سال چهارم

ده اردی‌بهشت 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غلام‌عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

قابی پر از عكس

غلام‌عباس مؤذن

 

روی چهار ميله‌ی نازك ديوار قفس چند لكه‌ی خون ماسيده بود. پرنده‌ی ريزی به اندازه‌ی يك انگشت سبابه، توی نيم بطری شكسته‌يی بی‌حركت افتاده بود و از خنكی آب كيف می‌كرد.

 

می‌گی جنگ، می‌گم جنگ. می‌گی آب، می‌گم خاك يَمان‌زده‌يی كه از بس صاف بود و خشك، نجسی زبون سگ رو هم پاك می‌كرد مثِ شير! می‌گی: "ها، منظورت بهمنه، بهمن‌شير؟" می‌گم آب زياد و بد مستی. می‌گی يومَ، می‌گم چلاب طلايی يازده مثقالی خشتی شكلی كه برق می‌زد رو مقنای سكينه اون وقت كه توی نخلستون اونو از دور كه می‌ديدی فكر می‌كردی يه قلوه الماس از وسط آسمون مثل سنگ حجرالاسود افتاده زير افتو ِ مرداد و حالا داره جون‌اش در می‌آد از بس كه انتظار می‌كشه از بی كسی واسه يه كسی اما نه هر كسی! اون «يا علی مددی» كه كريم كلك‌چی خودشو پاره كرد تا تونست اونو رو سينه‌ی بازوش خال‌كوبی كنه وقتی كه هنوز حكم حرومی داشت آزار تن آدمی. بگو بی‌بی، تا بگم اون تخت چوبی كه بعد از بيست سال انگار، گول گذر باد و خاك را نخورده و تازه هنوز بره جاده آبادان – خرم‌شهر، كنار ديوار خشتی مسجد، می‌خنده و تسخر ميزنه به شب و روزی كه محاصره‌اش كرده‌ان و هی دارن فشارش ميدن و می‌زنن‌اش به دك و ديوار روزگار.

مو می‌گم سكينه، تو بگو چه‌طور شد چش‌اش زدن وختی كه واسه‌ش خواست‌گار عراقی پا نهاد تو حياط؟ می‌گی عراقی، "آره وولِك پَ كی؟" خودشو كشت تا دختر عجم به‌ش دادن. چه كيفی می‌كرد سی خودش اون شبی كه كنار شط مهمونی داده بود و با آوازهای عبدالحليم حافظ، بچه‌ها رو می‌برد به عالم هپروت! چه می‌دونستم جاسم نقشه كشيده و می‌خواد بعد از ازدواج‌اش با سكينه، دست‌شو بگيره و فلنگو ببنده بره خاك‌شون و اون‌جا پز بده به فك و فاميلاش تا اونا ببينن كه وصلت ايرونی كرده! می‌دونم كه گفتی، عرب‌ها جون‌شون در می‌ره واسه دخترای عجم! می‌گی: "بسه ديگه نگو!" خو اگه نگم كه خاطره‌ی چلاب مقنای سكينه كه حراج‌اش زد واسه خريد جهيزيه‌يی كه مثِ غنيمت جنگی رفت تو خونه‌ی يكی از روستاهای عراقی، رو دل ام سنگينی می‌كنه مثل ناله‌يی كه اروند، همين حالا هم داره از دل‌اش سر می‌ده!

اون شب، شب مبعث بود يا شايدم ميلاد رسول (ص)، اما انگار رود فهميده بود داره مزاج‌اش عوض می‌شه. ماهياش، يواش يواش داشتن سر می‌نهادن به هرمز. تو می‌گی بهمن‌شير خون طلب كرده بود. مو می‌گم طلب نكرده بود، هوس كرده بود. دست خودش كه نبود، چيزی تو دل‌اش تكون خورده بود چون همون مردهايی رو كه از بچه‌گی ور دل‌اش آب‌بازی كرده و خنده‌هاشونو ديده بود، حالا می‌خواس ببلعه يه‌هُوَكی. تو بگو دشمن، مو می‌گم دس هيش‌كی نبود و نيس. نگی كفر می‌گم چون دست خدا هم نبود! بی‌بی عصمت گفت: "تا خودمون نخوايم خدا هم نمی‌خواد." عبدالله نشسته بود رو سكو، زير پل خرمشهر. گفت:

