|
|
|
|
|||||||||||||||
|
مردی با كتابهای بسيار شادی بيان
«مردی با کتابهای بسيار» داستان زندهگی مردیست که در ساليان نخست جوانی، از هياهو و جنجال زندهگی که مايهی هراساش بود، به کتابها پناه برد. او گمان میکرد بسيار نيکوتر است که به جای پرداختن به امور اتفاقی و انسانهايی که زندهگی به گونهيی اتفاقی بر سر راهاش قرار داده است، همنشين با شريفترين جانهای بشری بزيد. کتابهای او همه به زمانهيی دور مربوط میشد. موضوع آنها فرزانهگان و شاعران يونان و روم بود که زبانشان را دوست میداشت. به ياری آن فرزانهگان جهان کهن به اين نکته رسيده بود که نيکبختی آدمی به تنوع بستهگی ندارد و نجات او در وفاداری و قناعت به هوشمندی نهفته است. از نظر او در همهی امور مربوط به دانش و ادب، گذشتهگان بهترين راه را پيموده بودند و بعدها تنها اندک چيزی به دستمايههای ايشان افزوده شد، که به ديدهی مرد داستان ما بیهوده و سرسری میآمد. مثل ساخت و ساز دستگاهها و سلاحهای جنگی و بدل کردن طبيعت به آمار و ارقام و يا پول. اين مرد کتابخوان، زندهگی آرام، بیدغدغه و بیفراز و نشيبی را پشت سر میگذاشت. يک بار اين زندهگی روشن و نورانی بدين گونه دچار وقفه شد. کتابخوان حکايت ما راهی سفری شد تا بتواند به کتابخانهی شهر همجوار دسترسی يابد و در آنجا شبی به تأتری رفت، نمايشی از شکسپير. در ابتدا احساس ناراحتی میکرد زيرا مجامع عمومی را دوست نداشت، اما چيزی نگذشت که نيرو و جذبهيی قدرتمند که تا کنون مزهی آن را نچشيده بود، وجودش را فراگرفت. سرمست از تماشاخانه بيرون آمد و همهی آثار اين شاعر انگليسی را در قالب ارمغان سفر با خود به خانه برد. شاه لير، اتلو، رومئو و ژوليت را میخواند و موجی از شور و شوق، تسخيرشدهگی و حياتی رؤيايی در وجودش رخنه میکرد. بخشی نو از جهان به روی او گشوده شده بود. برای شکسپير ظاهرا بشر، برج انديشه نبود بلکه دريايی توفانی بود که انسانهای پرجنب و جوش به سوی آن کشيده میشدند، از پذيرفته شدن خويش به شادی در میآمدند و در سرنوشت خويش غرق میشدند. هنگامی که مرد کتابخوان سرانجام به مانند کسی که از مستی به در آمده باشد، بار ديگر به خود و زندهگی سابق خويش آمد و به لاتينيان و يونانيان خود بازگشت، آنان اندکی بیمزه، کهنه و بيگانه مینمودند. مرد ديگر نتوانست از عطش هيجانها و تکانههای سترگ جديد رهايی يابد و جوينده نيز يابنده است. کتابی فوقالعاده از نويسندهيی نروژی با نام هامسون يافت. اين شاعر همانند شکسپير جهانی انسانی را پايهريزی نمیکرد. هر که آثار او را میخواند احساس میکرد شهابها فرو میافتند و از دور نيز صدای غرش امواج را میشنيد. سپس کتاب قطوری که ناماش آنا کارنينا بود و پس از آن نيز اشعار ريشارد دمل را يافت. اندکی بعد نيز کتابهای داستايوفسکی را يافت. چنين بود که ادبيات او را تعقيب میکند. گويی به محض آن که جايی خالی را احساس میکرد، آنچه اکنون میتوانست با او سخن بگويد و او را به خود فراخواند و به هيجان آورد، اينجا و آنجا همچون جادويی پيش رويش سر برمیآورد. تعدادی از کتابهای قديمیاش را بخشيد. در