سال چهارم

سی مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

در ماه مهر «ديگر تنها نيستم»!

 

برای فروغ و رادمهر

در ماه مهر بود كه حلقه‌ی دوستان را خواستيم زنده كنيم و كه می‌پنداشت كه چنين زود آدميان آبستنی‌شان به بار نشيند و نوزادشان به ماهی سر از رحم بيرون آورد؟

و فروغ را زاديم!

حالا در ماه مهر، از آن وقت پنج سالی می‌گذرد و يكی از آن حلقه‌نشينان باز پدر شده است، اين بار نوزادی از گوشت و پوست و خون!

برای همين باز دست به دامان شعری از شعرهای «بامداد» می‌بريم و بس:

 

ديگر تنها نيستم

بر شانه‌ی من كبوتری‌ست كه از دهان تو آب می‌خورد،

بر شانه‌ی من كبوتری‌ست كه گلوی مرا تازه می‌كند،

بر شانه‌ی من كبوتری‌ست باوقار و خوب،

كه با من از روشنی سخن می‌گويد

و از انسان كه رب‌النوع همه خداهاست.

 

من با انسان در ابديتی پر ستاره گام می‌زنم.

 

 

در ظلمت حقيقتی جنبشی كرد،

در كوچه مردی بر خاك افتاد،

در خانه زنی گريست،

در گاه‌واره كودكی لب‌خندی زد.

 

آدم‌ها هم‌تلاش حقيقت‌اند،

آدم‌ها هم زاد ابديت‌اند،

من با ابديت بيگانه نيستم.

 

 

زنده‌گی از زير سنگ‌چين ديوارهای زندان بدی سرود می‌خواند،

در چشم عروسك‌های مسخ، شب‌چراغ گرايشی تابنده است،

شهر من رقص كوچه‌هايش را باز می‌يابد.

 

هيچ كجا زمان فرياد زنده‌گی بی‌جواب نمانده است.

به صداهای دور گوش می‌دهم از دور به صدای من گوش می‌دهند،

من زنده‌ام.

فرياد من بی‌جواب نيست، قلب خوب تو جواب فرياد من است!

 

 

مرغ صداطلايی من در شاخ و برگ خانه‌ی توست.

نازنين! جامه‌ی خوب‌ات را بپوش!

عشق ما را دوست می‌دارد،

من با تو رؤيايم را در بيداری دنبال می‌گيرم،

من شعر را از حقيقت پيشانی تو در می‌يابم.

 

با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان كه خويشاوند همه خداهاست.

 

با تو من ديگر در سحر رؤياهايم تنها نيستم.

 

Ç