم. دريا هم حالا بخيل شده و بازیاش گرفته است. مجبورم میكند كه انتظار بكشم و اعداد خدا را بشمارم. نشستهام بر دامن دريا، توی قايق كوچكام كه به اندازهی كل دنيا وسعت دارد، ماهیخوارانی را میشمارم كه منتظر بالا آمدن تور از عمق هستند. ولی اينجا، اينجا مرغانی میپرند كه تا حالا هيچ وقت نديدهام. آنها آسمان را خوب میشناسند. مثل من كه مثل كف دستام ساحل را میشناسم. در ولايت من، آسمان قرينهی درياست. آخخخ دريا! گفتم دريا؟ هر كجا آب باشد كه نبايد اميد هم باشد. هر كجا تشنهات شد كه نبايد رفع تشنهگی كنی! نبايد هر كجا كه سرابی ديدی به آن دل ببندی! آخخخ دريا ... همه چيز داشتم. آب داشتم و مادری كه هميشه آماده بود تا برایام سفرههای رنگينی توی قلباش برایام بيندازد. میتوانستم همسری داشته باشم كه انتظارم را بكشد، به همين سادهگی. میتوانستم پسران و دخترانی داشته باشم تا بعد از ابن كه به آب میزنم، برایام قدرت و ادامهی نسلام را ضمانت كنند، ولی تقدير من ... بيداری چهقدر كوچك است! مگر در تقدير من چه چيزی پنهان شده؟ خيابانهای مونيخ و شانزهليزه و حتا ميدان رم كه به وقت تنهايی، خشخش روحام را مثل فشار دو انگشتی كه بر بالهای يك پروانه میلغزند، به صدا در میآورد؟ چه مرگام میشود؟ وقتی آنجا را به ياد میآورم، احساس میكنم جايی در ايرانام. بناهای قديمی خاطرههايشان يكیست. غصههايشان به يك اندازه تأثيرگذار است! مثل ديدن دختر و پسر جوانی كه نامزدیشان را جشن میگيرند. در هر نقطه از جهان شايد يك حس را برای انسانی غريب تداعی میكنند، لااقل برای من اين گونه است. نبايد بخوابم. بايد بشمارم، بهتر است. از اول شروع میكنم: يك، دو، سه، چهار ... خدايا كمكام كن تا اين بار اشتباه نكنم! چشمهايم چسبيدهاند روی زمين. نكند تهِ افق گير كرده باشد! وقتی به خاك بيفتی انگار كه طول و عرض زمين بزرگتر میشوند! ای كاش چشمهام توی آسمان میافتاد! زمين آينهی آن بالاست، جايی كه آسمان خودش را توی آن به شكل كوير میبيند! تو درست گفته بودی مائده! همهی اينها میتوانند يك رؤيا باشند. زمين وقتی مرد، توانست بجنبد! نمیدانم چه كسی اين را به من گفت. زندهگی قربانی میخواهد. منظورم را میفهمی؟ ما هم قربانی هستيم مائده! ما هم مثل همهی مخلوقات، دو رو داريم. اين هم نور، بالاخره آمد! ممكن است صبح شده باشد. صدهزار و بيست و پنج، صدهزار و بيست و شش، صدهزار و ... نه، انگار كه اين سايهی يك آدمیزاد نبود، شايد پرندهيی از بالا گذشت!
