سال چهارم

سی مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

خواهرانی كه عاشق بودند

وحيد آقاجانی

 

گوشی را برداشتم، گفتم: "بفرماييد!"

صدا گفت: "سلام!" شناختم‌اش. فاطی بود.

اتاق غل‌غله بود. صورت‌ام را گرفتم كنج اتاق، خيلی خون‌سرد اما با لحنی كشيده گفتم: "سلام! چه عجب بعد از اين همه وقت!"

مادر از پای سماور گفت: "كيه؟"

خواهرم - خديجه - گفت: "دوست‌شه، حتما!"

بعد غل‌غله پی گرفته شد.

آخر هم نتوانستند تصميم قطعی و مشخصی بگيرند كه چه روزی را برای عروسی دخترعمويم - زهرا - انتخاب كنند. بس كه به هم اجازه نمی‌دادند حرف بزنند به نتيجه‌يی هم نمی‌رسيدند.

خواهرم گفت: "خوب بابا، روز دوم اردی‌بهشت خوبه ديگه، هم تولد امام رضاس هم اين كه دو روز پشت سر هم تعطيل رسميه."

-          دو هفته ديگه امتحان كنكور دارم، هيچی نخوندم. يه كم تست نداری بدی به‌ام، كار كنم؟

-          اين همه وقت كجا بودی، حالا دم امتحان يادت افتاد؟

-          آن‌قدر می‌ترسم.

مادر گفت: "آخه ديگه ترس نداره!‌ محمود كه هنوز روز عروسی‌شو دقيقا مشخص نكرده، حالا حالاها هم مطمئن باشين خبری نيست. هول و ولاتون واسه چيه ديگه؟"

"تست دارم،" گفتم. "ولی نمی‌دونم برات شايد يه خرده مشكل باشه – ولی نه – تو كه مؤسسه رفتی، حتما می‌تونی بخونی، يعنی بايد بخونی‌ش. حالا تو كتابام بگردم، فردا خبرت می‌كنم."

"مهمون دارين؟"

"مهمون چه عرض كنم،" گفتم. "ايل و تبارمون ريختن تو خونه‌مون." بعد صدای خنده آمد.

خواهرم گفت: "وحيد! پاشو تلويزيونو وردار ببر تو اون اتاق. ما می‌خوايم بخوابيم. تو تا صبح بشين."

تلويزيون چهارده اينچ سياه و سفيد را از روی ميزش برداشتم بردم اتاق بغلی، زدم به برق، آنتن‌اش را وصل كردم، كانال را چرخاندم، تلويزيون مسكو را گرفتم: اين هم از تلويزيون مسكو. به راه تبليغات: blue ribbon، ‌brush، چه و چه و چه. خوراك مسكو هم شده فيلم‌های انگليسی و فرانسوی: Bad Girls، Cinq Filles dans le Theatre، Young Charlie و چه و چه و چه – با آن دوبله‌های خشن‌اش.

كارتن‌های كتاب را از زير تخت كشيدم بيرون، چهار جلد كتاب تمرين گرامر را انتخاب كردم بردم گذاشتم كنار پنجره.

به حسين كوچيكه گفتم: "به خواهرت بگو، اگه كتابا رو می‌خواد بياد بگيره." بعد ازش پرسيدم مغازه‌شان لامپ مه‌تابی دارند يا نه. او هم راجع به آخرين‌شان كه ده دقيقه پيش فروخته بود گفت، من هم چندان اهميتی ندادم، برگشتم رفتم خانه.

"آقای آقاجانی! هر كی ديگه اين كارو می‌كرد تو ديگه اين كارو نبايد در حق من می‌كردی."

"گوش كن چی به‌ات می‌گم حسين آقا! اين كاری كه كردم دليل داشت." حالا اگر دليل‌اش را هم به‌اش می‌گفتم باورش نمی‌شد. به هم خوردن رابطه‌ی فاطی با او برای‌اش خيلی سخت بود.

-          ببينم، حسين تو رو می‌خواد يا زری رو؟

-          اَی، حسين؟ برو بابا! چه كسی هم! من اصلا دوست‌ش ندارم كه هيچ، ازش بدم هم می‌آد!

