سال چهارم

25 تير 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شاه‌كشی در اسطوره و تاريخ ايران

بخش نخست

محمود كوير

 

اشاره:

داستان ايرج، داستان پيدايش ايران است. ايرج و ايران از هم زاده می‌شوند.

در اين نوشتار بر آن‌ام تا نگاهی داشته باشيم به:

-          شاه‌کشی در اسطوره و تاريخ ايران،

-          قدرت و مهر و مدارا،

-          ايرج و داستان او.

 

شکوه تاج سلطانی که بيم جان در او درج است

کلاهی دل‌کش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

اسطوره و حماسه و تاريخ ما، حکايت شاه‌کشان است. شاه‌کشی، که نماد قربانی کردن زمستان در پيش‌گاه بهار است، در روح قبيله جريان دارد. نمايش‌های آيينی در ايران مانند کوسه‌ی برنشين، مير نوروزی و سوگ سياوش همه حکايتی از اين ماجراست. زمستان چونان شاهی بر اريکه‌ی قدرت، با شلاق سرما و سياهی حکم می‌رانده و سرانجام بر درگاه بهار به مسلخ کشانده می‌شده است.

حکايت شاه‌کشی اما ريشه در برابر ستيز نسل نو و کهنه نيز دارد. کهنه نو را تاب نمی‌آورد. سراسر تاريخ ما روايت‌های فراوان از مقاومت کهنه و ستيز آن با نو است. کشته شدن سهراب به دست رستم، روايتی حماسی از همين ماجراست.

در ساختار قبيله، سنت حکم می‌راند. قبيله از نو می‌هراسد. قبيله ميان غار و شهر در رفت و آمد است. شهر او را وسوسه می‌کند و اما در همان زمان می‌ترساند. سرانجام در سر بزن‌گاه از هراس شهر به دامان غار پناه می‌برد و شمشير در جان نو می‌گذارد. نو را قربانی می‌کند. قبيله به سنت خو دارد. رام است. سنت‌ها قبيله را نگه می‌دارند. در برابر نو يا می‌ستيزد يا پا پس می‌کشد. سياست در قبيله بر همين شکل پا گرفته است. شاه يا رئيس قبيله، همان روح و کاهن و شمن قبيله است. قبيله او را بر تخت می‌نشاند. ستايش‌اش می‌کند و سرانجام او را به کشتارگاه می‌کشد. شاه نيز!

تنها شاهان نبوده‌اند که با شمشير و تازيانه بر مردم حکومت رانده و از سرهای بريده مناره برمی‌افراشته‌اند و از کشتن وزير و فرزند و پدر خويش نيز دريغ نمی‌ورزيده‌اند.

مردمان نيز چون دست‌شان رسيده است، از اين سياست به دور نمانده و خاندانی از شاهان را، که روزگاری بر خاک درگاه‌شان بوسه‌ها زده و برای‌شان ديوان‌ها شعر سروده‌اند، از شمشير و خنجر خويش بی‌نصيب نگذاشته‌اند.

ديدی که خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را سحر کند

شاهان ما تنها در افسانه‌ها به شادی تا پايان عمر حکومت کرده‌اند. تازه، در پايان هر افسانه می‌خوانيم که: بالا رفتيم ماست بود، پايين اومديم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود!

از همين روست که با نوعی بدجنسی و نگاهی از سر کين به شاه و شاه‌نامه می‌گوييم: شاه‌نامه آخرش خوش است! شاه‌نامه‌يی که با نابودی آخرين خاندان شاهان ايران و در خاک و خون غلتيدن يزدگرد سوم به دست آسيابانی ايرانی، در پيش پای اعراب، به پايان شوم خويش می‌رسد. يعنی که ای شاهان ايران! اين خط و اين هم نشان! باشيد تا نوبت شما نيز برسد!

شايد از همين روست که سياست در اين سرزمين چنين بی پدر و مادر است، تا آن‌جا که حتا حضرت مولانا چنين سفارشی می‌کند:

در سياست اقتضای وقت بين

مسلک پيغمبران را برگزين

و شگفتا که اين رويداد تا چند و تا کجا در تاريخ اين سرزمين تکرار شده است که به سروده‌ی پيرنيا:

رسم دنيا جمله تکرار است اندر کارها

تا چه زايد عاقبت زين رسم و اين تکرارها

از فراز تخت بس مخدوم را بر تخته کوفت

بس غلامان بر کشيد از خاک و خدمت‌کارها

اين نه تاريخ است، اطلال حيات آدمی‌ست

وندر آن مدفون شده از خوب و بد بسيارها

يک سر سالم نبردند اين سياسيون به گور

نيزه‌ها سر گرچه گرداندند در بازارها

هم سياست اين سياست‌پيشه‌گان را در گرفت

کشته شد هم مارگير آخر به نيش مارها

نخستين خانواده‌ی شاهی در ايران، مادها، به دست فرزندان همان خانواده و با شمشير تازه به دوران رسيده‌گان از ميان برداشته می‌شود. به نوشته‌ی تاريخ ايران باستان پيرنيا: "کوروش پادشاه، خادم جوان او (يعنی مردوک) با قوای خود افواج مادی را متفرق کرد و ايخ تو ويکو، پادشاه ماد، را اسير کرد."

