سال چهارم

سی مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيدمحمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

روايت پسری كه روزها خواب می‌ديد

سيد محمدمهدی شهيدی

اين روايت كه در دو نشست نوشته شده (دی – بهمن 68)، از دو روی‌داد بزرگ من كوچك نشأت می‌گيرد و مدام به آن‌ها ارجاع می‌دهد: اول، انقلاب 57 و دوم، جنگ. در عين حال اين شعر خصوصی‌ترين شعر من تا به ام‌روز است. اين شعر پيش از اين در هيچ كجا چاپ يا منتشر نشده، هرچند در نشست‌هايی در همان سال‌ها برای بسياری خوانده شده است. عدم انتشار اين شعر دو دسته دليل داشته: اول، دلايل حسی. چراكه معتقد بودم تا به قدر كافی از فاجعه فاصله نگيريم، نمی‌توانيم خوانش و نقد مناسبی از آن‌چه كه در دل بحران مكتوب شده است، داشته باشيم. و دليل دوم، فضای حاكم، تاب روايتی ديگر را برنمی‌تابيد، چندان كه ام‌روز برمی‌تابد، آن روز برنمی‌تابيد.

حال در «صد ساله‌گی فروغ» روايت پسری را می‌خوانيد كه روزها خواب می‌ديد. و اين شما را به ياد «صد سال تنهايی» ماركز نمی‌اندازد، كه فضای شعر وام‌دار اوست؟

 

"كبريتی می‌كشيد به چراغ‌تان

و آن‌چه برمی‌افروزيد روشنی نمی‌دهد.

دور،

 سخت دور از شماست

كه دايره روشن می‌شود."

رنه شار

  

كسی پشت درهای بسته می‌گريد

در تالار، چراغ‌های خاموش گردآلود شيون می‌كنند

و در سياهی سيال صدای نَفس نفسِ كف‌گيرها و قاشق‌ها از مطبخ چرب.

در كوچه سربازانِ سبزبالی آرميده‌اند

زير خاكسترهای متراكمِ قرن‌های دور

با پنجه‌هايی استخوانی كه عشق را گدايی می‌كنند

از عابران هميشه عابر.

 

چند ضربه بر در: خاموشی چراغ‌های خاموش

پسری كوچك در حريره‌ی بادام با كلاهی از كاج

درِ بزرگِ مسين را رو در روی سيلی كه تالار را می‌پوشاند، می‌گشايد:

                        اشك‌های مانده، اشك‌های متروك، اشك‌های شب پيش

خاكسترهای متبلور، جرينگ جرينگ سكه‌های طلا در قلب‌های خالی؛

آن‌كه پشت در می‌گريست در اشك‌های قديمی قبور گم‌شده

و صدای باد هيچ پرده‌يی را تكان نمی‌دهد.

 

پسر كوچك، بی‌شباهت‌ترين چهره به كودكان

كلام مقدس را تكرار می‌كند:

"اين در بزرگ را چه كسی می‌كوبيد؟

مشت‌های كه خشم هزار خدای متروك را در خود داشت؟"

انعكاس صدايی از آن سوی مه، حزن‌انگيز، خسته:

"خشم خدايان متروك، هيچ دری را نمی‌كوبد،

آن‌چه هست اندوهی خرد و كوچك است

اندوهی نارس كه بی‌‌شباهت به «هيچ» نيست."

 

پرده‌ها از حزنِ صدا می‌لرزند

چراغ‌ها شيونی دوباره آغاز می‌كنند

آف‌تابی اريب از سوراخی بر سقف چكه می‌كند

اشك‌ها می‌خشكند، اندوه بر تمامی تن‌ديس‌های قديمی می‌ماسد

و «ژوكوند» در تبِ غمی طولانی فرو می‌رود.

گربه‌ی كوچك نقره‌يی رنگی از پيش‌خوان پايين می‌آيد

كنار پنجره‌ی گشوده در باد، و بر تمام چشم‌انداز

با حوصله و صبری خاص می‌شاشد:

                                          آيه‌های خدايان كم‌رنگ‌تر می‌شوند.

"هيچ‌كس در باد نمی‌گريد."

جار می‌زنند:

"هيچ‌كس اندوه را به بازی نمی‌گيرد

پدرهای متبرك در لابه‌لای پيراهن مادران باكره

كودكی‌شان را می‌جويند تا فقدان مردی‌شان را توجيه كنند

كودكان در خواب‌های خاك‌آلودی كه بوی باورت می‌دهند

كتاب‌ها و دانش‌های بزرگ بشری را می‌جوند با دندان‌های كوچك شيری‌شان

موش‌ها طناب می‌بافند و گربه‌يی نقره‌يی رنگ

روی پيش‌خوان خميازه می‌كشد."

 

پسر كوچك در انتهای ساقه‌ی نخين بادبادك‌اش

از شهر می‌گذرد بر دوش باد شمال و تصوير منهدم شهر

در خالی چشمان‌اش رسوب می‌كند:

                        - پدربزرگی پير در بستر احتضار با عروسك‌هايش

عشق می‌ورزد،

پرده‌يی كهنه، سوراخ، سوراخ كه شب پشت آن

پنهان شده،

جريان جدی نان در خواب‌های نيم‌روز،

دختر كوچك كه لباس عروسی‌ش را گدايی می‌كند،

و سكه‌های طلا در بی‌اعتمادی دست‌ها.