صدای زری از دور توی گوشی گفت: "خيلی هم دل‌ات بخواد!"

"خفه شو!" چيزهای ديگری هم به يك‌ديگر گفته بودند، ولی انگار گوشی قطع شده بود كه چند لحظه صداشان را نشنيده بودم.

بعد زری (مثل اين كه گوشی آش‌پزخانه را برداشته بود) گفت: "تو درس و مشق نداری كه هی زنگ می‌زنی اين‌جا؟"

"اين گيج‌بازيه يا شيطنت دخترونه؟ خودت مثل اين كه مزاحم بنده شدی زنگ زدی‌ها، دختر!"

"اِ اِ، من؟" با خنده، مثلا لو رفته، ادامه داد: "خوب، من می‌خواستم بگم امين اين‌جاس، داره با حسن بازی می‌كنه، فقط همييييين!"» هميشه آخرين كلمه‌ی جمله‌هاش را می‌كشد.

رفتم طرف خانه‌شان. وانت پدرشان روبه‌روی در خانه‌شان پارك بود. زری بين وانت و ديوار ايستاده بود. بچه‌ی هم‌سايه بغل‌اش بود، به همين خاطر كجكی ايستاده بود.

"امين اين‌جاس؟"

شيطنت‌آلود خنديد و برگشت طرف در حياط‌شان. با بچه توی بغل‌اش، تی‌شرت‌اش تنگ به تن‌اش چسبيده بود. من قدم‌هايم را تند كردم و نزديك‌اش كه شدم پشت‌اش را نيشگون گرفتم.

مضطرب و هيجان‌زده، پچ‌پچه كرد: "اِ، چه لوسی! مگه نمی‌بينی كه خواهرت و شوهرش تو كوچه‌ن، بی‌ادَ َ َ َ َب!"

طوری كه انگار داشت در گوشی صحبت می‌كرد.

"امين؟ بيا خونه." بعد بلند گفتم: "مگه نمی‌بينی سر ظهره!" برگشتم طرف خانه‌مان و كنار در ايستادم.

خواهرم - سادات - گفت: "اون‌جا واسه چی رفتی؟" لحن كلام‌اش بيش‌تر مظنون بود تا پرسشی.

"امين اون‌جا بود، واسه ناهار رفتم صداش زدم." تا قضيه سر باز نكند رفتم توی حياط. از كنار شوهرخواهرم، كه داشت با پيكان‌اش ور می‌رفت، مثل هميشه عادی رد شدم.

گفتم: "حالا می‌خوای دليل‌اش رو بگم يا بعد؟ هر وقت خودت خواستی به‌ات می‌گم." بعد به هوای خداحافظی راه‌ام را كج كردم، راه افتادم كه از آن‌جا بروم.

خوب شد حسين چيزی نگفت. تازه خود من هم داشتم فكر می‌كردم كه چه بگويم. اصلا واقعيت را مگر می‌شد گفت؟ می‌گفتم كه چه؟ كه هم فاطی هم زری با پسرهای محل صحبت می‌كنند؟ حرف می‌زنند – باشد، تلفنی! اصلا برای‌اش باوركردنی نبود. او كه در يك خانواده‌ی كاملا سنتی تربيت شده بود، اگر هم ازدواج‌شان سر می‌گرفت، آخر شاه‌نامه‌اش ناخوش‌آيند از آب درمی‌آمد. جدا از اين، تازه من كه ادای متجددها را درمی‌آورم، با اين كه فاطی را خيلی دوست دارم، بهانه می‌آورم كه مثلا او هشت سال از من كوچك‌تر است و جه و چه و چه. تا چه رسد به حسين كه اصلا سن و اين حرف‌ها برای‌اش مطرح نيست - يعنی كم‌سنی طرف.

"اِ، خوب اشكال نداره كه، من و تو با هم عروسی می‌كنيم. بابا و مامان نه سال اختلاف سنی دارن."