وقتی در كمد باز میشود، عينك محسن سر میخورد روی فرشی كه قبل از رفتن او به آلمان برای آنها خريده بود. اكرم خانم در گوش بغلیاش پچپچ میكند: "میگن نماز نمیخونده، میگن واجباتشو بهجا نمیآورده." كبرا خانم چادرش را بالاتر میكشد، خودش را جمع و جور میكند و میگويد: "تا مطمئن نشدی اين حرفا رو نزن! خدا بيامرز، از بچهگی میشناختمش، مؤمن و باخدا بود. خدا رحمتش كنه! هم كار میكرد هم درس میخوند. فقط ريش نداشت." - آخه میدونی، نماز پايهی دينه، وقتی نخونی تموم ثواب كارهای خوبات میره واسه يكی ديگه. تو قرآن نوشته. - میشه بگی كجای قرآن نوشته؟ - اينا رو حاجيه خانوم روضهخون میگه. الكی كه نمیگه. - ببينم توی اين قرآن ننوشته هركه شهيد میشه تموم گناهاش بخشيده میشه؟ مائده نمیتواند خودش را كنترل كند، با ناراحتی میگويد: "خانوما، لطفا ساكت! ناسلامتی اومدين پُرس." و با اشارهی ابرو، منصور را كه كنار كمد ايستاده است و دارد عينك محسن را پاك میكند، نشان میدهد. صدای آنها مثل كاردی در دل منصور مینشيند. با خود میانديشد: "بیچاره مامان كه غصهی اين حرفا بيشتر پيرش میكنه!" صبح زود با صدای محسن بيدار شد. اولاش خجالت كشيد از زير لحاف بيرون بيايد. فقط صدای مادرش را میشنيد كه از خوشحالی میلرزيد. گفت: "پروازت چهطور بود؟" - خوب بود. - كی رسيدی؟ - سه نصف شب فرودگاه اهواز نشستيم. - میخوای يه خورده بخوابی؟ - يه سر بايد به هوشنگ بزنم. وارد اتاق شدند. محسن چشماش به منصور افتاد كه سرش را زير ملحفه قايم كرده بود. آهسته بالای سرش آمد و آرام توی گوشاش گفت: "میدونم كه بيداری." و او را بوسيد. چشمهايش را به آرامی باز كرد. محسن را به آغوش كشيد و گفت: "سلام داداشی!" دستهايش را دور كمرش گره زد، ميان سينهی خود فشارش داد و گفت: "آها، بذار تا خوابو از تن داداش كوچيكام بپرونم. آها ...، سرحال شدی؟" منصور گفت: "دادشی، اين دفعه ديگه باهات میآم." "نه داداشی! فعلا اومدم برم جبهه." به آرامی صدای انفجاری درون حياط پيچيد و درخت كُنار را لرزاند. زهرا بلند شد و فرياد میزد: "يا علیییی ..." اولين بار بود كه چنين صدايی را میشنيد، اما خود را جمع و جور كرد و گفت: "نترسين، نترسين! صدای بمب بود مامان؟" - خمپارهس. از كرخه میزنن. - اين قدر نزديك شهر شدهن؟ - هوشنگ میگفت اون ور كرخه خاكريز زدهن. محسن گفت: "ولی چهقدر صداش آروم بود!" "هر چی انفجار نزديكتر باشه صداش هم كمتره." منصور از اتاق بيرون رفته بود تا صورتاش را آب زده باشد و دندانهايش را مسواك. وقتی برگشت به محسن گفت: "جنگ كه تموم بشه با هم میريم؟ میخوام تاريخ بخونم. آخه ايران به اين رشته خيلی نياز نداره. اونجا بهتر میشه اين رشته رو ادامه داد." "البته بعد از اين كه خدمتتو تموم كردی میتونی بيای." زهرا سفرهی صبحانه را روی زمين پهن كرد و گفت: "بازم میگم، اشتباه كردی اومدی." محسن خنديد: "مامان! ما كه با هم صحبت كرديم. منقضی پنجاهوششها همه باس برن جبهه. نمیتونم بیتفاوت بمونم. آخه خون من از هوشنگ كه سرختر نيست، هست؟" زهرا به آرامی گفت: "هوشنگ هم مثل تو! به فكر اون هم هستم. آخه حيفِ اين همه استعداد نيس كه بره زير خاك؟ ول كردين اومدين توی اين جهنم كه چی بشه؟ آخه كی میخواين بفهمين كه درس شما بيشتر به درد اين مردم میخوره تا جنگتون؟ ماشاءالله اين همه جوون داريم تو جبهه. دو سال ديگه میتونين بياين و به اين مملكت خدمت كنين. همه چيز كه ..." محسن از اتاق بيرون میرفت كه گفت: "داری دوباره شروع میكنیها!" - چيزی كه نگفتم، حالا كه اومدی، خوش اومدی. راستی يه سری به مائده بزن. - باشه مامان! قبل از حركتام از مونيخ باهاش صحبت كردم، میدونه كه اومدم. و ديگر چيزی نگفته بودند كه قناری حياط چهچه زد. محسن زودتر رفت تا در را باز كند. زهرا با شنيدن صدای خندهی هوشنگ و محسن، لبخندی بر لباناش نشست.