كلاغی بزرگ در كت و شلواری كرمی و گونه‌های صافِ تراشيده،

بلندگوهای وقاحت، كه آواز پيروزی جنگی قديمی را شليك می‌كنند:

سقوط:

پسر كوچك معلق در باد

سرزمين‌های گرم استوايی

كلبه‌يی از برگ‌های موز، خرچنگی كه هيزم می‌شكند:

"گشنه‌ام آقا! كمی غذا به من نمی‌دين؟"

 

آبشخور پهناور، غازها و كلاغ‌ها

مردمانی از قرن‌های دور، متوحش، بازی‌گوش.

 

تالار،

چراغ‌های خاموشِ روشن

پدری بزرگ با دشنه‌يی در دست سايه‌اش

و سه ضربه بر درِ اتاقِ پسرِ كوچك

رؤياهای بريده بريده، كمی دود، كمی نور، كمی كسالت

عصر يك روز تعطيل، روزی كه جمعه نيست، خيس هم نيست.

 

***

 

كوچك‌مرد برخاست

در عمق دهان‌اش بنفشه‌ها با بويی گس

در خاطره‌ی محوِ عصری خيس، رسوب كرده بودند،

و به تكانی، تمامی دنيا از خرده تيله‌های سوزانِ رؤياهای عقيم مفروش شد.

چشم‌ها در بی‌هويتی رنگ‌ها و تصاوير

دست‌خوش دَوَرانی سخت شدند

دَوَرانی سخت‌تر از گردش سيبی در دست شعبده‌بازی از ياد رفته.

ترانه‌های گم‌شده چون ارواح «هلندی سرگردان»

دورادور بستر حجيم كوچك‌مرد به تقلا درآمدند

تا از زبان و اصوات و پرسش‌ها مصون بمانند

و بخار گيجی بنفش در بقايای اجسادی كه به مرگی موهوم

مرده بودند نشت كرد

استخوان‌های فلج ناخدايی گم‌شده

روايت آن سوی آب‌ها را به زبانی سخت غم‌انگيز سرودند

 

كوچك‌مرد در آف‌تاب نيم‌شب نظر كرد

چونان كولی گرسنه‌يی در شبی برهنه و عريان در ماه

طبل‌ها نواخته بودند و پدر، تبرك يافته از آينه‌يی چروك برمی‌گشت

درختِ مقدس خشك، سهم هوای مسموم‌اش را

به پرنده‌گان مهاجر بخشيده بود

صبحِ بی‌رمق از دريچه‌ی مشبك قلعه‌يی سترگ سقوط كرد

و زردآبی متعفن تا كنار باغ‌چه پيش آمد

زردآبی كه بوی اعتمادهای گذشته را می‌داد

بوی «ماقبلِ تاريخِ خونی كه در رنگ ما جاری‌ست»

 

كوچك‌مرد از فرط غم و نفرت

جامه‌های رنگ‌رنگ‌اش را به صف درناها هديه كرد

تا در بهار يخ‌زده‌يی كه آغاز گشته بود

پرنده‌گان بی‌آسمان را پوششی باشد در برابر زوبين‌ها و نيزه‌ها

دو سردار پير حل‌ شده در مفرغ و رؤيا

از پس صندوق‌چه‌های در بسته‌ی زنگار گرفته‌ی غنيمتِ جنگی قديمی

گوش خواباندند سكوت پرهياهوی مردمانی غريب را

كه جنگ را شيپور می‌زدند

و چهره‌هاشان، غم‌انگيز در بلاهتی گياهی گم شده بود.

 

در آذين آخرين آتش‌بازی بر آسمان رؤياهای كودكان

و آرزوهای زنان

گروهی دو روح ديدند، كفن‌دريده

با جای پای لب‌خنده‌يی از گونه‌ی تمسخر بر شكافِ صورت‌شان

كه تنها كوچك‌مردی، بر مرگِ جاودان‌شان می‌گريست.

 

پدران، آسوده‌خاطره خانه‌ها را به آتش كشيدند

تا خشم شهوت‌ناك‌شان را

در بی‌نصيبی جنگی كه پايان يافته بود فرو نشانده باشند.

مادران فرزندان‌شان را در حراج ايمانی سست فروختند،

و جادوگران پير با آيه‌های كتاب‌های مقدس

كه بوی جوهر تازه‌شان آشيان پرنده‌گان را می‌آشفت

تكه استخوان‌های كرم‌افتاده‌ی سربازان را

بر گيسوان دختركان سياه‌جامه گره زدند

تا گشايش دروازه‌های بهشتی باشد

كه رسولان زان پيش‌تر بشارت داده بودند.

 

فضا به ناله‌هايی دور ترك برداشت

و در زمينه‌ی جنگلی كه هر درخت‌اش مرثيه‌يی بود

كوچك‌مردی تنها، كه با يك‌يكِ درختان هزار بار به شهادت رسيده بود،

آخرين سايه‌ی انگشتان پدر را كه به خون و فيروزه

آذين بودند دفن كرد

و بغض غمی بزرگ در گلوی آتش‌‌فشان آتلانتيك فرو نشست.

شاعران تماشای همه‌ی سيارات

در ضيافتی بزرگ، كوچك‌مرد را در پای بتی از مفرغ قربانی كردند

و خون بخارآلودش را در ليوان‌هايی از جمجمه‌ی كوليان

نوشيدند             و جهان،             برای ابد،             غم‌انگيز شد.

 

Ç