"من و تو يازده سال اختلاف داريم." گفتم: "تو چرا هولی دختر؟ زود جوش آوردی. بابا و مامان‌ات مال يه نسل دو نسل پيش‌ان." پشت سر هم حرف‌اش را تكرار می‌كرد.

فاطی گفت: "تو اصلا گوش نكن!"

-          آخرش شما تصميم نهايی‌تونو گرفتين يا نه؟ دخترعمومو ديوونه كردين، بابا! زهرا خودت يه حرفی بزن! كی عروسی‌ت سر بگيره برات به‌تره، ها؟

-          چه می‌دونم والله! اينا اين همه حرف زدن به نتيجه نرسيدن، من چی بگم؟

-          به اين دوستِ‌ت كاظم بگو آن قدر زاغّ ِ ما رو نزنه.

"من چرا بگم؟" گفتم: "تلفن كه می‌زنه، اين همه صحبت كه می‌كنين، اين يه جمله‌ی كوتاه رو هم به‌اش بگين."

"اِ، چه لوسی!" آخر جمله‌اش را با خنده كشيد كه يعنی شرمنده‌اش كردم.

فاطی به زری گفت: "وحيد داره می‌آد." بعد دويد رفت طرف حياط‌شان. از لای در روسری‌اش را برداشت، موهای لخت‌اش را پاشاند روی شانه‌هايش. نور آف‌تاب بوری موهايش را شدت می‌بخشيد و چهره‌اش را كمی سرخ نشان می‌داد.

زری گفت: "امين آقا، عموت اومده دنبال‌ات!"

امين با حسن و حسين كوچيكه خداحافظی كرد و فاطی را بوسيد و گفت: "خداحافظ! من سال ديگه بازم می‌آم داجبال بازی كنيم." فاطی هميشه‌ی خدا خنده روی لب‌هايش شكفته. ريز خنديد و صورت‌اش را با دست‌هاش پوشاند.

سر راه، زری يك ماچ محكم، كه آدم خيال می‌كند منظوردار است، از لپ گوشتالوی امين گرفت و هل‌اش داد به طرف من. بعد دست‌اش را، يعنی كه حواس‌اش نبود، به طرف‌ام آورد. من انگشت كوچك‌اش را گرفتم و پيچاندم. و تند برگشتم به خانه‌مان، بعد.

خواهرم داشت به شوهرش كمك می‌كرد كه بار را روی باربند پيكان‌شان محكم كنند.

"اون‌جا چه كار می‌كردی؟" احساس كردم كه لحن كلام‌اش مظنون بود.

برای اين كه توجيه كرده باشم، گفتم: "خوب، امين هم بايد تا تهران با شما بياد ديگه."

شوهرخواهرم گفت: "ما كه شب نمی‌خوايم تهران بمونيم، يه راست می‌ريم اصفهان." و طناب را پرت كرد از بالای ماشين آن طرف كه خواهرم گرفت.

گفتم: "علی آقا ناراحت نمی‌شه؟ نمی‌گه خواهرم و شوهرش از بيخ گوش‌مون رد شدن، اما يه سر به ما نزدن؟"

-          ديگه وقتی نمونده!

-          دِ،‌ همين! من هم واسه همين می‌گم دو سه هفته زودتر خبرم می‌كردی.

-          خوب نمی‌شد، خونه‌مون شلوغ بود.

-          لااقل به داداش‌ات حسين كوچيكه می‌گفتی كه به‌ام بگه.

"آقا وحيد! از هر كی غير از تو شايد، ولی اصلا از تو اين انتظارو نداشتم كه در حق من نامردی بكنی!" صداش می‌لرزيد. رنگ‌اش تيره‌تر از هميشه شده بود.

"كدوم نامردی! گفتم كه، دليل داشت كه اين كارو كردم." با اين هيجان و عصبانيت كه از سر و روش می‌باريد، اگر واقعيت را رك و پوست‌كنده به‌اش می‌گفتم چه حالی می‌شد. حتما تو محله غل‌غله به پا می‌كرد.

اتاق غل‌غله بود.

"وحيد! پاشو تلويزيونو ببر تو اون اتاق. ما می‌خوايم بخوابيم. تو تا صبح بشين."