"اول مو شنفتم، صدای جنگو مو شنفتم با ای دو گوشام. مثِ صدای زغالی كه توی تش گلن، گُر می‌گيره، تيليك تی‌لی‌ك سربازای بغدادی را مو شنفتم. اول‌اش يه چيزای ريزی اون ور شط تكون خوردن! گفتم شايد عنبلوهان كه دارن پی هم می‌زارن. اما لعنت فرستادم به خناس و پيش خودم گفتم نه، بعيده، حالا موقع‌اش نيس، هنوز مونده فصل عشق‌بازی جَك و جونورهايی كه تو نی‌زارهای ساحل زنده‌گی می‌كنن. حكمی اينا گربه‌ماهيا هستن كه دل شير پيدا كرده‌ان و خودشونو می‌زنن به گل و لای كم‌جون ساحل اون‌ور آب!"

بی‌بی عصمت نديد، آروم رفت. بعد از دو ماه كه به قبله خواباندم‌اش زير سقف آسمون روی كفی همی تخت چوبی خودم، كه وقتی چونه می‌ندازه، ملائكه به همراه مولا علی بيان به استقبال‌اش. تا واسه‌ی رفتن به دنيای آخرت، از ترس اذيت و آزار نكير و منكر پيش خودشون امون‌اش بدَن و ببرن‌اش به جنت پروردگار. خوشا به حالش كه رفت! البت خب دعای يوميه‌اش بود كه داغ بچه‌اش نبينه والا ... حتما توفير داشت كه يه پاكت سيگار بيضی حروم كردم تا تونستم يا «علی مدد» رو از روی بازوم بسوزونم و غسل شهادت كنم توی شط و با بعضی از هم‌شاگردی‌های ميز آخر نشين كلاس نهمی فرياد «يا حسين» تمرين كنم و با اونا خاك‌ريز عراقی‌هايی رو كه خايه كرده بودند اروند رو شنا كنند، بگيرم از كت‌شون:

-          چی می‌خوای تو؟

-          چنده، ای بی‌خطرا؟

-          ده تومن!

-          چه خبره، سر گردنه‌س؟

-          نمی‌بينی؟ گردنه‌س خو.

 

قاب عكس را جابه‌جا كرد: "چه كنم، می‌خوای؟"

سيره، از توی قفسی كه بيرون دكه آويزان بود نفس كشيد. كوتاه بود. منقارش را باز كرد و حلق‌اش را نشان باد داد. باد كه چه عرض كنم، نسيمی بود كه از شكم‌اش آتش می‌زاييد! جرقه‌های آتش كبريتی كه پسر با آن سيگارش را روشن می‌كرد روی دست و صورت‌اش پريد. با حركتی تند آن را از خود دور كرد و گفت: "هی ... بی‌صاحاب، تازه، ای اَ بی‌خطراش بود!"

از داخل دكه او را نگاه كرد. نگاه كريم تلخ بود. سرش را تكان داد، گفت:

"عزيزم عزت دنيا به ماله

نه به حسن و نه به فهم و كماله

هر آن‌كس كه نداره مالِ دنيا

گر افلاطون باشه بی‌كماله."

با دومين چوب كبريت سيگار روشن شد. چند سرفه كرد و كبريت را گذاشت توی جيب شلوارش. پكی زد و با نوك انگشت‌اش چند بار به قفس پرنده كوبيد، گفت: "چه بی‌رمقه ای سيره! می‌فروشی‌ش؟"

كريم گفت: "تو رفيق‌تو می‌فروشی؟"

-          رفيق‌ته؟

كريم لب‌خند زد، گفت: "هم دم‌امه، تازه از بوی سيگارم بدش می‌آد!"

-          منظورت مونوم؟

-          چن سال‌ته روله‌م؟

پسر گفت: "به تو چه؟" و رفت.

