سال چهارم

سيزده فروردين 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

kaveh_ahmadialiabadi

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

انجيل به روايت «تأويل‌ها»

دگرآفرينی «آخرين وسوسه‌ی مسيح»

بخش پايانی

كاوه احمدی علی‌آبادی

 

عيسا معجزه نمی‌كند، چرا كه معجزه، گواهی بر رسالت نيست و به همين سبب در انجيل‌ها هنگامی از او معجزه‌يی می‌خواهند، به كرات نمی‌پذيرد و حتا اگر پذيرش معجزات را به عنوان حقيقتی به صرف خود (نه به عنوان گواه رسالت‌) در نظر گيريم، چون عيسا به كرات از ديگران خواسته آن را جايی بازگو نكنند، باز بايد چنين تأويل كنيم، او خود نيز نگران آن بوده است كه معانی رسالت‌اش، فراموش شده و تحت شعاع معجزات قرار گيرد، در حالی كه اصالت را با معنويت نهفته در رسالت‌اش می‌داند. تمامی زمينه‌سازی مسيح برای شام آخر به گونه‌يی نمادين صورت گرفته است‌. او خون و تن را به شكلی نمادين با شراب و نان پيوند می‌زند تا ديگران استعاره‌ی بخشش و گذشت را در خود لمس كنند. يهوديان بر اين باور بودند كه مسيح با شوكت بر مركبی سوار از آسمان به زمين آمده و در اورشليم ظاهر شده و حكومت خويش را در اقصا نقاط جهان بر پا می‌كند، اما عيسا با الاغی به اورشليم وارد می‌شود و به دور از شكوه، شمشير و جلالی كه يهوديان و عموم مردم، منتظر مسيح بودند. عيسا به منتظران يهودی می‌فهماند، مسيح كسی نيست كه بر آنان حكومت كرده و بزرگی و شأن خود را به رخ ديگران بكشد، بل كسی‌ست كه به ايشان خدمت كرده و حتا وجود خويش را در راه‌شان نثار كرده و برای‌شان قربانی كند. آن كس كه به دنبال سروری و برتری خويشتن است‌، منجی نيست‌، بلكه مبارزی برانگيخته شده در راه وسوسه‌های خودخواهی خويش است‌. مسيح‌ مرحله‌ی آخر وصال را كه مصلوب شدن است‌، با خيانت نمادين يهودا به وصال هر دوشان به خداوند پيوند می‌زند و معنا می‌كند كه هر كس به جای محكوم ساختن ديگران، بايد بار گناهان خويش را بر دوش كشد و تنها راه نجات جهان عشقی‌ست كه خود را محاكمه می‌كند. البته نه، بايد وحی فوق تصحيح شود: محاكمه‌ی مداوم خود نيز دنيای درون را برای‌مان به جهنمی بدل می‌سازد. در عهد مدرن، نه با قربانی كردن و نه با قربانی شدن می‌توان به حقيقتی رسيد كه زنده‌گی در آن بدون شكنجه تداوم داشته باشد، زيرا كه هر يك از آن‌ها بخشی از معنويت را در خود نهفته دارند كه تنها با تكميل يك‌ديگر، معنويت را بقا می‌بخشند. با عشق صرف‌، معنويت به اوج خود می‌رسد و عاشق با وصل به معشوق پايان می‌يابد، ولی زنده‌گی هنگامی تداوم خواهد يافت كه هر دو وجه عشق و سپس قهر (به بيان ديگر، قهر پيش از عشق‌، موجب پيش‌رفت معنوی نمی‌شود) با هم تجلی يابند.

عيسا غرور و سروری را به دور از راه نجات جهان معرفی می‌كند، و برعكس كوچك كردن خود برای ديگران را رفتار يك مسيحی می‌داند و خود آن را به بهانه‌های مختلف متجلی می‌سازد. جدای از اين كه مسيح آخرين وسوسه‌ی مسيح‌، در دست و پنجه نرم كردن با دشمنان تواناتر و زمينی‌تر است‌، و من چنان مسيحی را موفق‌تر می‌بينم و مسيحی كه در عهد جديد زنده‌گی كرد، با گزينش مداوم راه ايثار در زنده‌گی‌، در نهايت به همان عاقبتی دچار می‌شود كه بر سرش آمد و خلاصه در عين حقانيت‌، با كمال سبعيت دشمنان‌اش مصلوب شد، اما آن را به دور از شواهدی می‌بينم كه از اعمال و زنده‌گی عيسا برای ما به جای مانده است (البته حتا بسياری از همان شواهد نيز معتبر نيستند). از اين روی ترجيح می‌دهم تا آن را در مورد اشخاصی تأويل كنم كه شواهدی متقن از چنان گزينشی توسط ايشان در دست باشد، شخصی چون كنفوسيوس كه می‌گفت‌: "با نيكان به بخشش و با بدان به عدالت!" با اين تفاسير مدعی می‌شوم: ملاك حقانيت هر گفتار و رفتار، نه با شريعت و نه با ضديت با ديگران، بلكه با تناسبی از عشق و قهر است كه تعيين می‌گردد. هر شخصی به صرف گواهی دادن به چيزی‌، نه مسيحی می‌شود و نه نجات می‌يابد و تنها با تأويل خود است كه با تجلی‌اش در تمامی زنده‌گی‌اش، راه برگزيده را خلق می‌كند و معنا می‌بخشد.

