|
|
|
|
||||||||||||||
|
با جمشيد در شاهنامه بخش دوم محمود كوير
بخش نخست اين مبحث را در شمارهی پيشين «فروغ» بخوانيد.
منوچهری در قصيدهيی شراب را دختر جمشيد ناميده و محل آن را خانهی گرگان دانسته، مطلع قصيده اين است:
خيام در نوروزنامه كشف می را به يكی ار منسوبان جمشيد به نام شاه شميران نسبت داده است. كشف می به كسان ديگری نيز نسبت داده شده است. چنانكه در راحتهالصدور كشف می به كیقباد اسناد داده شده است. در نفايس الفنون فی عرايس العيون تأليف محمد بن آملی داستانی در بارهی پيدايش می آمده كه خلاصهی آن چنين است:
بنا بر نوشتهی كتابهای زرتشتی، جمشيد اولين كسی بوده كه نگهبان جهان و نگهداری دين زرتشت به او سپرده شده است. در فردگرد دوم ونديداد اين طور آمده است:
احداث باغ ور (Vara) بنا به خواست اهورامزدا و به دست جمشيد بوده است. اهورامزدا پيشبينی توفانی را كرده و به جمشيد دستور میدهد تا باغی بسازد كه از هر چهار طرف به بلندی يك ميدان اسب باشد و همچنين طويلهيی كه از هر طرف به بلندی هزار گام كه در هنگام توفان مردم و چارپايان در آنجا زندهگی کنند و از اين بلا در امان باشند. جمشيد باغ مزبور را كه به همان گونه كه خواستهی اهورامزدا بود حاضر كرده، زيباترين زنان و مردان و اصيلترين چارپايان و خوشبوترين گياهان و لذيذترين غذاها را به آن محل منتقل ميكند. توفان مدت سه سال ادامه پيدا میكند، همه جای ويران شده و مخلوقات نيز نابود میگردند. آن وقت ساكنان باغ بيرون آمده و زمين را از نو آباد میكنند. با این درآمد ببینیم، جمشید جم در شاهنامه چه میکند. در اینجا نیز میبینیم که دیوان یا زنخدایان باستان خانه ساختن و دیوارسازی را به مردمان میآموزند:
سپس جمشید، گوهرها و یاقوت نقره و زر را کشف میکند. آنگاه مشک و عنبر و کافور و گلاب میآورد. پس آنگاه بنیان پزشکی و درمان دردها و داروسازی را مینهد و:
چنین است که مردمان روز بر تخت نشستن جمشید و روز شکوفایی طبیعت و انسان را با هم جشن میگیرند.
جهان به باور آن مردمان، جای یزن و یسن و جشن است. یزن و یسن و یشت و جشن همه از یک ریشه و به معنی شادمانی و سرور همهگانیست. چنان شادی و شور و فرهنگ زندهگی سراسر جهان را در بر میگیرد که:
آرامش و آزادی و شادی در میرسد، اما پایان و انجام همه مرگ است. پس جمشید به ستیز با مرگ بر میخیزد. جمشید خواهان بی مرگی و جاودانهگی انسان است. پس جمشید بر آن میشود تا خدا شود و انسان را بی مرگ سازد. بانگ بر میدارد که: «جز خویشتن را ندانم جهان» یعنی که جز انسان خدایی نمیشناسم و باور ندارم. زیرا که: «هنر در جهان از من آمد پدید» و: «جهان را به خوبی من آراستم» و:
و سرانجام فریاد بر میدارد که: «جز از من که برداشت مرگ از کسی» و اکنون باید که: «مرا خواند باید جهانآفرین!» و این همان گلبانگ انا الخق حلاج است. این همان فریاد بایزید است. این همان سخن است که:
پایان و فرجام چنین سخنانی روشن است: مردمان در غوغا و لوله میافتند که کافری پیدا شده است و همان میکنند که با عین القضات و سهروردی و حلاج کردند. دینمداران و متولیان دین با آن که از ترس سخنی نمیگویند، اما فتوای خویش را صادر میکنند:
پس رهبران و سرداران و موبدان ایران سر به طغیان بر میدارند و برای نابودی جمشید رو به بیگانهگان مینهند:
و شاه اژدهافش را که خوراک اژدهای شانههایش مغز جوانان است، از دشت نیزهوران یا سرزمین تازیان به ایران میآورند و تاج بر سرش میگذارند:
شاه نیکنهاد و مردمدوست را آوارهی جهاناش میکنند و پس از آوارهگی بسیار سرانجام ضحاک ناپاک او را در کنار دریای چین به چنگ میآورد و اماناش نمیدهد: «به اره مر او را به دو نیم کرد» و این نامردمی چنان دل فردوسی را به درد میآورد که در پایان تلخ داستان فریاد بر میآورد:
شاید اگر امروز هم فردوسی در میان بود و میدید که چهگونه بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر داستان جمشید را تکرار و تکرار میکنیم، هزار بار تلختر فریاد بر میداشت: دلام سیر شد زین سرای سپنج ...
|
|