سال چهارم

چهار تير 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيدمحمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

info [@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شطح‌های دشت عباس

بخش‌هايی از يك رمان متكثر

سيد محمدمهدی شهيدی

 

1

«آخر همين دقيقه‌ی پيش بود كه خمپاره سيگار حسن را گل انداخت روی پيشانی بتونی سنگر، حالا تو كپيده‌ای در خنده‌يی كه نه سر دارد نه ته؟»

چشم راست حسن قلمبه زل زده به من كه هنوز از خنده جوك حسن ريسه می‌روم با لهجه‌يی كه حسن از خودش می‌ساخت.

تو اخم كردی و با تكاندن پوست سر حسن از روی كنسرو لوبيا، كبريت كشيده‌ات را كه حالا به آخر رسيده بود رو كردی سمت من:

«آخری‌اش بود، لوبيا رو سرد می‌خوريم.»

جيرجير دربازكن زنگ‌زده كه درآمد، پای راست حسن لگد انداخت در رعشه‌يی ناگهانی كه تن بی‌سرش را ولو كرده بود روی ورودی سنگر.

«امروز هم ناهار زهرمارمان شد.»

طنين گلايه‌ات را از ياد نمی‌برم، حالا هر روز كه يك مشتری از چشم قلمبه‌ی حسن توی سوپ، بی‌آن‌كه صورت‌حساب را بدهد، رستوران را ترك می‌كند.

 

2

بعدِ آن همه شدآمد ميان برزخ و زمين به لعنت خدا نمی‌ارزد اين بهشت.

 

ــ  نزديك‌بينی نجات‌ات داد. تو ماشه را چكاندی و چرخش داغی كه گذشت حفره‌يی به قدر مشت جا گذاشت از پشت.

تو نبودی دست تقدير بود كه ماشه چكيد.

قطره قطره حل شدی در برهوت هاله‌يی كه حالا به موجی می‌شناسندت موج كه می‌بردت تا كرانه‌های غربتی غريب‌تر از گنگی و كوری.

يادت می‌آيد؟ غروب كه می‌شد شهدای صبح نماز شب می‌خواندند در صلات ظهر. خمپاره امان بريده بود و گلوی اصغر آب می‌خواست كه ندا برآمد و ماشه چكيد.

«بعدِ آن همه شدآمد حالا به لعنت خدا نمی‌ارزد اين بهشت ...»

و سبدهای گل می‌تركند روی در، ديوار، پنجره، با صوت غريبی كه از گلوی اصغر برمی‌خاست.

حالا لوچ مانده گوشه‌ی فك‌ات كه قفل كرده و كف.

 

ــ  فرمان آمده بود برگردی و پايی برای‌اش نبود.

گلوی اصغر فشرده در كف مشت تاب آوردی خودت را تا سرنيزه در پهلوی سياوش سرد شد.

عطش كه می‌آيد حالا دكترها شوك برقی تجويز می‌كنند: لب‌های كبود زير دندان‌های خودت، انگار مرغ عشقی دانه‌يی ارزن بشكند.

 

ــ  نفس‌بريده دويده بودی با پلاك اصغر در مشت چپ در پی چاله‌يی كه پناه تو باشد؛ نبود.

بعدِ آن همه آمدوشدگويان چرخ می‌خورد صلات ظهر تا مغرب دور حوض حياط وسط باغ‌چه‌ها كناره‌ی ديوار رديف پنجره‌های بخش زنان سوت‌زنان می‌خوانی:

«تو اين‌جايی و من چرخ می‌خورم دور خودم.»

 

ــ  دست‌ات به ميله‌ها كافی‌ست گير كه كند بالا می‌كشی تنه‌ات را لرزان از موجی كه سر گرفته.

پرستارها كه دويدند آويزان از پاهای لج‌بازی تواند حالا كه قه‌قاه خنده‌ات به دو پای مصنوعی كه دست پرستارها جا مانده به هق‌هق آن سوی پنجره مانند می‌شود.

 

«به لعنت خدا نمی‌ارزد اين بهشت ...»

 

ــ  و حفره نمايان شد به قدر مشتی كه بچرخانی با نيزه در شكم يا سوی ديگر ژ-3 كه پنجره می‌گشايد از پشت، از جلو قدر يك ريالی ...

 

Ç