|
|
|
|
||||||||||||||
|
نيمهتمام سارا م.
گاهی دوست دارم بعضی يادداشتها را نيمه تمام رها کنم. دوست دارم همانطور نامعلوم و سرگردان توی فضا شناور بمانند، حتا اگر شد، آدمهای داستان خودشان تصميم بگيرند. بنشينم يک گوشه ببينم چه تصميمی میگيرند. اصلا مهمانشان کنم به يک فنجان چای، حرف بزنيم و از زندهگیشان (که گاهی با شروع داستان آغاز میشوند) بگويند. توی پيادهروهايی که جای پای آدمها را فراموش نمیکنند، قدم بزنيم، بستنی قيفی بخوريم، درد دل کنند و از دنيای بی سر و تهها حرف بزنند و هر جور که دلشان خواست داستان را تمام کنند. يک بار توی راه داشتم قصهی نيمه واقعی يک رُفتگر را مینوشتم. او را فقط يک بار ديده بودم، گوشهی يکی از بزرگراههای معروف شهر دراز کشيده بود و رويش را با لباس نارنجیاش پوشانده بودند. من از صورتاش يک تودهی سفيد و قرمز گرم ديدم (به نظر گرم میآمد). جارويش هم کمی آن طرفتر افتاده بود. مرد کوتاهقد و ريزاندامی که لباس همرنگ داشت کنار او نشسته بود و دستهايش را با صورتاش پنهان کرده بود، البته قدرت اشکهايش بيشتر از دستهايش بود، میديدمشان. بله، داشتم قصهی يک کارگر خدمات شهری مرده را مینوشتم که به بنبست خوردم. بغلدستیام مدام مزاحم میشد و روی کاغذهايم خم میشد. متن را نيمهکاره رها کردم و رفتگر را در برزخ پاراگرافهای ناخوانا باقی گذاشتم. کاغذ و رفتگر را عجولانه تا کردم و توی کيفام کنار بقايای سس سفيد ساندويچ ناهار گذاشتم. منتظر شدم خودش تصميمی بگيرد و هر جور دوست داشت قصه را بخيه بزند: میتوانست ترتيب دفن و کفن آبرومندانهاش را بدهد و کمکم محو شود، به سمت دوردستها برود و نقطه شود. میتوانست به ضرب هر معجزهيی که میخواست دوباره زنده شود و مثل عابرهايی که نه نقطه میشوند نه آرام محو می شوند سر يک پيچ، گوشهی ديوار يکهو غيب شود و با يک تغيير زاويهی زير نود درجهيی به سمت بزرگراههای تميزتر قدم برمیداشت. میتوانست اصلا بزند زير همه چيز! مرا با کاغذهای پارهام تنها میگذاشت و من را هيچکارهی داستان خود میدانست، میرفت به سمت هيچ جا. گاهی دوست دارم بعضی يادداشتها را نيمه تمام رها کنم، مثل اين يکی. برای عيد کاغذهايم را مرتب میکردم و به يادداشت مرگ رفتگر رسيدم. اگر قرار بود خودش برای ادامهی متن تصميم بگيرد، حتما خبری میداد. سالها گذشته، شايد او هم دوست دارد داستان زندهگیاش را مثل بعضی يادداشتهای من نيمه تمام رها کند.
|
|