وقتی كه با دوچرخه دور می‌شد، كريم به قاب عكس بالای سر خود نگاه كرد: يادمه كه گفتی دوران تو هم دوران ظهور بوده، بی‌بی! اما نمی‌دونم چه موقع دنيا خراب می‌شه. انگاری كه روزها بلندتر شده از سال جنگ به اين ور. او وقتا مصيبت بود، اما خو روزا جون داشتن، می‌دويدن. اما حالا، روزگار پشت‌اش هوا خورده و جون راه رفتن نداره كمر بريده.

 

چفيه را روی پيشانی و چشم‌هايش فشار داد، آهسته آن را به طرف چانه و گلويش حركت داد، از پشت گردن بالا برد و خيسی عرق كف سرش را با آن گرفت. قبل از اين كه دوباره چفيه را روی شانه‌هايش بيندازد با گوشه‌ی آن قاب عكس روبه‌روی خود را گردگيری كرد و گفت: "هی، با تواَم مونس‌ام، چه مرگ‌ات بود؟" مثِ حالا غروب آتشی داشت توی دلش. تو گفتی:

"همين جا خوبه، هر طوری كه بشه لااقل آشنايی پيدا می‌شه غسل‌مون بده و خاك‌مون كنه!"

گفتم‌ات: "شهيد كه غسل نداره."

گفتی: "مگه كف دست‌مونو بو كرديم كه شهيد می‌شيم؟ اومديم و جور ديگه‌يی هلاك شديم، او وقت چه كنيم؟"

گفتم‌ات: "هی ... چه‌قدر نااميد فكر می‌كنی تو!"

 

راس می‌گفتی، ولی مو نفهميدم. با ای تفاوت كه تو و او روله‌ی پا نگذاشته به دنيام شهيد شدين، اما مو موندم با ای آسمی كه لونه كرده ته ريه‌هام. چه وقت توی خواب خفه‌ام می‌كنه، خدا عالمه! دعا دعا می‌كنم كسی پيدا بشه لااقل غسل‌ام بده و خاك‌ام كنه!

 

چشمان سرخ كريم روی قاب چوبی حركت كرد: ممد، به مونس بگو كه اون روز خودت به‌مون گفتی، همه شهيد می‌شيم! اما خو چه كنم كه آدم بدشانس روی كول خر هم ايمن نيس از نيش كژدم!

جمعه‌ی همون هفته‌يی كه گوشت بدن تو و او بچه‌ی پا به ماه‌ت رو از روی ديوار ايست‌گاه قطار جمع كردم، وقتی كه ره‌سپار اهواز شده بودی، ممد، فرمانده‌مون شد تا با عبدالله و حسين و يونس، نخلستان رو دور بزنيم و از پشت گمرك، شبونه مهمات ببريم و بديم به بچه‌هايی كه توی محاصره  افتاده بودن و خمسه خمسه‌های عراقی امون‌شون رو بريده بود. سرتو درد نيارم، كنار ديوار پشتی گمرك، نزديكای صبح شنبه بود كه ديدم پای راست‌ام با مو نمی‌آد. پاچه‌ی شلوارمو كه بالا زدم، ديدم يا خدااا ... دو خال افتاده به پام مثِ جای دو بوسه‌يی كه ابليس نهاده روی دو شونه‌ی ضحاك! تازه فهميدم يحتمل توی شب مار نيش‌ام زده، ولی نه كه هنوز بدن‌ام گرم بوده، متوجه دردش نشده بودم! نتيجه ای كه مو موندم توی ای دنيای نكبتی! تقاص خون ممد و بقيه‌ی بچه‌ها هم، پای اونايی كه از توی تهرون فرمون می‌دادن به ناحق.

جيك، جيك، جيك، سيره تشنه بود. پيراهن چينی‌اش را بيرون كشيد. دكمه‌هايش باز بود. فقط آن را از تن مرطوب‌اش در آورد و گذاشت روی تشك‌اش كه گوشه‌ی دكه تا كرده بود. از دكه بيرون آمد. آفتابه تا ناف‌اش آب بود. آن را از زير سايه‌ی درخت‌چه‌ی نخل برداشت. قفس را پايين آورد و با احتياط ظرف آب شكسته‌يی را بيرون آورد. خشكِ خشك بود. گفت: "جونِ آب طلب كردن هم نداری زبون بسته!"

