سال چهارم

چهار تير 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

فرسشد افشار

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

برگرفته از «زاينده رود»

خانم فرشيد افشار

 

اشاره: اشعاری که در اين برگ آمده‌اند، از مجموعه‌ی شعر «زاينده رود» كه توسط انتشارات مديسه به چاپ رسيده، انتخاب شده اند (برای تهيه‌ی اين مجموعه در صورت تمايل با نشانی زير در تماس باشيد:

تهران، خيابان انقلاب، خيابان فخر رازی، خيابان شهيد نظری، شماره‌ی 192، طبقه‌ی چهار (فکس: 66494555)

 

روستای تخيل

من قصه‌ی شگفت ندامت را

هر روز با ديده‌گان تو می‌گويم

و اين،

تداعی تنهايی است.

افسوس

اين دخمه از شکوه تو

ديری‌ست خالی است.

اينک

از هر دری‌چه‌ی تنهايی

آن کوچ تلخ تو

از سبزه‌های خشک

تماشايی‌ست.

ديگر تو نيستی که بخوانی

گل‌های کاغذی‌ام را

در پوشه‌های خالی هر گل‌دان.

ديگر تو نيستی که ببينی

اين تشنه‌ها، اين تشنه‌های خشک

چه سان زنده‌اند.

و روستای تخيل

در کشت‌زار شيشه‌يی ميز

خشک است

آيش است.

و شوره‌زار باير من

- دل -

از آب آبی انديشه‌ها به دور

يادآور هميشه‌گی خشک‌سالی است.

افسوس

اين دخمه

از شکوه تو

ديری‌ست خالی است.

 

ورطه

آسمان،

اين پهنه‌ی اثيری و آبی رنگ

از پشت شيشه‌های غروب‌اندود

يک ورطه است،

يک ورطه با تمامی حرمان

و صبح،

با خوشه‌های زراندود آف‌تاب

باور نکردنی‌ست.

من، نور را

از پشت شيشه‌های شب‌آميز

حتا از روزن سپيد ستاره

هرگز نديده‌ام

و خلوت خاموش‌ام را

از هر دری‌چه که بگشايی

با شب ميعاد تازه‌يی‌ست.

اينک، برای من احساس

از باشکوه‌ترين

جلوه‌های زيستن است.

 

افسوس

يک مرگ را

در فواصل آرامش دو برگ

به حالت محسوس،

ديده‌ام!

و با تمامی حسرت

در بی‌تفاوت‌ترين لحظه‌های زيست

غم را چشيده‌ام.

من با رسالت الهام‌ام

با دست‌های نرم و سپيد

هرگز بيعت نکرده‌ام

و در پرازدحام‌ترين

کوچه‌های روز

راهی به خلوت خاموش برده‌ام.

تا آسمان

برای من اينک

راهی نمانده است

وين پهنه‌ی اثيری شب‌فام

از پشت شيشه‌های غروب‌اندود

يک ورطه است.

 

غروبی ديگر

از پنجره‌ی چشم‌های طلايی‌ات

خورشيد به گونه‌يی ديگر

طلوع می‌کند

و روز من

از باغچه‌يی در پاييز

شروع می‌شود

که گل‌های زرين

در آن می‌شکفد

و برگ‌های زرد

به شکوفايی گل‌ها

تبسم دارند

و آب سيمين، شاخه‌ها را

نرم نرم می‌نوازد.

غروب با حرير طلايی رنگ

از راه می‌رسد

از پنجره‌ی چشم‌های طلايی‌ات

غروبی ديگر می‌دمد

هميشه مغرب برای من

يادآور غريب طلوع است

و تو هر شام‌گاه اثيري

از دری‌چه‌ی چشم‌های طلايی‌ات

که مرا محدود می‌کند

باز طلوع چشم‌ات را

آغاز می‌کنی.

 

از پنجره‌ی چشم‌های طلايی‌ات

خورشيدی به گونه‌ی ديگر

طلوع می‌کند.

 

شهر خاطرات

گفتم به خويش عزم دياری دگر کنم

از شهر خاطرات تو ديگر سفر کنم

از کوی عاشقان بلاديده پا کشم

وز سر خيال عشق و تمنا به‌در کنم

سيل‌آب غم بريزم و با درد انتظار

تنها به ياد روی تو شب را سحر کنم

از دوری‌ات بنالم و با رنج اشتياق

بر آسمان ياد و صبوری نظر کنم

نفرين به دل که کرد اسيرم بر اين ديار

بايد به سوز و ساز تو اين عمر سر کنم

 

Ç