سال چهارم

چهار تير 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

با جمشيد در شاه‌نامه

بخش دوم

محمود كوير

 

بخش نخست اين مبحث را در شماره‌ی پيشين «فروغ» بخوانيد.

 

منوچهری در قصيده‌يی شراب را دختر جمشيد ناميده و محل آن را خانه‌ی گرگان دانسته، مطلع قصيده اين است:

چنین خواندم ام‌روز در دفتری

که زنده‌ست جمشید را دختری

خيام در نوروزنامه كشف می را به يكی ار منسوبان جمشيد به نام شاه شميران نسبت داده است. كشف می به كسان ديگری نيز نسبت داده شده است. چنان‌كه در راحته‌الصدور كشف می به كی‌قباد اسناد داده شده است.

در نفايس الفنون فی عرايس العيون تأليف محمد بن آملی داستانی در باره‌ی پيدايش می آمده كه خلاصه‌ی آن چنين است:

عضدالدوله از صاحب بن عباد می‌پرسد اول كسی كه شراب بيرون آورد كه بود، او جواب داد كه جمشيد جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بكارند و ثمرات آن را تجربه نمايند. چون ميوه‌ی رز چشيدند در او لذتی هرچه تمام‌تر يافتند و چون خزان شد در ميوه‌ی رز استحاله‌ای پديد آمد. جمشيد دستور داد تا آب آن را بگيرند و در خمره كنند. پس از اندك مدتی در خمره آن تغيير حاصل شد «و از اشتداد غليان حلاوت او به مرارت پيدا شد». جمشيد در آن خمره را مهر كرد و دستور داد كه هيچ كس از آن ننوشد، زيرا مي‌پنداشت كه زهر است. جمشيد را كنيزك زيبايی بود كه مدت‌ها به درد شقيقه مبتلا گشته و هيچ يك از اطبا نتوانستند او را معالجه كنند. با خود گفت مصلحت من در آن است كه قدری از آن زهر بياشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر كرد و اندك اندك از آن آشاميد. چون قدح تمام شد اهترازی در او پديد آمد، قدحی ديگر بخورد، خواب بر او علبه كرد. خوابيد و يك شبانه‌روز در خواب بود. همه پنداشتند كه كار او به آخر رسيد. چون از خواب برخاست از درد شقيقه اثری نيافت. جمشيد سبب خواب و زوال بيماری پرسيد. كنيزك حال را باز گفت. جمشيد كليه‌ی حكما را جمع كرد و جشنی برپا نمود و خود قدحی بياشاميد و بفرمود تا به هريك از آن جمع قدحی دادند. چون يكی دو دور بگرديد، همه در اهتراز درآمدند و نشاط می‌كردند و آن را شاه‌دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه می‌نمودند و در خوردن افراط می‌كردند.

بنا بر نوشته‌ی كتاب‌های زرتشتی، جمشيد اولين كسی بوده كه نگه‌بان جهان و نگه‌داری دين زرتشت به او سپرده شده است. در فردگرد دوم ونديداد اين طور آمده است:

زرتشت از اهورامزدا پرسيد: "ای خرد پاك و مقدس، ای آفريدگار جهان! در ميان نوع بشر بعد از من گو با كه نخستين بار مكالمه نمودی و دين اهورايی زرتشت را به كه سپردی؟" آن‌گاه اهورامزدا گفت: "ای زرتشت پاك! من در ميان نوع بشر به غير از تو نخستين بار با جم زيبا و دارنده‌ی رمه خوب مكالمه نموده و دين اهورايی زرتشت را بدو سپرده و گفتم: «ای جم زيبا! من آيين خويش به تو بر گذار می‌كنم.» گرچه او اين وظيفه‌ی سنگين را به‌عهده نمي‌گيرد، ولی گيتی را سه بار افزايش و گشايش بخشيده و پاس‌بان جهان می‌شود."

احداث باغ ور (Vara) بنا  به خواست اهورامزدا و به دست جمشيد بوده است. اهورامزدا پيش‌بينی توفانی را كرده و به جمشيد دستور می‌دهد تا باغی بسازد كه از هر چهار طرف به بلندی يك ميدان اسب باشد و هم‌چنين طويله‌يی كه از هر طرف به بلندی هزار گام كه در هنگام توفان  مردم و چارپايان در آن‌جا زنده‌گی کنند و از اين بلا در امان باشند.