لوله‌ی افتابه را نزديك برد و كج كرد. خيلی زود لب‌ريز شد و چند قطره آب از لبه‌های تيز بطری سر رفت و ريخت روی خاك. زمين از پرنده تشنه‌تر بود. خاك آب را بلعيد. سيره آب را كه توی ظرف‌اش ديد تاب نياورد. پرپر زد و بال‌هايش چند بار به ميله‌های قفس خورد. سرش را تا نيمه در آب فرو برده بود تا رفع تشنه‌گی كند. با هر جرعه‌يی كه می‌نوشيد گلويش به تندی روی لبه‌ی بطری شكسته حركت می‌كرد. وقتی سيراب شد، هوس كرد تن‌اش را به آب بزند. خود را داخل ظرف شيشه‌يی انداخت، خنك شد. چند بار آواز خواند و اين دفعه به جای جيك جيك، جير جير كرد. از خوش‌حالی متوجه نبود كه لبه‌های تيز بطری نوشابه گلويش را زخمی كرده است! كريم هم متوجه نبود. كنار جاده آمده بود و به طرف چپ و راست خود نگاه می‌كرد. ماشين كمپرسی كه شن حمل می‌كرد، از طرف راست جاده به طرف خرم‌شهر زور می‌زد. وانت نيسانی از كنارش گذشت و از سمت چپ او در بخار سرابی كه از انتهای جاده بيرون می‌آمد، ناپديد شد. پشت نيسان دو زن عرب به ته بيابان نگاه می‌كردند. دست تكان دادن كريم را نديدند. شايد هم ديدند، كسی چه می‌داند! مهم اين بود، بادی كه از پشت نيسان آمد، به تن او خورد و با عرقی كه روی زير پيراهنی ركابی‌اش ماسيده بود، برخورد كرد. خنك‌اش شد. احساس خوبی به او دست داد. كيف كرد. خنديد و با صدای بلند گفت: "فی امان الله، فی امان الله ..."

اگه تو بودی حالا مو هم حكمی هنوز تو بازار ماهی‌فروشا روزی دو لگن ماهی حلوا می‌دادم به ای مردم سياه‌پوش. چه كردی با مو؟ مو چه به جعده‌نشينی؟ بی‌بی، دل‌ام تنگ شده سی بهمن‌شير! راستی، می‌دونی ديگه لنج‌ها هم هجرت كردِنِ از بهمن‌شير؟ می‌دونستی او لنجی كه تونِ با خودش برد تهِ آب، بالاخره پارسال به ساحل تن نهاد؟ هابله، تن‌شو انداخت به ساحل خودبه‌خودی! شايد هم شط لاشه‌ی لنجو تف كرده بود به خشكی!

-          چی می‌خوای تو؟

مردی با موتور كنار دكه ايستاده بود و دست‌اش را توی يخ‌دان پر از آب حركت می‌داد. تكه يخ‌هايی را كه هنوز كاملا آب نشده بودند، كنار زد. گفت: "زردشو نداری؟"

كريم آهسته قدم برداشت و از كنار جاده به طرف او آمد: "همه‌ش سياهه."

مرد پايين آمد و موتور را روی جك انداخت. نوشابه‌ها را زير و رو كرد.

-          تشنه‌مه.

-          دست نزن! خودم به‌ت می‌دم.

سر نوشابه را گذاشت لب ميز آهنی جلو دكه و با مشت روی آن كوبيد. تشتك آن پريد و روی بيسكويت‌ها افتاد: "پنجاه تومن!"

مرد آن را گرفت و جرعه جرعه نوشيد: "گاز اينا معده‌ام رو اذيت می‌كنه."

