|
|
|
|
||||||||||||||
|
باورهايمان را آب بكشيم: خلاصی از فرهنگ فلاحتی سنتی سروش تيمناك
اشاره: بخشهای پيشين اين نوشته را اگر نخواندهايد، برای رد گرفتن موضوع بخوانيد: يكی قبلتر و دوتا قبلتر، و اولين آنها. و اينك ادامهی سخن ...
دوست جوان من، باز هم سلام! راستی، اين فرهنگ «فلاحتی سنتی» چه بود؟
اول بگو با كمی تفنن، كمی رايانه و كمی هم آدم در نتورك و داد و ستد اطلاعات چهطوری؟ به لطف خدا، در رايانهی مغز انسان برای چند ميليون سال ديگر نيز پيشبينی ظرفيت برای تجمع اطلاعات و توسعهی ارتباطات شده است. اين تودهی خاكستری يا كرم رنگ، «سختافزاری»ست كه به كار گرفتناش بدون «برنامه» و «نرمافزار» (منطق تحليلگر يا تفكر) و بدون «ديتا» (دانش و اطلاعات) و بدون «اپراتور مطلع مجرب» (خودآگاهی) بیخاصيت خواهد بود. چنانچه با آن كار میكنيم يا دلمشغولياتی داريم، مواظب باشيم زياد خود را به بازیهای بیهودهی آن نسپاريم و غرق فضای كاذب بعضی بازیها نشويم كه اتلاف زندهگی است. هميشه به ياد داشته باشيم كه اين اپراتور است كه برنامهها را انتخاب میكند، نه برنامهها اپراتور را. و آن زمان اپراتور از رايانهی (مغز) خود سود واقعی را خواهد برد كه به باورها و نرمافزارهای قوی و كارا، غير از «توهمات و باورهای پوچ» (بازیها و خرافات)، مجهزش سازد و به كارش گيرد، آن هم نه از پی بازی و تفريح، چرا كه آتاری نيست و اسماش مغز آدمیست و قابل احترام! سالهاست كه رايانههای مغز ما، در «نتورك» آفرينش با «سايت»های مختلف، از پدر و مادر داتنت گرفته تا مدرسه داتكام و محل كار داتكام و راديو تلويزيون داتنت و سايتهای شخصی يا همهگانی در ارتباط و مشغول بده و بستان ديتا و برنامه و اطلاعات (باورها و افكار و بينشهای گوناگون) بوده و هستند. بد نيست گاهی هم «ويروس»زدايی كنيم! خصوصا «ويروسهای تروا» كه در پوشش برنامههای فريبندهی ظاهرا بهدردخور با پوششهايی از جنس فرهنگ و سنت و عادت و ... خواسته و ناخواسته از اينگونه محيطهای ارتباطمان كه پر از باورهای جورواجور هست، «دانلود»، و همانند اسب تروا، آنها را با دست خود به حصار رايانهی مغزمان سرازير میكنيم. در ادامه، گاهی سيستم تفكرمان آلوده و مخدوش و سرعت تحليلاش كند و كار كردن با آن خستهكننده میشود. بد نيست گهگاهی «ويروسكش» بازبينی باورهايمان را به كار بيندازيم و چنانچه فرصتی هم دست داد، بد نيست با «دیفرگ»، همان تفرقزدايی كردن، برنامهها و دانش و اطلاعاتمان و باورها و تفكراتمان را از پراكندهگی و بههمريختهگی برهانيم.
