سال چهارم

بيست و هفت فروردين 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sattar.shokri

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

قاتل

ستار شكری

 

ساعت پنج و چهل و پنج دقيقه‌ی صبح دوشنبه‌ی پيش بود كه زنگ زدند. مدتی طول كشيد تا من (كه قرص اعصاب مصرف می‌كنم) به خود بيايم و بفهمم كه سروان سبيلوی پليس با آن قيافه‌ی جدی و بوی تند سيگار با چه كسی كار دارد. وقتی فهميدم آن شخص خودم هستم، دل‌ام پايين ريخت. گفتی به من الهام شد كه قضيه به ساده‌گی فيصله نخواهد يافت.

 

***

 

من؟ ارتباط پنهانی با زن هم‌سايه؟ عرق كرده بودم. مرد سيگارفروش هم‌سايه زن‌اش را به دليل آن كه فكر می‌كرد با من سر و سِرّی دارد، به ضرب كارد كشته بود. نگاه‌اش كردم. خوب يادم هست: ابلهی مريض كه ترس مفرط‌اش شجاعتی كاذب در او انگيخته بود. از همان افرادی كه در روان‌شناسی «پارانويد» می‌خوانند. حالا كه آرامش‌ام اندكی بازگشته به ياد می‌آورم كه اين مرد كم‌حرف و آب زير كاه هر چند وقت يك‌بار با زن‌اش دعوايش می‌شد، اما هيچ وقت سر و صدايشان بيش‌تر از نيم ساعت طول نمی‌كشيد. حتما مرد دوست نداشت آب‌روريزی كند. سردم بود و ديوارهای به رنگ آبی نفتی بازداشت‌گاه و نگاه سربی و بدبينانه‌ی سربازها كه بند كفش و ساعت‌ام را باز كرده بودند، مرا از به ياد آوردن روی‌دادهای شب گذشته نوميد می‌كرد. من بايد به ياد می‌آوردم: از پشت پنجره به زن هم‌سايه اشاره كرده بودم!

قانون دو دو تا چهار تای لعنتی زنده‌گی! من به زن اشاره كرده بودم و شوهر به سراغ زن رفته بود (خوب می‌توانستم تجسم كنم). همان «خون جلو چشمان را گرفتن»: زن بی‌گناه نمی‌داند چه شده! و می‌داند كه نمی‌تواند مرد را از سوء تفاهم نجات دهد و ضربه‌ی كارد برای قهماندن قانون گريزناپذير «غيرت» غير قابل اجتناب است.

"اين حرام‌زاده به زن من اشاره كرد." چشم‌هايش چشم‌های شيادی كه قتل كند و برای فرار از قانون پای ديگری را وسط بكشد، نبود (يا شايد بود و من در آن حال و هوای متشنج نمی‌فهميدم). بيش‌تر چشمان بدبختی بود كه سخت كار می‌كند و در زنده‌گی حيوانی‌اش فكر نيست، بلكه جنگ است برای حداقل‌ها. در آن لحظه حتا به ياد نمی‌آوردم كه زن غروب‌ها با پرنده‌هايش كه در قفسی رو به خانه‌ی من بود، بازی می‌كرد.

برگشتم به بازداشت‌گاه. بدون اين كه به چانه‌اش ضربه‌يی بزنم كه حال‌اش جا بيايد! سر پايين انداختم. فكر كردم ... فكر! دل‌گرمی خود به خود آمد كه: "من برای كار نكرده تنبيه نخواهم شد."

... و ناگهان قطعات پازل ناخودآگاه چيزی را به ذهن‌ام روان كرده بودند:

چهارزانو روی تخت‌خواب نشسته‌ام. پرده كنار رفته و من هر چند وقت يك‌بار به كنار پنجره می‌روم تا هوايی عوض كنم. يك موسيقی عربی از راديو پخش می‌شود و زن هم‌سابه‌ی روبه‌رويی به پرنده‌اش به آرامی، طوری كه نترسد، اشاره می‌كند تا از قفس بيرون بيايد و با حركت سر نازش می‌كند. من در حال تمرين توضيح دادن رزومه‌ی كاری‌ام برای كارفرما هستم: چند سال مشاور بوده‌ام. در حال حاضر چه می‌كنم. چرا از شغل قبلی‌ام دست كشيده‌ام و بعد ...

خواسته بودم توضيح بدهم (بغض گلويم را گرفت). خواسته بودم چيزی را توضيح بدهم. چه چيزی را؟ و غريزه‌ی كنترل رفتار برای آن كه سوء تفاهم پيش نيايد و ديگران آدم را ديوانه ندانند، يك لحظه غافل شده بود. سرم حركتی كرده بود، انگار بخواهم بر چيزی تأكيد كنم (حالا به ياد می‌آورم. خواسته بودم بگويم: "تأكيد من دقيقا بر همين بی‌كاری‌ام است. من آدمی هستم كه از كار روتين فرار می‌كنم و فكر می‌كنم بی‌كاری‌ام در حال حاضر نوعی امتياز به حساب می‌آيد ...") و سرم حركتی كرده بود!

خدايا! من اين اشتباه را مرتكب شده بودم. كسی كه خوب می‌دانست كجا زنده‌گی می‌كند و اطرافيان آش چه خلق و خويی دارند.

 

***

 

يا قمر بنی‌هاشم! فقط ده دقيقه فرصت دارم. "بايد آّ‌گوشت‌ات آماده باشه پتياره، وگرنه با مشت می‌زنم تو اون كله‌ات!" اون سميه‌ی كثافت رو گير بيارم، خفه‌ش می‌كنم. نه خفه نمی‌كنم، می‌ذارم خدا خونواده‌شو به خاك ذلت بشونه. تو صورت دختر بی‌چاره‌ی من چنگ می‌ندازی؟ ای خدا، چرا من اين‌قده بدبخت‌ام؟ روپوش دختر بدبخت منو پاره كرده‌ن ... از كجا بيارم واسه‌ش روپوش بخرم؟ بد كردم هرجايی نشدم؟ بد كردم به سنت پيغمبرت عروسی كردم؟

"سلام آقا مجيد! ديگه آب‌گوشت‌ات داره حاضر می‌شه ..." خدايا، همين يه دفعه به خير و خوشی تموم‌اش كن، ديگه از اين به بعد به موقع واسه‌ش غذا درست می‌كنم! "چی شده آقا مجيد؟ خسته نباشی! بيا بشين واسه‌ات چايی بيارم. چرا ... انگار حال‌ات خوب نيست آقا مجيد ... نه! نزن ... يا علی! ... نه!"

***

 

پس از يك سال و نيم تحقيقات در خصوص اين پرونده، دادگاه به حكم نهايی خود رسيده است:

حكم دادگاه در باره‌ی مجيد خانی‌پور، متهم رديف اول، از اين قرار است: بی‌گناه (قتل به ظن خيانت زوجه بوده است).

رحيم ياری، مظنون به رابطه‌ی پنهانی با مقتول: بی‌گناه.

 

Ç