آفتابه را برداشت و آن را دوباره زير نخل‌چه گذاشت. دكه را دور زد و به داخل رفت. روی صندلی‌ش نشست. به مرد كه هنوز نوشابه‌اش را تمام نكرده بود، گفت: "راهی خرم‌شهری؟"

آخرين جرعه را بالا كشيد و بطری خالی را درون جعبه نوشابه گذاشت، گفت: "اگه خدا بخواد! پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی پيش پلاك‌شو پيدا كردن، می‌رم تحويل‌ش بگيرم بيارم‌ش آبادان."

كريم سرش را از دريزه بيرون برد، گفت: "مفقوتی بوده؟"

-          توی عمليات فتح‌المبين غيب‌اش زد. خط‌شكن بود.

-          كيه‌ت بود؟

-          اخوی بزرگ‌ام! حالا شايد بتونيم نفس راحتی بكشيم.

اسكناس له و لورده‌يی به كريم داد و به افق نگاه كرد، گفت: "چه خونين شده آسمون!"

كريم گفت: "باعث‌اش ای خورشيده ..."

مرد موتورش را روشن كرد و گفت: "عوض‌اش می‌ذاره كه نگاش كنی."

كريم گفت: "بزرگ‌تر می‌شه وقتی پايينه."

قبل از اين كه تلوتلوكنان خود را از لبه‌ی جاده بالا بكشد، فرياد زد: "ای سيره چه خوابی رفته توی آب!"

كريم متوجه فرياد او نشد. دوباره سرش را بالا برد و به قاب عكس نگاه كرد: می‌آم بی‌بی، بايد بيام. می‌بينی‌؟ يكی يكی داره پيداشون می‌شه. چشمان كريم روی قاب عكس حركت كرد:

سكينه، از داغ تو كه با جاسم رفتی به غربت، بی‌بی داشت دق می‌كرد خو. به آدرسی كه داده بودی سوار لنج‌اش كردم تا بيارن‌اش كويت. می‌خواس آخر عمری يه دفعه ديگه تو رو ببينه نه. اما نديده خلاص شد، راحت‌اش كردی. يادگاری شما شد همی قاب خالی و افتخار مو هم شد ای بازوی هّرراق! باز هم تو لااقل تونستی پارسال بری به هم‌سايه‌گی سالار كربلا.

نگاهش را روی قاب عكس حركت داد و لب‌خند زد: راستی يونس، ننه‌ات اومد پيش‌ات؟ جنازه‌ات كه پيدا شد، اون هم مرد. می‌دونم كه با نام‌زدت پيش خدا عروسی گرفتين!

 

شب خودش را از نيمه بيرون كشيده بود. جيرجيرك‌ها پشت سر هم می‌خواندند و زمين و زمان را روی سرشان گذاشته بودند. گه‌گاهی هم شغالی زوزه می‌كشيد. كريم جعبه‌ی نوشابه‌ها، همين طور سيگارها و بيسكويت‌ها را داخل دكه گذاشت. قبل از اين كه چراغ زنبوری جلوی دكه را خاموش كند، فانوس را روشن كرد. تشك‌اش را بيرون آورد و روی ميز چوبی، كنار نخل‌چه‌ی پشت دكه انداخت و روی آن دراز كشيد. نگاه‌اش به آسمان خورد. نسيم كم‌جانی خاك را جلو دماغ‌اش حركت داد. سرفه‌های خشكی سينه‌اش را سوراخ می‌كرد و گلويش را می‌فشرد: مونس، نمی‌دونم چه مه ام‌شو؟

روی پهلوی راست‌اش غلتيد و زانوهايش را توی شكم‌اش چسباند. لرزيد: چرا سردم می‌شه ای‌قدر؟

ملافه را تا روی سينه‌اش بالا كشيد. هنوز سردش بود. باز سرفه كرد و سينه‌اش خس‌خس كرد. به طرف چپ غلتيد و در خودش جمع شد. اذان صبح را شنيده يا نشنيده بود كه به خواب رفت.

 

يك روز كه تيغ آفتاب كمر ظهر را شقه می‌كرد، دكه‌ی كريم بالای جرثقيل شهرداری تاب می‌خورد.

 

Ç