سال چهارم

ده اردی‌بهشت 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نرگس بابايی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shaghayegh_ghaaasedak

[@] yahoo [.] com

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

فيروزه خرم‌شاهی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

f.khoram

[@] gmail [.] com

 

كامبيز منوچهريان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

هنگام

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

q_hengam

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: پنج شعر و پنج شاعر

شعرهايی از

نرگس بابايی / شادی بيان / فيروزه خرم‌شاهی / كامبيز منوچهريان / هنگام

 

هم‌سفر

نرگس بابايی

 

و همه‌ی دست‌های من

آغشته به اشک است

لب‌خند می‌زنی

تا در پس پشت آن

فرياد سکوت‌ات را

پنهان کنی

بدان که بی‌هوده تلاش می‌کنی

ساعت‌ها و سال‌ها که

دست تو را خوانده‌اند

هميشه از من صبر می‌خواهی

و هميشه از تو صبر می‌خواهم

از من نترس

دست‌هايت را به من بده

و لرزش قلب‌ام را احساس کن

باورم کن

همواره

تو تنهايی

و من تنها

و هم‌چنان ما ربطی به هم نداريم

من مسافرم

و تو هم‌سفر اين جاده‌ی بی‌انتها

باورم کن

و بگذار قسمتی از اين مسير را

هم‌پای هم سپری کنيم

اين آخرين لحظات را

نه کنار من

با من بمان

مسافر بی‌کوله‌بار من

Ç

 

برای نگفتن

شادی بيان

 

حرف‌هايی هست كه گفتن‌شان قيمت دارد، با اين همه نمی‌توانی هم نگويی. می‌خواهی ياد بگيری خوردن‌شان را اما ... آخرش می‌خزند در دل شعری مبهم.

 

به چه کار می‌آیدمان؟

نیرویِ شگفت‌انگیز ِ زبان

وقتی محکوم

به خفقان‌ایم!

 

زمزمه‌های ذهن

خواهش صفحه‌های سفید

بی‌قراری انگشت‌ها.

 

سکوت

سکوت

نه حتا گذر کم‌رنگِ شکوه‌يی

گریستن

گریستن

در عصرهای بلندِ انزوا.

و تصویر گلی

با چهار گل‌برگ

که بی‌نهایت بار

تکرار می‌شود ...

 

آه، حرف‌هایی هست

برای نگفتن

به همه کس!

حتا شما، عزیزترین‌ام.

Ç

 

تو ستاره، من ابر

فيروزه خرم‌شاهی

 

وقتی كه ستاره شدی

گريستی چونان ابر

چشمك زدی از آسمان

تا آغوش نسترن‌ها

شهاب‌ها را

چند بار به مهمانی زمين فرستادی؟

من از ستاره بودن تو

می‌ترسم،

چرا كه من پل زده‌ام

تا آن‌جا، تا مرز آسمان

و معلق شده‌ام

تا برسم به تو،

چونان ابر

اگر ببارم، اگر بغرّم!

تو هم‌چنان ستاره خواهی ماند

و من تا سرچشمه‌ی رود

تا وقت رستن گل

می‌بارم

Ç

 

نگاه تو

كامبيز منوچهريان

 

هنوز از نگاه تو شروع می‌شود

مثل هميشه

همان تكان‌های قبلی

زلزله‌يی كه در شهر است

مثل بغض دختران چله‌نشين

و روسری‌های مدفون زير آوار

هنوز نگاه تو مانده است

و بوی تو را

می‌دهد اين آجرها

كه هر روز

ترك می‌خورند

زير باران

و دست تكان می‌دهند

شاخه‌ها

می‌دانم

كه تمام

شيشه‌های عطر را

با بوی تو

پر كرده‌اند

و هر جا خراب است تو بوده‌ای

حالا

همه می‌دانند

قبل از

هر زلزله

تو نگاه كرده‌ای

و تمام آجرها بوی تو را می‌دهند

هر روز

هر شب

مثل هميشه.

Ç

 

در هوای من ...

هنگام

 

تا تو

در هوای منی

آسمان بی‌ستاره نيست

فکرم بال می‌زند

هيچ پرنده‌يی

بی‌آشيانه نيست

نازک‌دل‌ام

چه خوش‌خيال

ساز می‌زند

بودن‌ام

بی‌بهانه نيست

انگار با منی

در هوای منی

تا تو

 

Ç