در تشييع جنازهی محسن، همهی دوستاناش بودند. از آلمان همكلاسیهای او چند بار زنگ زدند و ابراز همدردی كردند. سرگرد گودرزی هم به نمايندهگی از قرارگاه پيرانشهر بود تا در مراسم تشيع جنازه شركت كند. گفت: "با هم رفته بودند تعمير خط. توی خطوط دشمن گرفتار شدند. تونستيم يكی از اونا را توی جنگلهای آلباتان زنده پيدا كنيم!" احساس جديدی را منصور تجربه میكرد. مائده گفت: "گريه كن عمه زهرا! تو رو خدا گريه كن، سبك میشی!" زهرا دستاش را بر گونهی او كشيد: "برای تو گريه كنم يا محسنام؟ كی دوباره ببينماش، خدا میدونه!" منصور محسن را خيال كرده بود. درد نكشيده بودند. يخ زده بودند. او را به ياد شقايقهای سردشت انداخته بود، وقتی كه در شروع فصل بهار با دوستان و همكلاسیها آنجا خيمه میزدند تا تعطيلات نوروز را بيرون از شهر خوش باشند: "اگه هوشنگ زنده بود، حتما میخنديد!" چشمان منصور گرم شد، اما گريهی مادرش كه وسط تاريكی حياط، زير درخت كنار مینشست و مويه میكرد، نمیگذاشت بخوابد. كمخواب شده بودند، زهرا از مرگ محسن و منصور از مويههای او زير درخت كنار. هيچ اعتراضی در گريهاش نبود. كسی را نفرين نمیكرد. منصور گفت: "مامانی! راهشو خودش انتخاب كرد. تقصير تو كه نيس." زهرا اشكهايش را پاك كرد: "میدونم عزيزم، میدونم!" - پس گريه نكن. روح داداشی عذاب میكشهها! - نمیتونم. - آخه، هول ورم میداره وقتی با خودت صحبت میكنی و میگی كه هر روز داداشی رو میبينی! - ديگه بلا از اين بدتر هم مگه میشه؟ منصور ادامه نداد. ظهر گرم و خستهكنندهيی بود و آفتاب آسفالت خيابانها را میپخت. وارد كوچهی بنبستشان شد. چشمش به محسن افتاد كه روی ديوار بالای در خانه نقاشی شده بود. عينك او را گرما و سرما كمرنگ كرده بود. كليد انداخت و از زير چشمان چروكيدهی محسن گذشت. وارد خانه كه شد، مادرش از آشپزخانه بيرون آمده بود و زير درخت كُنار، روی خرند باغچه، ورم پاهايش را با نوك انگشت سبابهاش فشار میداد. - تويی مامان؟ - سلام مامانی! در يخچال را باز كرد و بطری خنك آب را بيرون آورد و سر كشيد. نفسی تازه كرد: "روحات شاد داداشی!" به مادرش نگاه كرد: "موهات چهقدر سفيد شده!" مادرش لبخند تلخی زد و دو بنج از موهايش را كه روی پيشانیاش افتاده بود، زير روسریاش قايم كرد. منصور به اتاق نشيمن رفت، عكس داداشیاش را كنار بابا حاجیاش ديد. احمد و هوشنگ مقابل مجموعهی ورزشی المپيك مونيخ شانه به شانهی هم میخنديدند. فكر رفتن از ايران مثل يك فيلم از جلو ذهناش گذشت. خندهی محسن روی لبهای منصور منعكس شد، گوشهايش خفه شد و ديگر هيچ! خانه از گرد و خاك و پشتبندش بوی باروت تا مغز سرش بالا رفت. آمبولانسها مثل لاشخور آمده بودند و با خود سگ آورده بودند. سگها پارس