بلند بلند پيش خودم غر زدم: "اوه! از در و ديوار خونه زن می‌باره. چرا اين جوری شده: مادر، خواهر، زن‌داداش، دخترعموم، دخترخاله‌ام، زن پسرخاله‌ام! چه خبره! خدا نكنه تو فاميل يه دختر بخواد شوهر كنه." تلويزيون را بردم زدم به برق، آنتن‌اش را وصل كردم، بعد كانال را چرخاندم و تلويزيون مسكو را گرفتم. يك فيلم چرند، دوباره! يا اخبار يا فيلم يا تبليغات يا ورزش يا Discotheque، اَه‌ه‌ه‌ه! يك‌نواخت،‌ همه‌اش يك‌نواخت.

"خسته شدم،" فاطی گفت. "حوصله‌ام سر رفت، هی برو مدرسه، هی غذا درست كن، بخور، بخواب، هيچ كاری ديگه نمی‌كنيم."

"چه كاری مثلا؟" گفتم: "از خونه‌ی بابا خسته شدی؟"

"اِ، نه بابا! تو هم كه هميشه از اين فكرا می‌كنی. می‌گم حوصله‌ام سر رفت، چه ربطی داره!" حرف‌هاش خنده ريز قاطی داشت، با حالتی مثلا شرمنده.

"خوب، يه خرده برقص!"

"برو بابا! رقص بلد نيستم." با خنده‌های ريز و لطيف‌اش پی گرفت: "زری داره می‌رقصه."

"برا من يا برا حسين؟" فاطی حرف‌ام را كه گفت، زری لج‌اش درآمد. داد زد كه از گوشی شنيدم: "كی برا اون سياهه داره می‌رقصه؟"

"حالا ديگه سياهه شد؟" گفتم.

باز هم صدای زری را از فاصله‌ی زياد شنيدم كه گفت:‌ "برو خونه‌ی پسرخاله‌ات، كارِت دارم." خانه‌ی پسرخاله‌ام ديوار به ديوار پشت خانه‌شان است با حياطی درندشت كه دروازه‌اش را اصلا نديدم بسته باشد. حدس زدم كه زن پسرخاله‌ام خانه نباشد.

"خونه مهم نيس. عروسی اگه نكا باشه خونه‌ی ما هس، اگه بهشهر باشه كه خونه‌ی مامان يا سعيد."

"راس می‌گه ديگه، هم خرج كمتر می‌شه هم راه كوتاه‌تر." بعد بدون اين كه صحبت قبلی‌شان به نتيجه‌ی روشنی برسد، تمام حرف‌ها سرِ كارت دعوت و نامه كشيده شد.

زری نامه را شتاب‌زده پرت كرد توی حياط خانه‌ی پسرخاله‌ام. دو نفری چسبيده بودند به هم، هيجان‌زده می‌خنديدند. به طرف ديواری كه نامه كنارش افتاده بود، رفتم. نزديك‌شان كه شدم هر دو تندی پشت ديوار ناپديد شدند، ولی صدای خنده‌شان كه سعی می‌كردند خفه‌اش كنند، می‌آمد. نامه را برداشتم. نگاه كردم. لای نامه يك عكس بود: يك مرد و يك زنِ تازه زاييده با يك بچه‌ی نوزاد به بغل، كه معلوم بود از پشت آلبوم خانواده‌گی‌شان كنده‌اند. نامه را باز كردم. با خط شلخته و خرچنگ قورباغه‌يی يك بچه‌محصل كه قبل از تكليف خط‌زدنِ معلم، مشق‌اش را هول‌هولكی پشتِ بچه‌جلويی می‌نويسد. نامه را خواندم. پر بود از آن عبارت‌های عاشقانه و رمانتيك كه يكی‌ش حرف دلِ فاطی و زری نبود.

تا كسی نيامده از خانه‌ی پسرخاله‌ام زدم بيرون و با عجله به خانه‌ی خودمان برگشتم.

-          شما رمان هم می‌خونيد؟

-          رمان ديگه چيه؟

"يه چيزی مثِ داستان." گفتم: "داستانی كه خيلی بلند باشه، مثلا داستان‌های عاشقانه."

