|
|
|
|
||||||||||||||
|
مسير ترس غلامعباس مؤذن
مشتاش چيزی بود. محكم میفشردش و میناليد! پرستار جوان سر رسيده بود. با ديدن پرستار، التماس كرد و ناليد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." پرستار پرسيد: "چی!" - شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ... روی برانكارد نشسته بود. چادرش را در خود پيچيده بود. دوباره ناليد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." خانم رضايی سر رسيد. قد كوتاهی داشت. بهيار بود. پرسيد: "چی شده خانم نصرتی؟" - نمیدونم والله! الآن آوردناش. به صورت زن نزديك شد و گفت: "اسمات چيه خانوم؟" زن مشتاش را نزديك او برد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." - میگم اسمات چيه؟ - شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ... سوپروايزر كه در«ايستگاه پرستاری» تلفناش تمام شده بود، هيكل درشتاش را تكان داد و باسناش را از روی صندلی پايين كشيد. گوشی تلفن غلتی زده بود روی ميز. خواست گوشی را سر جايش بگذارد، پشيمان شد. از همانجا فرياد كشيد: "چی شده؟ بازم كه همهتون جمع شدين اونجا!" صدای سوپروايزر را كه شنيد، به طرفاش ناله كرد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." نزديكشان آمد. به خانم نصرتی گفت: "كسی باهاش نيس؟" - نه! مدتيه كه آوردناش. ماشينی كه بهاش زده، در رفته! ميانسال بود . آنقدر در چشماناش ترس بود كه بتواند آن را در اورژانس به داخل بيمارستان منتقل كند. همه ترسيدند. بیدليل ترسيدند. ترس از بخش اورژانس گذشت، از راهروها گذر كرد. آسانسور خراب بود. مسير مردم را گرفته و از پلهها بالا رفت. در راهروها، به ديگران سرايت میشد. میچسبيد و گرفتارشان میكرد. باد زايمان زاؤويی را گرفت. از پوستاش عبور كرد و به خون جنين رسيد. جنين تكانی خورد و پاهايش را به بيرون نشانه رفت. میترسيد، اما تصميماش را گرفته بود. آنقدر فشار آورد تا بالاخره زن او را زاييد. احساس ترس، بيشتر خودش را جلوه داد. بالاخره دكتر آمد. موبايلاش «سمفونی بتهوون» را نواخت: "سلام استاد! با زحمتای ما؟ به خدا شرمندهام!" وقتی اشاره كرد تا زن را از آنجا دور كنند، گفت: "بله، بله، استاد! بازم شرمندهام! اينجا خودت كه میدونی نی نی نی ..." خانم پرستار دو نفر را صدا زد: "ببريتاش اتاق معاينه!" زن همچنان میناليد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." به طبقهی پنجم رسيده بود. درون عروق ساختمان رسوخ كرده بود و سراسيمه به دنبال مكانی میگشت تا خودش را منسجم كند. پرستار «ارولوژی» چای مینوشيد. متوجه نبود بيمارش، كه زير دستگاه «همودياليز» دراز كشيده است، دارد میرود! آخرين جرعهی چای را به دهاناش میبرد كه بيمار آه كشيد. دست و پايش را گم كرد و به سرپرستاری بخش خبر داد. دكتر كه آمد، مريض رفته بود. گرمای آفتاب به شدت ظهر نبود، اما هنوز هلٌپٌ داشت. از لابهلای لوردراپه عبور كرد و خود را به بخش مغز و اعصاب رساند. زن گفت: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." روشنايی روز به بيماران بخش آسيب میزد. به همين خاطر، از نور ملايم چراغ برای آنجا كمك گرفته میشد. اتاق پراكنده از سايه روشنی مايل به غروری بود كه بر او نهيب میزد. وقتی نور به داخل خزيد، مجبور شد انتظار بكشد تا چشماناش به تاريكی عادت كند. تاريكی از ترس او استفاده كرد و او را بلعيد! زن ناله میكرد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." پرستار گفت: "خانوم! آدرس خونهات، خونهات كجاست؟" هنوز مشتاش بسته بود. پرستار گفت: "ببينم، چيه تو دستات؟" مشتاش را عقب كشيد و ناله كرد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." مردی به هم ريخته بود. در اتاق را باز كرد و سراسيمه خود را روی زن انداخت: "چه بلايی سرت اومده؟ بالاخره با چشای خودت ديدی شهرای بزرگ چه جوريه؟ اين هم تهرون!" زن ناليد: "شهرك ژاندارمرییی، شهرك ژاندارمرییی ..." پرستار گفت: "اونو میشناسين؟" - خواهرمه. چهاش شده خانوم پرستار؟ تو رو به خدا بهام بگين چه بلايی سرش اومده؟ - ضربه خورده آقا! ماشين بهاش زده. خونهتون كجاس؟ مرد گفت: "شهرك ژاندارمری میشينم." دكتر گفت: "باشه باشه استاد! حتما میآم، اما گفته باشم، من زياد «بريج» بلد نيستم. رو من حساب نكنينها!" مرد گفت: "آخه تو اتوبان چیكار میكردی؟ نگفتم اينجا نمیتونی زندهگی كنی! باس همونجا میموندی." زن گفت: "شهرك ژاندارمری میرم، میبری؟" و مشت اش را باز كرد. اسكناس صد تومانی از ميان مشتاش روی زانوی مرد افتاد. شمارهی گوشهی راستاش نبود! سرپرستار در رزويشن با تلفن صحبت میكرد. دكتر نبود. مريض خوناش را به دستگاه دياليز سپرده بود. پرستار چای مینوشيد. آفتاب از سر شب رفته بود. عكسی با روسری، انگشت اشاره را روی دهاناش گرفته بود. آسانسور خالی میرفت. فقط بالا میرفت. كسی پايين منتظرش نبود. زن ديگر نمیترسيد. چُرت میزد.
|
|