|
|
|
|
||||||||||||||
|
اسطوره و معنا در دوران مدرن رضا كلاهی
بخش نخست از مطلب «اسطورههای هدايتكنندهی رفتارهای مصرفی»، نوشتهی رضا كلاهی، كه در شمارهی پيش فروغ منتشر شد، بازتابهايی در پی داشت كه از آن جمله نامهی مفصل سروش تيمناك، از همراهان مداوم فروغ، به نويسنده بود. با رضايت دو سوی فرستنده و گيرندهی نامه بنا بر انتشار اين نامه گذاشته شد. اينك رضا پاسخ خود را به منتقدش آماده كرده است كه در ادامه میخوانيم:
جناب آقای سروش تیمناک! نوشتهی عالمانهی شما را خواندم و از آن استفاده کردم. از این که برای خواندن نوشتهام وقت صرف کردید، و آن را قابل نقد و بررسی دانستید، متشکرم. در بارهی نگاه انتقادی، اتفاقا من هم به این نوع نگاه بسیار علاقهمندم و نه تنها برای آن از لفظ منفیبافی استفاده نمیکنم، برای پیشرفت و بهبود هر امری، راهی جز نگاه انتقادی نمیشناسم. به طور خاص، به نگرشهای انتقادی در علوم اجتماعی از سایر نگرشها علاقهمندترم. دیگر آن که با کلیتِ بسیاری از بخشهای نوشتهی شما اگر نه کاملا موافق، اما همدلام و در این مطلبی که در بارهی نقد شما مینویسم، قصدم تبرئه کردن خود نیست، بلکه بیشتر بهانهيی یافتهام برای گفتوگوی بیشتر ...
گفته بودم كه اسطورهها زندهگی را معنادار میكنند، و اين كه «شناخت» به تنهايی به «معنا» منجر نمیشود. قبل از هر حرفی، ابتدا بايد معلوم شود كه منظور من از «معنا» چيست. گرچه در بخش اول اين نوشتار چيزهايی در اين باره گفتم، اما اينجا، اجمالا و بدون آن كه بخواهم وارد مباحث نظری نشانهشناسی و اسطورهشناسی شوم، میگويم كه (دستكم فعلا و از نظر خودم و برای منظوری كه در اين بحثها دنبال میكنم) اسطوره همان چيزیست كه به «معنايی» ارجاع میدهد. اين گفته شايد توتولوژيك و اينهمانی به نظر برسد: اسطوره كه زندهگی را معنادار میكند، چيست؟ همان چيزی كه به معنايی ارجاع میدهد! برای خارج شدن از اين دُور شايد بهتر باشد به جای مجادله بر سر تعريف اسطوره، به بررسی مفهوم «معنا» (دستكم از منظری كه در اين نوشتار مد نظر است) بپردازم. چنانكه در بخش اول اين نوشتار هم اشارهيی كردم، به نظر من «معنا» چيزیست كه پيوندی نزديك با «رجحان» دارد، آنچه كه به ما معياری برای انتخاب اين يا آن را میدهد. ادعا میكنم كه هيچ امكان «عقلی» يا «عينی» («عينی» به معنای آنچه كه در جهان واقعياتِ مشاهدهپذير ِ دستيافتنی وجود دارد) برای اتخاذ يك معيار انتخاب وجود ندارد. اگر در عالم عينيات بمانيم، ظاهرا در نهايت آنچه كه ملاك انتخاب خواهد بود، نفع، يا لذتیست كه فرد از انتخاب خود به آن نايل میشود. اما اين ملاك خود مبتنیست بر يك پيشفرضِ «غيرعينی» و غير قابل اثبات و آن اين كه «رسيدن به نفع يا لذت خوب است». «خوب بودنِ» يك نفع ِ عينی، خود مفهومی غیرعينیست. به عبارت ديگر، با هيچ ملاك عينی (يا حتا عقلی) نمیتوان نفع را خوب دانست. مطلوبيت سود يا لذت، چيزیست كه ما آن را از قبل میپذيريم (يا شايد بتوان گفت به آن «ايمان» میآوريم). مسأله پيچيدهتر خواهد شد اگر در بارهی چيستی و چهگونهگی نفع و لذت پرسيده شود. چه چيزی سود است و چه چيزی زيان؟ چه چيزی لذت است و چه چيزی رنج؟ به نظر میرسد كه اين نيز خود مفهومی گفتمانیست كه در زبان شكل میگيرد. «شمنها» لذت يا سود (يا به زبان خويش «رستگاری») خود را در آن میبينند كه در جنگلها زندهگی كنند و هرگز زير سقفی جز آسمان نخوابند. طلبهی علوم دينی در قم، رسيدن به جایگاه مرجعيت تقليد عالم شيعه را غايت آمال خود میداند. دانشجوی فلسفه نفع خود (يا كمال خود) را در درك پيچيدهترين مسائل فلسفی و رسيدن به جایگاه فيلسوفی شهير میبيند، و يك بازیگر سينما، تبديل شدن به ستارهيی جهانی را در رؤياهای خود میپروراند. مفهوم سود و زيان و رنج و لذت در