فاطی گفت: "آره!" و پغی خنديد. معلوم بود كه گوشی از دست‌اش قاپيده شد. زری گفت: "نامه رو خوندی، خوش‌ت اومد؟"

"آره، از كدوم كتاب دزديدی؟"

كر و كر خنديد، گفت: "اِ ِ ِ ،‌ چه لوسی! بی‌ادب! خوبی هم سرت نمی‌شـــــه؟" آخرين كلمه‌اش را اين بار خيلی كشيد.

زری، منتظر تاكسی كه بوديم، از گوشه‌ی چشم‌هايش چپ‌چپ نگاه‌ام كرد و گفت: "حساب كردی نكردی، ها!"

"باشه اين دفعه تو حساب كن."

پس و پيش رسيديم سرِ خيابان، اول من، بعد او. مانتو پوشيده بود. يك روز مانتو، يك روز چادر.

-          تو و زری همين يه چادر و يه مانتو رو دارين؟

-          چه‌طور مگه؟

-          آخه يه روز مانتو برا تو كوتاهه، يه روز چادر برا زری بلند!

برای تاكسی دست بلند كردم. ايستاد، ‌اول زری سوار شد، من كنار دست‌اش. از كيف چرمی مدرسه‌اش پول درآورد كه كرايه را حساب كند.

"خوب، ما نوبتی می‌پوشيم. مثلا الان كيف چرمی من دست زريه."

من دست‌اش را گرفتم و محكم پيچاندم. قيافه‌اش را از درد كج كرد و باز هم از آن خنده‌های مسخره سر داد، كر و كر – منتها طوری كه راننده نفهمد دست‌اش را گرفت جلوی دهان‌اش. مظلومانه، و از توی گلو، گفت: "اِ، چه لوسي! قرارمون همين بود؟" آخر جمله‌اش را اين بار نكشيد.

دست‌اش را ول كردم، گذاشتم حساب‌ام را بكند. كرايه را داد. بعد دست‌اش را، مثلا ندانسته، گذاشت روی زانوم. بعد مثل اين بود كه خودش هم اصلا حدس‌اش را نزده بود كه از اين كار چه‌قدر ممكن است به هيجان بيايد. دو دل بود دست‌اش را بردارد يا نه.

آهسته خودم را به طرف‌اش خم كردم، توی گوش‌اش گفتم: "هول نشو؟ شوهر فراوونه. می‌گن تو دانش‌گاه پرِ شوهره. درس‌تو بخون دختر كوچولو!"

فاطی، بی‌حوصله، گفت: "من اصلا دوست ندارم برم دانش‌گاه درس بخونم. دانش‌گاه چيه، ول كن!"

-          نكنه عاشق كاظم شدی؟

-          آی، داداش ِ اون شيره‌يی؟ حرف نزن! منو بكشی هم زن اون نمی‌شم.

-          پس درس‌تو بخون برو دانش‌گاه.

گفتم: "اون‌جا شوهر خوب می‌گن فراوونه."

"می‌گن دختر خوب هم فراوونه. پس تو چرا يكی رو انتخاب نمی‌كنی بياری‌ش ببينيم چه شكليه؟"

"آقا، لطفا همين بغلا نگه دارين، من پياده می‌شم." تاكسی كه داشت می‌ايستاد، دست‌ام را بردم طرف زری، به‌اش گفتم: "كرايه برگشتنی! من كه كاری نداشتم اين همه را رو دنبال‌ات راه افتادم اومدم."

باز هم خنده‌ی بی‌معنی‌يی كرد و برای‌ام زبان درآورد، بعد يك سكه گذاشت كفِ دستم. من هم دست‌ام را محكم گذاشتم روی دهان‌اش و سكه را بين لب‌هايش جا دادم و پياده شدم. از لای در كه نگاه كردم چشم‌اش به آينه‌ی وسط تاكسی بود و صورت‌اش سرخ شده بود.