محض اطلاع نيكوس كازانتزاكيس نيز بايد بگوييم كه خاخام‌ها و روحانيون يهودی‌، نه تنها نوآوری‌های دينی و تجليات معنوی امثال مسيح را نمی‌پذيرند، بلكه دست‌ها و كلامی هستند كه فرمان به صليب كشيدن‌ها را صادر می‌كنند. مسيحی كه منتظر آن هستند، هرگز ظهور نمی‌كند، چرا كه «غيرانسانی‌» شده است و آن‌ها تنها بزهای قربانی را به عنوان تاوان جنايات خود به سلاخ‌خانه‌ها و بيابان‌ها می‌فرستند.

در آخرين وسوسه‌ی مسيح‌، تمامی آن چه كه روايت می‌شود، وقايعی‌ست كه عيسا در مدت كوتاه روی صليب از سر می‌گذراند. اتفاقی كه اگر او راه مصلوب شدن را بر نمی‌گزيد، ممكن بود برای‌اش پيش آيد. هنگامی كه فرشته‌يی به او گفت كه درد و رنج ديگر بس است و خداوند بيش از اين نمی‌خواهد، از صليب پايين می‌آيد. در آخرين وسوسه‌ی من، رنج‌ها و زجرها و غم‌ها و آشفته‌گی‌ها، پيام‌آورانی هستند كه مدام به انسان گوش‌زد می‌كنند، در عين برخورداری از روح «خدايی»، وجود «انسانی»اش را فراموش نكند. در آخرين وسوسه‌ی مسيح‌، عيسا وقتی از صليب نزول كرد، روزگار با شوق جوانی می‌گذراند، عاشق می‌شود و زن و زنده‌گی به هم می‌زند. او پس از آن كه در انتهای راه، با گله‌مندی حواريون‌اش مواجه می‌شود كه چرا به جای راه يك پيام‌بر و منجی‌، راه زنده‌گی عادی را برگزيده است‌، پشيمان می‌شود. او بعد از اين كه تمامی اين وقايع‌، نتايج و معانی‌شان را در انديشه‌اش می‌سنجد، اين بار با كمال ميل‌، راه به صليب ميخ‌كوب شدن را انتخاب می‌كند و با لب‌خند رضايتی بر دل از اين جهان رخت بر می‌بندد. از هست «خود» می‌برد و به نيستی كه در «او»ست می‌پيوندد.

مسيح من پيش از درك پيام عشق‌، صليب نمی‌سازد، بلكه تنها پس از آن است كه درك می‌كند، بدنامی برای معشوق برتر از اهتراز از گناه است‌. عيسای نيكوس كازانتزاكيس در تمامی تجارب غرق است و چنين انسانی توانايی ترك مداوم آن‌ها را ندارد. عيسای معرفی‌شده توسط كازانتزاكيس‌، از اول تا آخر، همان مردی می‌شود كه در انتهای داستان، زن و بچه و زنده‌گی‌يی به هم می‌زند و زنده‌گی را به روزمره‌گی می‌گذراند. عيسای من هم‌چون همان دايره‌يی كه در بيابان به دور خود می‌كشد تا با شيطان و وسوسه‌ها مواجه شود، با وجود درك تجارب‌، در آن‌ها غرق نمی‌شود و همواره هروله‌يی بين ماندن و رفتن از هر لذت و تجربه‌يی دارد و اين تمامی تفاوت ظريف و عميق او با شخصيت‌هایی‌ست كه زنده‌گی را در آغوش می‌كشند و انسان‌هايی كه تارك دنيا می‌شوند، و راز آن در حل هر دو پارادوكس مذكور نهفته است‌.

در گفتار و رفتار مسيح مارتين اسكورسيزی‌، شرم كه يكی از اصلی‌ترين خصايص پيام‌بران است‌، يافت نمی‌شود و چندان الفتی بين او و حواريون‌اش حس نمی‌گردد و آن‌ها تنها به دنبال عيسا از نقطه‌يی به نقطه‌ی ديگر روان هستند، حتا هنگامی كه مسيح به يهودا می‌گويد كه او بايد وی را بكشد، گريه‌ی يهودا بيننده را منقلب نمی‌سازد، چرا كه چنان پيوندی در گذشته به تصوير كشيده نشده است‌. مسيح من از شرمی درونی برخوردار است كه از جای‌گاه منيت او در محضر خدای درونی‌اش سخن می‌گويد و هم حسی و علاقه‌ی پديدآمده‌ی بين او و يهودا، آن‌قدر هست كه بدون نياز به گريه‌ی يهودا می‌توان دريافت كه يهودا به چه سبب لحظاتی پس از عروج مسيح‌، خودكشی كرده است تا به او به پيوندد.

در جهان نيكی و پليدی وجود دارند، همان گونه كه درون هر كسی هستند و هيچ كس از گناه و اشتباه مبرا نيست‌، همان طور كه مسيح به كرات می‌گويد: نيكی مطلق تنها خداست و انسان بی‌گناه جايی جز تخيلات ندارد.

مسيح جاودانه می‌شود، نه به خاطر اين كه سه روز بعد دوباره زنده شد و حواريون او را ديدند، بلكه به اين سبب كه اكنون در اذهان ما زنده است و به عنوان دغدغه‌يی از آن سخن می‌گوييم و تا هنگامی كه در اذهان و رفتارها بازآفرينی شود، جاودانه است، چرا كه «تنها معنا (كلمه) است كه جاودانه می‌ماند.»

 

Ç