|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: شش شعر از شش شاعر طرحها و شعرهايی از داود اصلانی / شادی بيان / فيروزه خرمشاهی / عدنان خلعتی / ستار شكری / هنگام
داود اصلانی
اشکام رخسار تو را دارد يادهای گذشته رؤيای فروهشته اشکام سوزان است چون دل سوخته تلخ است چو تقدير من خسته اشکام سيمای تو را دارد روزهای سپيدی که رفتند و گذشتند بی آن که بدانم چه بودند چرا چون باد گذشتند اشکام حسرت تو را دارد ای عمر جوانی و هر آنچه که در تو گذشته
شادی بيان
میدانم برای عاشق من بودن بايد تو بود! گاه اما صدايیست كه ما را به ندانستن متهم میكند، و به پيمودنِ راههایِ هزار بار رفته فرا میخواند.
میدانم همه چیز مرتب است تنها اگر رهايمان كند اين لعنتی، شك! گاه اما سايهيی بر آن میشود ما را به تاريكی خود پيوند زند.
میدانم! میدانم!
فيروزه خرمشاهی
با نخ و سوزنی از جنس دعا وصلهای میدوزم به لباس تن شب سحر از اوج زمان پاورچين میرسد تا لبهی اوج زمين. و همانجاست که من نغمهيی میشنوم چه بلند است و رسا نالهی شبزدهگان. اگر از راهی دور به فلق خيره شوی میبينی که هزاران وصله تن شب را به افق دوخته است نقش نوری صادق از دعای من و ما روی اين خط ظريف بینهايت زيباست. وقت روشن شدن شرق زمين موقع سبز وضو ساختن است.
عدنان خلعتی
تا دير نشده بايد پای تو را از دلام كوتاه كنم و تمام توهای تو را تنديس تو را و نام تو را در تودرتوهای باستانی ذهنام بر سرم در هم شكنم چرا كه اعصاب ندارم و از دست اعصابام عصبانیام از ديدن خودم هم حالام به هم میخورد چه رسد به اين راهی كه اول و آخر اول و آخر نور ندارد من كه از ناصرالدينشاه قلدرترم در عشق خرترينام عاجزترينام طاقتام طاق شده و باورم نمیشود كه بارم میكشد اين تن تنها از تنها چه رسد به تو عشق قاجاری كه تو و تمام حالتهای زنانهات آناهی جسمانات عظمت ارتفاعات تنات و كرشمهات هم تكانام نمیدهد من كه اعصابام روی اعصابام بند نيست ايوب تحملام نمیكند چه رسد به تو كه از ميترا هم شكنندهتری بدا به حالات بدا به حالات اگر يكبار فقط يكبار ديگر نامات از دهانام عبور كند چرا كه عصبانیام و اعصاب ندارم كه از نام تو بگذرم بالاخره درست از آب درآمده به نظرم همان كه عراقی گفت عاقبت همهی ما چای سيگار چای سيگار و شبی ده عدد قرص ديازپام اگر كافی باشد
ستار شكری
میخوانیام میخوانندم: از آفاق طلايی و زيتونفام كشتی سرخ آسمان میخوانندم از استوا، از جنگلهای دوردست پرباران چه بیبهانه میتوان جشن گرفت بشكن دانههای قهوه را به ضرب طبلهای جوانان گياهخوار و به عطر جنگلی لبخندهای كافهی «آفريقا»
ای ساحرهی مهر چه ديرزمانی به انتظار من بودهای تا از ميان شاخههای سرخ خيزران غروب با زورق بلورين خود به ديدار تو بيايم ... پاروهايم!
هنگام
آيا زيباترين چهرهی پندار زيبا پسند، همآوای تو گشتهام مرا بلايی عاشقانه است
گفتي: البَلاءُ لِلوَلاء ملالی نيست دوستام بدار سوختن ز برای پروانه شمع را بهانه است
راستی را، درونام پستو، يار به گمان خود، نه جایِ حرفهای من ديوانه است.
|
|