رفتم طرفِ مغازه‌شان. باز هم حسين كوچيكه بود. گفتم: "به فاطی بگو اگه كتابا رو می‌خواد بياد بگيره، ديگه چيزی به امتحانا نمونده، ها!"

"باشه،" گفت.

-          داداش‌ام بياد خونه‌تون، كتابا رو ازت بگيره؟

-          باشه، بياد.

رفتم خانه، ‌هيچ‌كس نبود.

-          خونه‌تون هيچ‌كس نيس؟

-          نه، چه‌طور مگه، هوس شوهر كردی؟

-          اِ، چه لوسی! نشاسه می‌خواستم.

"نشاسه! نشاسه برا چی ديگه؟" گفتم: "حالا نمی‌شه يه چيز ديگه بخوای، لااقل به خاطر اون بيای اين‌جا؟"

"اِ، بی‌ادب! اومدم نشاسه رو بگيرم، بيام؟" گفت و پيش از آن كه از موافقت يا مخالفت من چيزی بشنود، تلفن را قطع كرد.

زنگِ در به صدا درآمد. مادر خواست در را باز كند، ولی من گفتم خودم می‌روم. كتاب‌ها را از كنار پنجره برداشتم رفتم طرفِ در. در را كه باز كردم حسين را لای در ديدم.

"بيا بريم بالا تپه، تو جنگل، كارت دارم.» شست‌ام خبردار شد كه چه كار دارد. فكر كردم چه دليلی بتراشم تا قانع‌اش كنم كه چرا رابطه‌شان را به هم زدم.

-          گوش كن چی به‌ات می‌گم!

-          چيه؟

-          بيا اين چار جلد كتابو بگير.

"اوووووه، اين همه كتابو كی می‌خواد بخونه!" با لحنی تعجب‌زده و عينِ خواهرش زری كشيده گفت.

-          اين يه جلد جداس. اين دو جلد كتاب تمرينای اين كتاب بزرگه‌س. به‌اش بگو از اول بخونه تا راحت‌تر بتونه پيش بره.

-          باشه.

زنگِ در صدا كرد. رفتم در را باز كردم. زری لای در بود، با يك چادر گل‌گلی سرش و يك پيراهن مردانه تن‌اش. استكان ساده و كوچكی هم دست‌اش بود.

"بيا تو!" گفتم.

با شك و ترديد آمد داخل حياط. صورت‌اش پر شده بود از لب‌خندهای هيجان‌زده. استكان را جلو آورد كه بگيرم. پنجه‌هايم را دور مچ دست‌اش كليد كردم و او را كشيدم طرف خودم. نفس نفس می‌زد. انگار همه جا يك دفعه پر شد از صدای ضربان قلب‌اش. صورت‌اش را جفتِ صورت خودم نگه داشتم و زل زدم توی چشم‌های درشت و سياه‌اش. مردمك‌هاش لحظه‌يی آرام نداشت. تمام تلاش‌اش اين بود كه به چشم‌هايم نگاه نكند. عرق از لابه‌لای موهای مشكی‌اش شره كرد روی پوست سفيد صورت و گونه‌هايش. كمی كه خودم را به طرف‌اش حركت دادم ديگر نفس‌اش نمی‌آمد. استكان را از دست‌اش قاپيدم و ازش فاصله گرفتم، رفتم نشاسته بياورم. از آش‌پزخانه، كمی بلند و انگار كه اتفاقی نيفتاده باشد، گفتم: "بيا بگير!"

لای در ايستاده بود و با نگاه آميخته به خنده و شك و شيطنت نگاه‌ام می‌كرد. روبه‌رويش ايستادم، پيش از آن كه فرصت كند گونه‌اش را نيشگون گرفتم و دست‌ام را دور كمرش حلقه كردم كشيدم‌اش طرف خودم و تند لب‌هايش را بوسيدم و رهايش كردم. "بيا، اين هم نشاسه‌ات!" گفتم و استكان نشاسه را، از روی كابينت، شتاب‌زده برداشتم گذاشتم كفِ دستِ بهت‌زده‌اش.