و اما داستانی از فرهنگ فلاحتی سنتی: نمیدانم حكايت طنز گاو مش حسن را شنيدهای يا نه؟ آوردهاند كه در همين چند سال اخير، آفريدگار هستی از سر كرماش خواست كه خارج از روال دهشهای هر روزهی گوناگوناش، به قيد قرعه از مستمندان دستگيری كند تا شايد فرزند آدم به خود آيد، انسانیتر بينديشد و بيشتر مثل آدم رفتار كند! پس ملك مقرب خويش را مأمور كرد كه از عرش به فرش آيد و در هر سرزمين آرزوی مستمندانی را بی چون و چرا برآورده سازد. ملك در ابتدای مأموريتش در مزرعهيی وسيع و بزرگ در ينگ دنيا فرود آمد و از آقای جيم كه كارگر مزرعه بود و وضع معيشتی درستی نداشت، خواست كه آرزويش را بيان كند تا وی آن را برآورده سازد. جيم با ناباوری گفت كه چنانچه راست میگويد مزرعهيی نه به اندازهی مزرعهی آقای جان (كارفرمايش)، بلكه تنها به اندازهيی كه بتواند بیدردسر زندهگی را بگذراند، به وی عطا كند. و چنين نيز شد. ملك در ادامهی مأموريت در كارخانهيی در آلمان فرود آمد و از آقای هانس كه كارگر كارخانه بود و وضع معيشتی درستی نداشت، خواست كه آرزويش را بيان كند تا وی آن را برآورده سازد. هانس با ناباوری گفت كه چنانچه راست میگويد كارگاهی نه به اندازهی كارخانهی آقای اشميتس (كارفرمايش)، بلكه تنها به اندازهيی كه بتواند بیدردسر زندهگی را بگذراند، به وی عطا كند. و ملك نيز چنين كرد. ملك در ادامهی مأموريت در دارقوزآباد عليا فرود آمد و از مش رمضون كه كنار ديوار كاهگلی آفتاب گرفته بود و چپق دود میكرد و وضع معيشتی درستی نداشت، خواست كه آرزويش را بيان كند تا وی آن را برآورده سازد. مش رمضون با ناباوری گفت كه در همسايهگیاش مش حسن زندهگی میكند كه گاوی دارد روزانه سه من شيرده و چنانچه ملك از طرف خدا مأموريت يافته و راست میگويد، كاری كند كه شير گاو مش حسن بخشكد! راستاش برای ما هم روشن نشد كه پايان ماجرای مش حسن و گاوش و مش رمضون و چپقاش به كجا انجاميد! اما در هر طنزی واقعيتی نهفته است كه اشراف به آن اگر كمی حوصله كنيد، خالی از لطف نيست.
و اما ماجرای ديگری از سرزمين خودمان ... در ساليان دور، جد پدربزرگ من كه دوست جد پدربزرگ شما نيز بود، در سرزمينی ديگر در كوهپايهيی با اهل و عيال و ايل و تبار خودش مشغول زندهگی كردن بود. زندهگی آن روزها ساده و كمهزينه میگذشت، اما بسيار سخت، چون منابع محدود بود و ابزار توليد هم ابتدايی. در دامنهی آن كوه چشمهيی بود با آبدهی محدود و زمين حاصلخيز نيز محدودتر از آن. نه از چاه عميقی خبری بود نه از كمباين و تراكتور و يا پمپ الكتريكی و بذر اصلاحشده. «يه چشمشون به آسمون بود كه كی میباره و يه چشم ديگه به زمين كه چهقدر محصول میده.» و آيا امسال سال خوبی میشود و بچهها گرسنه نمیمانند و ... در همان زمان، جد پدربزرگ شما نيز مثل جد پدربزرگ من در آن طرف كوه با اهل و عيال و ايل و تبار خودش با همان امكانات و دغدغههايی كه وصف شد مشغول زندهگی كردن بود. آن سال از قضای روزگار در سرزمين اجدادی من خشكسالی شد و به دليل گرسنهگی جدم مجبور به مهاجرت به سرزمين دوستاش، يعنی سرزمين اجدادی شما، شد. خوب واضح است كه به دليل محدود بودن منابع بر سر استفاده از آب و زمين محدود دوستیشان را فراموش كردند و دعوا و مرافعه درگرفت. از اين جنگ و دعوا تنها بخل و حسدش به من و تو، همكاران محترممان در اداره و كارگاه و مزرعه و مدرسه و دانشگاه به ارث رسيده، چون هنوز بر اين باوريم كه منابعی كه خداوندگار در اختيار ما گذاشته محدود است. و اين همان «فرهنگ فلاحتی سنتی»ست. در صورتی كه آن طرف آب ديگر بر اين باور نيستند (حداقل پس از «انقلاب صنعتی») و معتقدند كه خداوند وسيلهيی هم مكمل همهی نعمتهاش به انسان عطا فرموده كه میتواند منابع محدود را توسعه بدهد و اين نعمت چيزی جز تفكر و خودآگاهی و خلاقيت و خودباوری نيست. پدربزرگهای آنها با نوآوری و طراحی و ساخت پمپ الكتريكی و چاه عميق و كمباين و بذر اصلاحشده و ... و ايجاد مراكز پژوهشی مختلف در همهی زمينهها، محدوديت را از چشمهی آب و زمين قابل كشت و ديگر مواهب به ظاهر محدود خدادادی و نهايتا از منابع سرزمينشان دور ساختند و برای همين هم، امروز بر سر منابع مختلف معاش، از جمله ميز و سِمَت با هم دعوا ندارند و فرهنگی ساختهاند كه هر كس به اندازهی لياقت كارايیاش رشد میكند و در منصبی به كار گمارده میشود كه بهرهدهی مناسبتری برای اجتماع دارد و به همين دليل، بخل و زيرآبزنی به تناسب خيلی كمتر برقرار است و عدالت اجتماعی و در نتيجه رفاه نسبی نيز همچنين، و عموما چشم و دل سيرند! به علم و تخصص مثل خيلیها بیحرمتی نمیكنند و مظاهر علم و تخصص را قدسی میشمارند. شايد هم به همين خاطر است كه مشكلی به نام فرار مغزها ندارند (و مورد تهاجم مهاجرت مغزها نيز هستند! لامذهبهای كافر ...). البته هرگز منكر توسعهطلبیهای غيرعادلانه و ظلمهايی كه به محرومان جهان میرود نيستم. حتا آن را هم اگر خوب بنگری و صادقانه تحليل كنی، خواهی ديد همين محرومان (جهان توسعهنيافته) هستند كه با باور نداشتن به توانمندیهای خود و با كفران بزرگترين موهبت خدادادی، يعنی كفران توان انديشدن و تفكر، چه مظلومانه به پيشواز ظلم و ظالم میروند!
باری، به قولی: «باورهايمان را آب بكشيم و تطهير كنيم!» چرا كه از ماست كه بر ماست! مظلوم بودن و مظلومنمايی و مظلومپروری هنر نيست، هدف هم نيست و مطمئن باش برای حركت من و تو به سوی توسعه و سعادت خود و فرزندانمان راه را فرش قرمز نكردهاند و حركتی كه پدربزرگهای من و تو میبايست میكردند و نكردند، بر عهدهی من و توست! و عارف و آگاه باش كه راه تنها به دليل باورهای غلطمان ناهموار و سنگلاخ میشود، اگر سنگی از جلوی پای يكديگر برنمیداريم، سنگ راه و مانع رشد خودآگاهان و خودباورانی كه قصد حركت و رشد دارند، نشويم. آفريدگار هستی نه تنها خود بلكه نعمتهايش نيز بیكران است. با بخل و حسد و ترس و خساست و گرفتوگيرها و زيرآبزدنها و ديدن نيمهی خالی ليوان، كفران بزرگترين موهبتاش، يعنی توانايی تعقل و انديشيدن را، نكنيم و به خود و ديگران اجازهی رشد و جسارت توسعه را هديه كنيم تا سازندهگی و بالندهگی و غرور و كرامت را متناسب با تلاش و استعدادهای ذاتی هر كس، همه با هم تجربه كنيم و محيطی بيافرينيم كه در آن وجود من يا تو، نه تنها عرصهی زندهگی را بر ديگری تنگ نسازد بلكه از وجود و حضور يكديگر در محيط و اجتماعمان احساس و درك امنيت و معنا و تازهگی كنيم و ناخودآگاه زيستن و درجا زدن و واپسگرايی را به پويايی و زندهگی آگاهانه تغيير ماهيت دهيم. در انتخاب معادلات حاكم بر چهگونه زيستنمان كدام گزينه را برمیگزينيم؟ «ناخودآگاه زيستن (زيستن با باورهای صرفا اكتسابی) بهعلاوهی برخورداری از منابع» كه مساویست با محدود نگه داشتن منابع و بخل و حسد و فقر و ظلم و فساد و افسردهگی،كينه و دشمنی، كفران و به هدر دادن نعمتهای خدادادی و نهايتا قهقرا و بدبختی، احساس عدم امنيت، احساس بیهودهگی و احساس سكون، و يا «زندهگی آگاهانه (زيستن با حاكميت تفكر و باورهای بازنگريسته و پالايششده از خرافات) بهعلاوهی برخورداری از منابع» كه مساویست با توسعهی منابع و رفاه و عدالت و دوستی و عشق و سعادت، و نهايتا احساس امنيت، معنا و تازهگی.
|
|