اين بين کتاب جديدی به دستاش رسيد: اعترافات آگوستين. از او نيز بار ديگر به داستايوفسکی بازگشت و ... يک روز عصر که از مطالعه خسته شده و چشمدرد نيز گرفته بود - آخر او ديگر جوان نبود - به انديشه فرو رفت. در پيشانی يکی از قفسههای کتابخانهی او از قديم عبارتی يونانی به خط زرين نقش بسته بود، که معنای آن چنين بود: "خودت را بشناس!" اين عبارت بر او کارگر افتاد، زيرا او خود را نمیشناخت و مدتها بود که ديگر در بارهی خود هيچ نمیدانست. او همراه با حکاياتی که خوانده بود، عاشق شده، به قتل رسيده، گريه کرده، مرتکب گناه شده و خنديده بود، اما انديشهاش ره به جايی نمیبرد. چيزی نگذشت که بار ديگر تبزده روی کتابهای نادر خود خم شد. هوای شرورانهی داستانهای اسکار وايلد را بلعيد. خود را در راههای جستوجوی پرترديد و اندوهگين فلوبر گم کرد. داستانها و نمايشنامههای شاعران جوانتر و جوانترين شاعران را خواند. آنانی که به نظر میرسيد دشمنان سرسخت همهی نظمبرانگيزان، يونانيان و نويسندهگان کلاسيک بودهاند. آنانی که زشتترينها را میستودند و پرثمرترينها را به ريشخند میگرفتند و او دريافت که آنان نيز به گونهيی حق داشتهاند. اين نيز جزئی از وجود آدمی بود که میبايست جايی را به خود اختصاص میداد. به دنبال اين احساس، خستهگی و کوفتهگی شديدی به او دست داد. ديگر کتابی نبود که در آن امری نو و سترگ، وی را به خود فراخواند. مرد بيمار بود. خود را فرتوت و فريبخورده احساس میکرد. رؤيايی به او نشان داد که در چه وضعيتی به سر میبرد. او خوانده بود. صفحههايی بسيار را ورق زده بود. کاغذها را بلعيده بود و در پس آن، در پس آن ديوار قطور کتاب، «زندهگی» بود. شور و شوقها غوغا کرده بود، خون و شراب جاری شده بود و عشقها و جنايتها رخ داده بود، اما هيچ کدام اينها از آنِ او نبود. او هيچ چيز در دستاناش نداشت. هيچ چيز مگر سايهها و کاغذهای مسطح و نازک کتابها! ديگر به تخت نرفت. دوان دوان لباس پوشيد و به شهر دويد. از ميان صدها خيابان در نور فانوس گذشت. به هزاران پنجرهی کور سياه خيره شد و در کنار صدها در خاموش گوش سپرد. صبح فرا رسيد. در نور رنگ پريدهی بامداد سرگردان شد. نزديک بود فروشکند. دخترکی پريدهرنگ، ناتوان و بيمارگون او را ديد. پيش پای دختر بر زمين افتاد. دخترک او را با خود برد. روی تخت محقر اتاق دخترک نشست و دخترک را ديد که چهگونه با پول خردهايش بازی میکند. دست دخترک را گرفت و گفت: "مرا تنها مگذار! من پيرم و کسی جز تو را ندارم. نزدم بمان. شايد چيزی جز بيماری و مرگ در انتظارم نباشد، اما دستکم میخواهم همينها را مزه کنم. در سراسر زندهگیام مدفون بودم، زير کاغذهای بسيار. میدانی يعنی چه؟ نمیدانی؟ چه بهتر! آيا خورشيد طلوع کرده است؟ اين نخستين بار است که خورشيد را میبينم ..." دخترک لبخندی بر لب آورد. دستان ناآرام او را نوازش داد و به او گوش سپرد. دخترک او را درک نمیکرد. در نور کدر صبحگاهی درمانده و مفلوک مینمود. او نيز تمام شب را در خيابان گذرانده بود. دخترک لبخند زد و گفت: "آرام باش! حتما به تو کمک خواهم کرد."
|
|