|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: پنج شعر و پنج شاعر شعرهايی از نرگس بابايی / شادی بيان / فيروزه خرمشاهی / كامبيز منوچهريان / هنگام
نرگس بابايی
و همهی دستهای من آغشته به اشک است لبخند میزنی تا در پس پشت آن فرياد سکوتات را پنهان کنی بدان که بیهوده تلاش میکنی ساعتها و سالها که دست تو را خواندهاند هميشه از من صبر میخواهی و هميشه از تو صبر میخواهم از من نترس دستهايت را به من بده و لرزش قلبام را احساس کن باورم کن همواره تو تنهايی و من تنها و همچنان ما ربطی به هم نداريم من مسافرم و تو همسفر اين جادهی بیانتها باورم کن و بگذار قسمتی از اين مسير را همپای هم سپری کنيم اين آخرين لحظات را نه کنار من با من بمان مسافر بیکولهبار من
شادی بيان
حرفهايی هست كه گفتنشان قيمت دارد، با اين همه نمیتوانی هم نگويی. میخواهی ياد بگيری خوردنشان را اما ... آخرش میخزند در دل شعری مبهم.
به چه کار میآیدمان؟ نیرویِ شگفتانگیز ِ زبان وقتی محکوم به خفقانایم!
زمزمههای ذهن خواهش صفحههای سفید بیقراری انگشتها.
سکوت سکوت نه حتا گذر کمرنگِ شکوهيی گریستن گریستن در عصرهای بلندِ انزوا. و تصویر گلی با چهار گلبرگ که بینهایت بار تکرار میشود ...
آه، حرفهایی هست برای نگفتن به همه کس! حتا شما، عزیزترینام.
فيروزه خرمشاهی
وقتی كه ستاره شدی گريستی چونان ابر چشمك زدی از آسمان تا آغوش نسترنها شهابها را چند بار به مهمانی زمين فرستادی؟ من از ستاره بودن تو میترسم، چرا كه من پل زدهام تا آنجا، تا مرز آسمان و معلق شدهام تا برسم به تو، چونان ابر اگر ببارم، اگر بغرّم! تو همچنان ستاره خواهی ماند و من تا سرچشمهی رود تا وقت رستن گل میبارم
كامبيز منوچهريان
هنوز از نگاه تو شروع میشود مثل هميشه همان تكانهای قبلی زلزلهيی كه در شهر است مثل بغض دختران چلهنشين و روسریهای مدفون زير آوار هنوز نگاه تو مانده است و بوی تو را میدهد اين آجرها كه هر روز ترك میخورند زير باران و دست تكان میدهند شاخهها میدانم كه تمام شيشههای عطر را با بوی تو پر كردهاند و هر جا خراب است تو بودهای حالا همه میدانند قبل از هر زلزله تو نگاه كردهای و تمام آجرها بوی تو را میدهند هر روز هر شب مثل هميشه.
هنگام
تا تو در هوای منی آسمان بیستاره نيست فکرم بال میزند هيچ پرندهيی بیآشيانه نيست نازکدلام چه خوشخيال ساز میزند بودنام بیبهانه نيست انگار با منی در هوای منی تا تو
|
|