|
رنگ
كلمه: شعرهايی از سه شاعر
شعرهايی از
شايان الهامی
/
شاهرخ ستوده فومنی
/
مجتبا ويسی
داستان
عاشقانهی بنجی
شايان
الهامی
ديدم که از در میروی بيرون
و اين هيچ شعر نبود،
داستان بود و اولِ سردرد.
روحات را به شيطان بفروش و ديگر نياسای!
روحات را به خدا بده و آسودهگی را بدرود گوی!
کجاست يک چرت راحت؟
اصل ماجرا چيز بیخودی بود.
جای کليد ب را بلد نبودم و او هر بار به من ياد میداد
فکر کردم عاشقام شده
اما چهلويکمين بار عصبانی شد و کیبورد را بر سرم کوبيد!
من از در بيرون میروم.
او شعر میگويد
و دنبالام نمیآيد.
پدرم میگفت:
"با مادرت آشنا شو!
ديگر زن نخواهی گرفت!"
پسرک کودنی بود
حتا کليدها را به خاطر نمیسپرد.
اما عاشقاش گشتم.
تکههای کیبورد را جمع میکنم
و هر کليدی را در جای خودش میکارم.
اين کليد بلند سخت جا میرود
اين هم شيفت.
اما جای ب کجاست؟ ...
میخواهم بدانی که سر زن، مرد است.
مردی که سرپوشيده دعا کند سر خود را رسوا میکند.
زنی که سربرهنه دعا کند سر خود را رسوا میکند.
پدرم کشيش بود،
مادرم استشهاديون!
با صدای تاری که میزد بازگشتم،
ديدم کليدها را جای خودشان نشانده است.
تار میزد،
عاشقترش شدم.
باز دردم گرفت
خانهمان بوی باروت میداد
پدرم را مادرم موعظه میکرد
مادرم را پدرم سيلی میزد
نوای تارش عجيب بود.
شعرش عجيبتر و گفت:
"زندهگی افسانهيیست کز لب شوريدهمغزی گفته آيد.
سربهسر خشم و خروش و غرش و غوغا ليک بیمعنا!"
Ç
سه شعر:
Der Untergang
،
مرداب و
MINOOSH
شاهرخ
ستوده فومنی
|
Der Untergang
خداحافظی را برای دستهايت تکان دادم
آه ای نهنگ عزيز!
اين صياد در ساحل تو به گل نشست
يک بوف تلخ در دستان من
يک ساحل مرگ در فال تو
آه ای نهنگ عزيز!
.
.
.
...
|
مرداب
مرداب با
تمام مردههای مراودهها
شعر که
هيچ
حتا سکوت
...
شکوه
نمیکنم
میدانم
روزی
نمیآيی
من شکل
اندوه را در شانههايم حفظ خواهم کرد
گريه
نمیکنم
اما
هنوز
اشکهايم را نگاه نمیدارم.
ظروف
تنها
جای سرخ
خالی لبهای تو ...
چای سرد
تو ...
تنها
نخهای رابطه
-
دستههای شريف سيگار -
نخهای
رابطههای عميق تنفسمان
در
آسمانهای دور
يکديگر
را ملاقات میکنند.
کاش در
اين روزنامههای مچاله
کاش در
اين همه تقلا
تو شعر
مرا میچشيدی
اما
روزنامهها روی دستِ باد باد کردهاند.
|
MINOOSH
کسی
نپرسيد / ما – من و تو
چهگونه از شهرستان آمديم؟
وقتی
که میرفتی
کسی
نپرسيد چهگونه دوباره از زندهگی سفر میکنی!
کسی
نپرسيد چهگونه خاطرات مرا تشييع میکنی!
کسی
از عسلهای چشمهای تو
از
عقربههای ساعت تو که عمر را تاب نمیآورند / نپرسيد
میدانستی
ترحم
در غروب / در عکسهای يادگاری جايی ندارد
و
اشکها تو را تحمل نمیکردند.
گاهی
که ترانه میخواندی
میدانستم
هنوز
دريا را دوست داری.
اما
فقط میپرسم:
"چرا
به جنازههايمان / من و تو
نگاه
نکردی
وقتی دوباره از زندهگی سفر میکردی؟"
Ç
دو شعر: از اين درختان ... و گوشهيی از يك
رنگينكمان
مجتبا
ويسی
از اين درختان ...
از اين
درختان که بگذريم
میرسيم
به آن برهوت
آن برهنه
با
آفتاب به شدتاش،
و شنها
خواهند رسيد
ذره ذره
میآيند
و بر
رؤياها خواهند غلتيد.
چشم
بگذار
تا
بگذريم،
برگها
را
به
پنهانکاریشان بگذار،
ما به ديدار فراخنا خواهيم رفت.
گوشهيی از يك رنگينكمان
قرارمان
تا سپيده بود
تا دريا
سطح
صيقلی سنگها
قرارمان
بود.
تو
میتابيدی و من
پيش
میرفتم،
نگاه
میکردی
قرارمان
ديدن
نسيم و سياهی بود.
شعری
برای روشنی
سرودی
برای ساحل
قرارمان
گوشهيی از يک رنگينکمان بود.
Ç
|