سال چهارم

سيزده فروردين 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نصرالله سررشته‌دار

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sarreshtedaar

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

بده‌بستان نوشتاری به بهانه‌ی «چهارشنبه‌سوری»

نامه‌يی از نصرالله سررشته‌دار

 

اشاره: بعد از انتشار نقدهای «بهزاد» بر «چهارشنبه‌سوری» در وب‌لاگ «نقد فيلم»، نقدی بر آن نوشته‌ها به قلم «نصرالله سررشته‌دار» در «فروغ» منتشر شد. استقبال «بهزاد» از آن نوشته با نگارش جوابيه‌يی در وب‌لاگ‌اش، نويد شكل گرفتن دوباره‌ی تعاملی انتقادی ميان يك نشريه‌ی الكترونيكی و برخی از اهالی وب‌لاگ‌ستان است كه در «فروغ» بی‌سابقه نيست. به هر روی، در آخرين ساعات آماده كردن اين شماره نامه‌يی از «نصرالله» به دست‌مان رسيد. به خاطر دامن زدن به همان تعامل اشاره شده، عين نوشته‌ی وی را _ با افزدون پيوندهايی برای به‌تر تعقيب كردن ماجرا _ در اين صفحه منتشر می‌كنيم. عنوان اين نوشته توسط تحريريه‌ی «فروغ» انتخاب شده است.

 

در آخرين لحظات است كه بعد از برگشتن از سفر نوروزی فرصت می‌كنم اين نوشته را _ هر چه كه هست _ آماده كنم و به دست «فروغ» برسانم.

دور از انتظار نبود كه انتقادم بر نوشته‌ی «بهزاد» بی‌پاسخ نماند. شروع توفانی پاسخ‌نامه مرا وا می‌دارد تا از خدا بخواهم رحمت بفرستد بر خاك رفته‌گان همان رفيقی كه آتش‌بيار معركه شد! حتما در وقت خواندن اين بده‌بستان نوشتاریِ اين‌جانب و بهزاد هم نشسته و حظ وافری برده است كه چه جدلی برپا كرده. به هر حال، به قصد پاسخ‌گويی اينك دست به نوشتن نبرده‌ام، كه اگر فرصت و امكان‌اش بيابم، و ضرورتی حس كنم، ادامه‌ی جدل را می‌توان در بخش نظرخواهی وب‌لاگ «نقد فيلم» پی گرفت. خلاصه اين كه، غرض از اين نوشته، دو چيز است: يكی اظهار شادمانی _هم‌چون «بهزاد» _ از اين كه آدم شاهد اين است كه نوشته‌اش خوانده می‌شود به تأمل و دقت. دست مريزاد جناب «بهزاد»! و ديگر اين كه گريزی زدن به فرازهايی از چند متن منتشر شده در شماره‌ی جديد مجله‌ی «فيلم» كه در باره‌ی فيلم «چهارشنبه‌سوری»‌اند _ و «بهزاد» هم به يكی دو تا شان اشاره كرده است.

بياييد تا ابتدا آن قسمت‌های مد نظر را با هم مرور كنيم:

... ترانه علی‌دوستی در نقش روحی، ساده‌گی دل‌چسب دخترهای پررو و سروزبان‌دار جنوب شهر را دارد. تبديل اين دختر شوخ و شنگِ باهوش اول صبح به زنی با چهره‌ی متفكر و نگران در شام‌گاه همان روز، تبديل سبك‌باری ناشی از جهل و بی‌خبری‌ست به گران‌باری حس كردن تلخی‌های يك زناشويی از هم پاشيده‌ی آميخته به دوز و كلك و پرده‌پوشی.

بند بالا برگرفته است از نقد آقای جهان‌بخش نورايی كه گويا در رشته‌ی حقوق تحصيلات و سابقه دارد. اصرار «بهزاد» به ارائه‌ی توصيف خاصی از دختران جنوب شهر و طبقه‌ی پايين و اين كه ترانه فاقد آن است، و خطوط بالا از آقای نورايی كه اتفاقا _ فارغ از موافق يا مخالفت با نظر وی _ بسيار جزئی‌نگر فيلم را حلاجی كرده و حسب سوابق‌اش با اقشار مختلف اجتماع سر و كار داشته است، موقعيت جالبی را ايجاد می‌كند. قصد هيچ قضاوتی ندارم، تنها می‌خواهم هش‌داری بدهم كه گاه غرق شدن مفرط در جزئيات و اتخاذ تصميم برای رسيدن به نتيجه‌يی از پيش تعيين‌شده، چه‌گونه می‌تواند آدمی را درگير بحثی كند كه ديگری از بيخ و بن در باره‌اش متفاوت می‌انديشد و آن را بديهی يا دست‌كم آشكار می‌بيند، آن‌قدر كه حتا لازم نمی‌بيند به‌رغم همه‌ی دقت نظرش، بيش از يك اشاره‌ی صريح و البته گذرا به آن بپردازد.

در نوشته‌های ديگری و از جمله‌ی نقد آقای ايرج كريمی به موضوع چادر هم پرداخته می‌شود، اما هيچ كدام‌شان چندان كه «بهزاد» به تبيين جای‌گاه چادر در زنده‌گی آدم سنتی و نسبت صاحب‌اش به آن می‌پردازد، نگران اين مسأله نيستند. در اين باره هم باز دادن هش‌داری از جنس همان بالايی به‌جاست.

از اين‌ها كه بگذريم، گفت‌وگوی آقای گل‌مكانی هم با نويسنده‌گان فيلم‌نامه‌ی «چهارشنبه‌سوری» خواندنی‌ست و اتفاقا در بخش‌هايی از آن به مسائل مورد بحث در چند نوشته‌يی كه پيشينه‌ی اين خطوط را شكل می‌دهند، نيز پرداخته شده است. گفت‌وگوهای انجام‌شده با هديه تهرانی و ترانه علی‌دوستی نيز خواندنی‌اند و باز به دنبال كردن جدل پيش آمده در فضايی متفاوت كمك می‌كنند.

 

Ç