سال چهارم

سی مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كامبيز منوچهريان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

اخوانيه‌يی برای «فروغ»

كامبيز منوچهريان

ديری‌ست كه قصايد معروف به «اخوانيه» ديگر كم‌رنگ شده‌اند.

اين قصيده را تقديم می‌كنم به هيأت تحريريه و همه‌ی خواننده‌گان «فروغ».

ز روی دوست اگر بايدت نشان ديدن

و يا نشانه‌يی از عشق عاشقان ديدن

بيا به سمت فروغ و از او فروغی گير

كه چون ستاره شوی مست از آسمان ديدن

در اين سراچه عجيب است ديدن رخ دوست

ميسر است ولی رنگ ارغوان ديدن

فروغ و قوت شعر و نشان يك قصه

و يك ترانه كه سهل است در جهان ديدن

بيا كه در خم مستان شراب می‌جوشد

كنار محفل جانان خوش است جان ديدن

ستاره‌گی كن و در آسمان شب خوش باش

كه جان بيابی از اين‌سان ستاره‌گان ديدن

بيا و بر لب دريا نشين و جاری شو

خوش است آبی آرام بی‌كران ديدن

چه خوب باشد از اين‌گونه در زمين ماندن

چه نيك باشد از آن‌گونه در زمان ديدن

طنين زمزمه‌ی مست آن و اين گشتن

سپهر گم‌شده‌ی قلب اين و آن ديدن

بهار عشق به كوه و به دشت می‌آيد

خوش است، چهره‌ی زيبای بوستان ديدن

به هوش باش كه باران عشق می‌بارد

اگر نشانه‌ی رنگين‌كمان توان ديدن

تو جان بياب از اين شبنمی كه در راه است

مشو فسرده از اين زردی خزان ديدن

چه خوب و خوش نفسی، می‌خروشی از توفان

چه حاجت است بيان موقع عيان ديدن

به‌سان گم‌شده‌يی بی‌بهانه می‌گريم

كه نيست كار من اين چهره نهان ديدن

بيا به كسوت مردان كه خود شوی دل‌شاد

ز خنده بر لب خود روز امتحان ديدن

قياس كردم و فهميدم از كرشمه‌ی عشق

ز جاودانه‌گی اكنون توان نشان ديدن

مراد ما ز سفر سير بی‌نهايت بود

و يا نشانه‌ی آن سر جاودان ديدن

بيا به می‌كده و نعره‌های مستان بين

رها شو از غم و هم ناله و فغان ديدن

به ساربان ره عشق اين سخن برسان

كنون خوش است همی رد كاروان ديدن

كنون شماره صد از فروغ می‌آيد

بيا كه موقع شعر است و داستان ديدن

 

Ç