طول تاريخ از گذشتههای تا امروز بسيار تغيير كرده و شايد هيچگاه مثل امروز كه حتا عينيت و مشاهدهپذيری، پارادايم معرفتی غالب را تشكيل میدهند، متنوع و حتا متضاد نبوده است. خلاصه آن كه هيچ ملاك عينی و عقلی برای تفكيك خوب از بد وجود ندارد. شناخت عينی يا عقلی محدود به «هستها»ست و راهی به «بايدها» ندارد. منظور من از تفاوت «شناخت» و «معنايابی» به همين نكته مربوط میشود. خوب و بد قلمروی خارج از شناخت عينی و عقلیست، يعنی «قلمرو ناشناختهها». قلمرو ناشناختهها، قلمرو «ايمانيات» است. به خوب و بد بايد «ايمان» آورد، آنها را نمیتوان «شناخت». اسطوره چيزیست كه با ارجاع به قلمرو ناشناختهها برای خود معنا كسب میكند، و سپس تبديل به مركزی میشود كه چيزهای ديگر را هم در ارتباط با خود معنادار میكند. هيچ راهی به «شناخت» خوب و بد وجود ندارد، اما از آنجا كه بشر ناگزير به زندهگیست، ناگزير به انتخاب است. از همين رو، ناگزير به تفكيك خوب از بد است، و بنا بر اين ناگزير به معنا بخشيدن به عمل خود، ناگزير به «ايمان» آوردن، و ناگزير به ارجاع به قلمرو ناشناختهها. چنين ارجاعی در طول تاريخ همواره وجود داشته است، چه در دوران پيشامدرن و چه در دورهی مدرن. اما جالب آن كه ارجاع به قلمرو ناشناختهها، در پيشامدرن خودآگاه بوده و در دورهی مدرن ناخودآگاه شده است. ما هنوز هم ايمان داريم (ایمان به معنایی که گفته شد: اعتقاد به و پذیرشِ مفاهیمی که به قلمرو ناشناخته ها مربوطاند): ایمان به ستارههای سينما و ورزش و هنر، به دانشمندان، اسطورههای علم مدرن، به زندهگی فاخر و «آبرومندانه» و به همهی معيارهای امروزين منزلتيابی اجتماعی، اما اسم آن را ايمان نمیگذاريم. ما بسياری از چيزها را خوب و بسياری را بد میشماريم و «چرايی» اين خوبی و بدی را بديهی میانگاريم و از آن پرسشی به ميان نمیآوريم و مسائلمان را به مدد علم حلشده میپنداريم، اما در واقع ما از مواجهه با قلمرو ناشناختههاست كه در هراسايم و به همين دليل صورت مسأله را زير خروارها اطلاعات (يا به عبارت بهتر «نمادها»ی) جهان امروز دفن كردهايم. ما در ناخودآگاه به سر میبريم و از اين روست كه احساس آرامش داريم. احساسی كه البته بسیاری از بزرگان اندیشه مانند وبر (که انسان مدرن را محصور در «قفس آهنین عقلانیت ابزاری» میدانست)، نيچه (که انسان مدرن را در بنبست پوچی و بیمعنایی گرفتار میدید)، ماركس (که از خودبیگانهگی را محصول جامعهی سرمایهداری میانگاشت) و ... از آن محروم بودند.
و اما در بارهی برخی از نکات و سؤالاتی که مطرح کردهاید: گفتهاید که «این انسان است که همواره اسطورهها را میسازد، نابود میکند و دوباره میسازد». در این باره که آیا انسان اسطورهها را میسازد یا اسطورهها (یا عامتر، ساختارهای اجتماعی) به اندیشه و شخصیت افراد شکل میدهند، بحث های بسیاری شده است. بله، انسان اسطورهها (یا ساختارها) را میسازد، اما در چارچوبی که ساختارها برای او معین کردهاند.* ما در فضایی که از قبل توسط ساختارها (و اسطورهها) ساخته شده و شکل داده شده است، زاده میشویم و آنگاه که قدرت تفکر انتقادی مییابیم، ذهنمان توسط آنها شکل گرفته است. منظورم این نیست که نمیتوانیم علیه آنها بشوریم، اما هر شورش و انتقادی، مبتنی بر ذهنیتی پیشینی خواهد بود. ایجاد هر ساختار جدیدی، مبتنی بر ساختارهای پیشین انجام خواهد شد. آنچه در نهایت پدید میآید، ترکیب تلاشهای انتقادی برخی از انسانهاست، با تصلب ساختارهای از پیش موجود. به این ترتیب، نه من نه هیچ شخص دیگری نمیتواند در خلأ و صرفا با اتکا به مثلا دانش یا آگاهی خویش فعالیتی انجام دهد. پرسیدهاید: «کدام اسطوره يا اسطورهها در شما ايجاد انگيزهی نوشتن در بارهی اسطوره كرد؟» نوشتن در بارهی اسطوره یا انجام هر کار دیگری