نمیكردند. آنها ابتدا از مردمی كه روی منصور و زهرا فشار میآوردند، ترسيدند و زوزهيی كشيدند، اما دوباره به آرامی خاك را بو كرده بودند. اين بار نوبت هوشنگ بود كه بيايد. هوشنگ به يكی از امدادگران گفت: "ممكنه هنوز زنده باشن؟" مرد سر بيل را زير تكه سيمانی كه سگ داشت آن را بو میكشيد، برد و گفت: "از خدا نباس نااميد شد. آدمايی را همين سگها بعد يك هفته از زير خاك بيرون كشيدن كه هنوز زنده بودن. باورت میشه؟" "تو را به خدا زودتر! بده آقا، بيل رو بده به من!" يك نفر ديگر فرياد زد: "اينجا، زبونبسته داره اينجا را نشون میده. حتما يكی ديگهشون اينجاس." پايين را نشان داد و به پايين كوت خاك هجوم بردند. وقتی زهرا را بيرون كشيدند، هوشنگ مطمئن شد كه منصور بايد همين نزديكیها باشد. زير لب گفت: "جوونه، میتونه زنده بمونه." نور قرمز آمبولانسها و ماشينهای آتشنشانی میآمدند و و روی خاك میسريدند و میرفتند. برای آخرين بار به سايهی ويرانشدهی خانهی زهرا نگاه كرد. مثل يك اژدهای كوهانداری كه دو نفر را بلعيده باشد، آرام روی زمين خوابيده بود. وقتی سكوت شد بوی باروت از توی هوا رفته بود. صدای چروك چروكی مثل صدای جويدن برگهای درخت كنار، زير دندان مورچههای خانهگی از زير كوت خاكِ خانهی زهرا بيرون زد. گردِ خاك سفيدی كه او بارها تعريفاش را از محسن شنيده بود. زيبايی چهقدر شبيه به زشتیست! كوت خاك سفيدی كه همزاد تپههای بلند و برفی غمدره، مثل دو برادر دينی كه يكی از آنها در قطب زندهگی كرده باشد و ديگری در كوير.
محسن زير لب گفت: "آنجا گرم بود و اينجا سرد، اما هر دوی اينا مثل معبری میمونن كه میشه ازشون عبور كرد." هيولای بُتيلهيی من دوباره از درونام گذشت. نمیدانم به حرفهای خيام نيشابوری فكر كنم يا به مثنوی مولای رومی! اما ای كاش حق با مولای رومی باشد! نمیشود توی زندهگی به يك چيز معتقد بود. زندهگی بريده بريده است. بهتر است در بعضی مواقع به رباعيات خيام فكر كنم و بعضی جاهای ديگر به عرفان حافظ شيراز و عطار نيشابور. آخرين لحظهيی را كه در ذهنام دارد بالا و پايين میپرد، مرور میكنم. گفتم: "بايد گودال بكنيم و تا صبح صبر كنيم." شهرام گفت: "اگه تا صبح صبر كنيم، يخ میزنيم." - اگه ادامه بديم، يخ میزنيم. - توماج! يعنی راستی راستی بايد تا صبح بمونيم؟ - باس صبر كرد. اينطوری معلوم نيس كجا میريم. - اما قرارگاه چی؟ اونا دلواپس نمیشن؟ - اگه قراره دلواپس بشن، تا حالا شدهن. شروع كرديم به كندن. تونل برفی را كنديم و داخل شديم. خسته بوديم و نگران. آسمان شب را پوشيده بود. آن لكهيی كه ظهر ديده بوديم، باعث شده بود كه نفهميم كجا هستيم! به دنبال ما آمده بود و روی تونل را پوشانده بود. هر سه به ديوار برفی تونل تكيه زديم. بوران شروع شد، اما داخل تونل هوا ملايمتر از بيرون بود. توماج گفت: "فكرشو نمیكردم بعد از اين همه مدت كه توی منطقه واسهی تعمير خط میرم و میآم، حالا اين طوری گير بيفتم!" نمیدانستيم چه وقتی از روز است. نمیدانستيم چهقدر از شب مانده! شهرام زير لب اسمی را زمزمه میكرد كه برایام بیمفهوم بود! توماج ساكت بود. من به بيرون نگاه كردم. از آن شبهايی بود كه حالا حالاها تمامشدنی نبود. تاريكی غافلگيرمان كرده بود. شهرام گفت: "چه شانس بدی داريم!" "قسمت اين بوده. نمیشه كاریش كرد." توماج گفت: "میگم، چرا اينطور شد؟" - شايد سراب زمستانی بوده، سراب برف! - مگه سراب برف هم وجود داره؟ - چرا نباس وجود داشته باشه، وقتی به قسمت اعتقاد داری؟ سراب وقتی به وجود میآد كه نياز شديد به اون چيز داشته باشی، طوری كه سر نخ زندهگیت به اون بند باشه. هر سه ساكت شديم. توماج اسلحه را روی برف انداخت. صدای باد شديدتر شد. گفتم: "خدايا! صبح میشه؟" شهرام شروع كرد به شمردن! نگاهاش كردم، نگاهام كرد. گفتم، گفت: "میشمرم كه سرما فكرم رو ندزده. ده، يازده، دوازده، سيزده ..."
چشمانام
به آسمان میخورد و میسوزد! محكم میخورد و میسوزد به طوری كه تا
مدتی نمیتوانم ببينم. دستهايم را روی دو چشمام فشار میدهم و به
آرامی باز میكنم. مدتی میگذرد تا بتوانم دوباره آنها را كِنار بكشم.
نور خشكی در آسمان میپيچد و دنبال آن به اندازهی كف دستی به پهنای
رجِ ديواری سياه، جلو چشمانام میآيد و مغزم را مثل يك گلوله سوراخ و
شلال زمينام میكند. آن قدر بیهوش شدهام كه سرمای زمين را احساس
نمیكنم. يادم میآيد كه چرا اجداد ما گرمای آتش را میپرستيدند و
مقدساش میدانستند، مثل خورشيدی كه برای سرمازدهگان مقدس است. گرد
برفی در گلويم میپرد و ته حلقام مینشيند: "صد و يك، صد و دو ...
دوباره اشتباه كردم! دههزار و يك، دههزار و دو، دههزار و سه ...
خدايا، چهقدر اشتباه میكنم! يكميليون و يك، يكميليون و دو،
يكميليون و سه ..." اين چه خاطراتیست كه به سراغام میآيند، چرا احساس معصوميت و بیگناهی میكنم؟ اين حباب چيست؟ چرا تركيد؟ كاش كه برای هميشه میخوابيدم! فقط مرگ میتواند بزرگترم كند. میخواهم اشتباهاتی را كه در جوانیام كردهام از ميان لايههای عمرم بيرون بكشم. میتوانم جبرانشان كنم؟ چرا اين قدر دوست دارم بخوابم؟ اما نه، بايد اول آنها را به ياد بياورم. پوست صورتام از زور سرما تكان میخورد. توی سرابی گم شدهام. چشمهايم گرم شده، چه احساس خوبی! رنگ روشنِ تاريكی را میتوانم ببينم. چهقدر قشنگ است تاريكی! شايد دارم مردن را تجربه میكنم. چشمانام را دوباره باز میكنم، پلكهايم چهقدر نرماند، انگار تازه متولد شدهاند. همهی خدا را میتوانم ببينم. خوشبختی چهقدر كوچك بود!
|
|