سرخ شده بود. چند لحظه‌يی رفتن يادش رفته بود. بعد با عجله - گويی كه چيزی ناگهانی به يادش آمده باشد - نشاسته را از من گرفت و فرار كرد به طرفِ در،‌ و از حياط كه خارج شد، در را محكم به هم كوبيد. صدای دويدن و خش‌خشِ چادرش را توی كوچه حس كردم.

-          اِ، چه لوسی، بی‌ادب! اين چه كاری بود كه كردی؟ اگه به بابام بگم تو رو می‌كشه.

-          حتما منو می‌كشه، بعد تو رو می‌ذاره رو سرش حلوا حلوات می‌كنه.

صدای تقلای فاطی می‌آمد كه هی زور می‌زد گوشی را از دستِ زری بگيرد.

-          تو اگه واقعا زری رو دوست داری به‌ام بگو تا من كلا خودمو بكشم كنار. ديگه چرا از دست‌ام می‌گيری‌ش؟

-          اين حرفا كدومه!

گفتم: "اصلا زری بچه‌س. تازه،‌ تو مگه اونو دوست داری؟

"نه ..."

"ها، پس فاطی رو؟" حرف‌اش را مخصوصا قطع كرده بودم. "يا موندی كدوم‌شونو انتخاب كنی؟" تند و بدونِ فاصله دادن گفتم، طوری كه تا چند لحظه نتوانست چيزی بگويد.

فاطی گفت: "نه، اصلا صحبتِ انتخاب نيس. اتفاقا چند تايی چند وقت پيش اومدن خواست‌گاری، من قبول نكردم. بابا هم گفت كه فعلا داره درس می‌خونه، به‌تره به اين فكرا نباشه."

كمی مكث كردم، بعد آهسته‌تر از قبل كه صحبت می‌كرديم، با حالتی بين شك و اشتياق، پرسيدم: "من اگه يه روز بيام خواست‌گاری‌ت، اون‌وخ چی جواب‌مو می‌دی؟"

من و من كرد و خيلی مأيوس گفت: "من؟ ام‌م‌م‌م، نمی‌دونم!"

"حالا يه وقتی اگه بيام؟"

"تو نمی‌آی، می‌دونم." تند گفت و صدای محكم گذاشتن گوشی آمد. توی بوق گوشی گفتم: "يه‌كاره!" من هم گوشی را با بی‌ميلی گذاشتم.

زری گوشی را برداشت، گفت: "ا ِ ِ ِ ِ ، بازم تو! تو مگه درس و مشق نداری؟» باز هم از آن خنده‌های بی‌معنی هم‌راه با لحن پرعشوه، شايد خاطره‌ی نشاسته به مذاق‌اش خوش آمده باشد. "جدی می‌گم، به خدا! پس كی به كارات می‌رسی؟"

"تو چی؟ هی زنگ می‌زنی!"

"اِ، من؟ كی‌ی‌ی؟" حالا ديگر راحت‌تر حرف می‌زد و آخر جمله را بيش‌تر می‌كشيد.

گفتم: "چند بار به‌ات گفتم تو كوچه كه از كنارم رد می‌شی نيش‌تو ببند، زشته جلو در و هم‌سايه. حرف حالی‌ت نيس؟"

-          آخه، من اصلا نمی‌دونم چرا از تو می‌ترسم!‌ مثل معلما نگام می‌كنی.

-          آره، حالا كه ديگه بوی بلوغ‌ات بلند شد، بايدم بترسی.

-          بوی چی‌ام بلند شد؟

"به فاطی بگو زنگ زدم نبودی، يادت نره، ها! خداحافظ!" بی‌معطلی گوشی را گذاشتم.

تلفن چند بار زنگ زد،‌ گوشی را برداشتم، طبق عادت، گفتم: "بفرماييد!"

"سلام!" صدای فاطی بود كه سرزنده‌تر از هميشه، خيلی نرم و آهسته، گوش‌ام را نواخت.

كشيده و از سرِ شوق گفتم: "سلام! چه عجب بعد از اين همه وقت!"

مادر، از پای سماور، گفت: "كيه؟"

خواهرم - خديجه - گفت: "دوست‌شه، حتما، دوباره!"

 

Ç