جمشيد باغ مزبور را كه به همان گونه كه خواسته‌ی اهورامزدا بود حاضر كرده، زيباترين زنان و مردان و اصيل‌ترين چارپايان و خوش‌بوترين گياهان و لذيذترين غذاها را به آن محل منتقل مي‌كند. توفان مدت سه سال ادامه پيدا می‌كند، همه جای ويران شده و مخلوقات نيز نابود می‌گردند. آن وقت ساكنان باغ بيرون آمده و زمين را از نو آباد می‌كنند.

با این درآمد ببینیم، جمشید جم در شاه‌نامه چه می‌کند. در این‌جا نیز می‌بینیم که دیوان یا زنخدایان باستان خانه ساختن و دیوارسازی را به مردمان می‌آموزند:

بفرمود دیوان ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

هر آن‌چه ز گل آمد چو بشناختند

سبک حشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ، دیو، دیوار کرد

نخست از برش، هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاح‌های بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

سپس جمشید، گوهر‌ها و یاقوت نقره و زر را کشف می‌کند. آن‌گاه مشک و عنبر و کافور و گلاب می‌آورد. پس آن‌گاه بنیان پزشکی و درمان دردها و داروسازی را می‌نهد و:

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب

ز کشور به کشور برآمد شتاب

چنین است که مردمان روز بر تخت نشستن جمشید و روز شکوفایی طبیعت و انسان را با هم جشن می‌گیرند.

سر سال نو هرمز فرودین

بر آسوده از رنج تن دل ز کین

بزرگان به شادی بیاراستند

می و جام و رامش‌گران خواستند.

جهان به باور آن مردمان، جای یزن و یسن و جشن است. یزن و یسن و یشت و جشن همه از یک ریشه و به معنی شادمانی و سرور همه‌گانی‌ست. چنان شادی و شور و فرهنگ زنده‌گی سراسر جهان را در بر می‌گیرد که:

چنین سال سیصد همی‌رفت کار

ندیدند مرگ اندر آن روزگار

آرامش و آزادی و شادی در می‌رسد، اما پایان و انجام همه مرگ است. پس جمشید به ستیز با مرگ بر می‌خیزد. جمشید خواهان بی مرگی و جاودانه‌گی انسان است. پس جمشید بر آن می‌شود تا خدا شود و انسان را بی مرگ سازد. بانگ بر می‌دارد که: «جز خویشتن را ندانم جهان»

یعنی که جز انسان خدایی نمی‌شناسم و باور ندارم. زیرا که: «هنر در جهان از من آمد پدید» و: «جهان را به خوبی من آراستم» و:

بزرگی و دیهیم و شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست

و سرانجام فریاد بر می‌دارد که: «جز از من که برداشت مرگ از کسی» و اکنون باید که: «مرا خواند باید جهان‌آفرین!»

و این همان گل‌بانگ انا الخق حلاج است. این همان فریاد بایزید است. این همان سخن است که:

گفت: آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرم‌اش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

 پایان و فرجام چنین سخنانی روشن است:

مردمان در غوغا و لوله می‌افتند که کافری پیدا شده است و همان می‌کنند که با عین القضات و سهروردی و حلاج کردند. دین‌مداران و متولیان دین با آن که از ترس سخنی نمی‌گویند، اما فتوای خویش را صادر می‌کنند:

همه موبدان سر فگنده نگون

چرا کس نیارست گفتن که چون

هر آن کس ز درگاه برگشت روی

نماند به پیش‌اش یکی نام‌جوی

پس ره‌بران و سرداران و موبدان ایران سر به طغیان بر می‌دارند و برای نابودی جمشید رو به بیگانه‌گان می‌نهند:

سواران ایران همه شاه‌جوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

به شاهی بر او آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند.

و شاه اژدهافش را که خوراک اژدهای شانه‌هایش مغز جوانان است، از دشت نیزه‌وران یا سرزمین تازیان به ایران می‌آورند و تاج بر سرش می‌گذارند:

کی اژدهافش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

شاه نیک‌نهاد و مردم‌دوست را آواره‌ی جهان‌اش می‌کنند و پس از آواره‌گی بسیار سرانجام ضحاک ناپاک او را در کنار دریای چین به چنگ می‌آورد و امان‌اش نمی‌دهد: «به اره مر او را به دو نیم کرد»

و این نامردمی چنان دل فردوسی را به درد می‌آورد که در پایان تلخ داستان فریاد بر می‌آورد:

دل‌ام سیر شد زین سرای سپنج

خدایا مرا زود برهان ز رنج

شاید اگر امروز هم فردوسی در میان بود و می‌دید که چه‌گونه بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر داستان جمشید را تکرار و تکرار می‌کنیم، هزار بار تلخ‌تر فریاد بر می‌داشت:

دل‌ام سیر شد زین سرای سپنج ...

 

Ç