|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: چهار شعر و دو شاعر شعرهايی از
محمد معزی
در دوردستها همراه مرغ عشقها پشت پنجره ايستاده او
پيغام من به باد بوسهی من به ماه پشت پنجره ايستاده در انتظار
_ بگشای، بگشای، بگشای جان من ... _
افسوس باد را صبر و ماه را يارای ديدار صبح نيست!
هنگام
معمای عشق آنگاه که میخواهی نمیتوانی و هنگام نمیخواهی میشوی!
تشنهگی ای ول، به چشمان نمکينات که هرچه از نگاهات مینوشم، تشنهتر میشوم!
يگانهگی سياه و سفيد را که جدا میکنم تو میمانی و خدا به تو پناه میآورم تا خداوند همچنان يگانه بماند
|
|