برای من نمیتواند بدون «ایمان» به «خوبی» برخی چیزها و «بدی» برخی دیگر باشد. چنین ایمانی ارتباطی به «واقعیت عینی داشتن یا نداشتنِ» آن چیزها ندارد. چنین ایمانی با «شناخت عینی یا عقلی» قابل حصول نیست و بنا بر این قابلیت رد یا اثبات ندارد. مطلوبیت علم مدرن (که مباحث اسطورهشناسی ذیل آن انجام میشود)، یا به عبارت دیگر «ایمان» به علم مدرن، میتواند مثالی از چنین ایمانی باشد. در این صورت همان «علم مدرن» خود میتواند یکی از اسطورههایی دانسته شود که تلاشهای انسان امروز را هدایت میکند. پرسیدهاید: «آيا اين بار دانش و آگاهی شما از پديدهها نيست که شما را بنا به احساس و درک از نياز خود به ايجاد انواع امنيت (اقتصادی، اجتماعی، سياسی، فرهنگی و ...) به فعاليت و تلاش وامیدارد؟ و آيا اين کارکردِ باورهای متأثر از بار دانش و آگاهی شما از پديدهها نيست که «نياز» به معنا بخشيدن به لحظههای زندهگیتان را انگيزهسازِ حرکت و نوشتن شما و فرارتان از بیهودهگیها میكند؟» اولا دانش و آگاهیِ صرف، بر اساس آنچه که در سطور بالا گفتم، نمیتواند معیاری برای انتخاب و تعیین خوب و بد فراهم آورد. ثانیا شما امنیت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... را برای چه میخواهید؟ آیا برای انواع اقداماتِ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... نمیخواهید که مطلوبیت و خوب بودن خودِ آن اقدامات، باز غیرعینی و غیر قابل اثبات است؟ اتفاقا اگر امنیت را به معنای امروزین آن در نظر آوریم، بار ارزشی خاصی دارد که بیش از هر چیز در بافت معناییِ سرمایهداری قابل توضیح است. بافت معناییيی که اسطورهوار، برخی از چیزها را ممدوح و پسندیده و برخی دیگر را مذموم و ناپسند تعریف میکند. رابعا چهگونه ممکن است دانش و آگاهی منجر به معنا بخشیدن به لحظههای زندهگی شود؟ ملاک بیهوده بودن یا نبودن چیست؟ چه کاری بیهوده و چه کاری مفید است؟ گفتهاید: «وجود و ظهور و توسعهی اسطورهها در طول تاريخ يک اجتماع، «نماد» که نه، بلکه «نشانه»ی وجود و شيوع بيماری «از خود بيگانهگی»ست و اسطورههای گوناگون عموما محصول فرافکنی دردهای آشکار و پنهان از منشاء «ناخودآگاه جمعی» يک اجتماعاند که اغلب در قالب هنر شکل میگيرند و با هدف تحريک جمع به فعاليتی در جهت آنچه به ظاهر منافعی از برای عام ايجاد میكرده يا میكند، ساخته و پرداخته شده يا میشوند.» من هم اسطوره را کاملا مثبت نمیدانم. اما آنچه ایراد دارد، «تصلب» اسطورههاست، نه صرفِ وجود آنها (در این باره مایلام که از لفظ «از خود بیگانهگی» استفاده نکنم. این که تصلب اسطورهها چه ایراداتی پدید میآورد، نیاز به بحث مستقلی دارد). گفتهاید : «متأسفانه در طول تاريخ به تکرار از هنر و دانش و رسانه برای تأمين زيادهطلبیهای شخص و يا گروهی کوچک و حتا به قيمت تخريب منافع و منابع و دور ساختن امنيت و سعادت از نوع انسان استفاده شده است.» منافع انسانها چهگونه شناخته و تعیین میشود؟ اگر افرادی خود منافع خود را نشناسند، چهگونه دیگرانی (که ادعای دستیابی به شناخت اصیل دارند) میتوانند منافع آنان را بشناسند؟ اصلا آن شناخت ناب و اصیلی که میتواند منافع دیگران را بهرغم تشخیص خودشان بشناسد، چیست؟ در جملهی فوق از کلمهی «سعادت» استفاده کردهاید؟ معنای این کلمه چیست و چهگونه قابل شناخت است؟ نکتهی آخر آن که من در این سلسله نوشتار، بیش از آنکه به دنبال «نقد» فعالیتهایی که با اسطورهسازی سروکار دارند باشم، صرفا در پی درک و تبیین چهگونهگی شکلگیری رفتارها بر اساس اسطورهها هستم.
باز هم از توجهتان متشکرم! رضا کلاهی
* مارکس، که سردمدار تفکر انتقادی و مبارزه با از خودبیگانهگیست، میگوید: "انسان است که تاریخ را میسازد، اما در چارچوبی که تاریخ برای او معین کرده است."
|
|