با سر کار آمدن نخستين حکومت مرکزی و پرقدرت، هخامنشيان، نبرد و توطئه و دسيسه و کشتار يک‌ديگر برای کسب قدرت در ميان شاهان آغاز می‌شود. پس از کورش، نخستين شاه واقعی ايران، فرزندان او به قتل يک‌ديگر کمر می‌بندند. کمبوجيه، برادر خود برديا و خواهر خويش را در نهان می‌کشد.

خشايارشاه نيز قربانی دسيسه و خيانت نوکران خويش می‌شود: "اردوان رئيس قراولان شاهی به دست‌ياری خواجه‌يی، شب وارد خواب‌گاه خشايارشاه شده او را در خواب کشت."

خشايارشاه دوم نيز با دسيسه‌ی نوکران خود کشته شد: "سغديان، برادر او، با خواجه‌يی فاناسيس نام هم‌دست شده، شبی که خشايارشاه در حال مستی به اتاق خواب‌اش رفت، به خواب‌گاه در آمد و او را در خواب کشت."

آن قدرتی که در ميان مردم پشتوانه ندارد جز با دسيسه و خيانت و شمشير و تازيانه نمی‌تواند بر جای بماند. پدران و پسران و غلامان در خواب و مستی تيغ در يک‌ديگر می‌نهند.

چنين است پايان حکومت آرسس: "پس از فوت اردشير، باگواس خواجه، کوچک‌ترين پسر او را که آرسس نام داشت، به تخت نشانيد و برادران اردشير را بکشت تا شاه جديد با آن‌ها معاشر نبوده، کاملا در تحت اطاعت خواجه مزبور باشد. آرسس پس از آن که از جنايت‌های باگواس آگاه شد، از او تنفر يافت و در صدد برآمد که او را بکشد، ولی خواجه‌ی مزبور پيش‌دستی کرد و او را در سال سوم سلطنت‌اش به قتل رساند."

غلامان و برده‌گان و خواجه‌گانی که در دربارها به برده‌گی برده و اخته شده و شلاق خورده و ستم‌ها کشيده و ...، آن‌گاه راه و رسم خيانت و سنگ‌دلی را در راه‌روهای تاريک و پر از دسيسه و خيانت دربار و حرم‌سراها آموخته بودند، نقش بزرگی در تاريخ ايران دارند. تعداد بسيار زيادی از شاهان کبير و ره‌بران عظيم الشأن را همين خواجه‌گان و غلامان تشکيل داده‌اند. بخش مهمی از سرنوشت و تاريخ اين سرزمين به دست اين غلام‌بچه‌گان و خواجه‌گان رقم خورده است. تاج‌بخش و پشتی‌بان شاهان بوده‌اند. اينان که خنجر و نفرت به دندان داشتند، سياست‌پيشه‌گان اين سرزمين بوده‌اند.

به هر روی، سلسله‌ی هخامنشيان نيز با خيانت و کشتن شاه پايان می‌گيرد. به نوشته‌ی تاريخ ايران باستان: "خيال کنکاشيان آن بود که اگر اسکندر به تعقيب آنان پرداخت، داريوش را تسليم کرده و در ازای آن مورد ملاطفت او گردند." سربازان و ياران شاه در برابر بيگانه، شاه را قربانی می‌کنند: "همين که ديدند اسکندر در تعقيب آن‌هاست، زخم‌های مهلکی به او زده و او را در حال نزع گذاشته و با ششصد سوار فرار کردند. وقتی که اسکندر در رسيد، داريوش درگذشته بود."

در روزگار اشکانيان نيز همين ماجرا تکرار می‌شود: "فرهاد راه را کوتاه‌تر و پدرش را خفه کرد. فرهاد تمام برادران‌اش را کشت و يکی از پسران خود را هم نابود کرد ... با او نيز همان کردند که او با پدر و برادر خود کرد."

يزدگرد سوم، آخرين شاه ساسانی، نيز به دست همين خيانت‌پيشه‌گان و در برابر بيگانه‌گان کشته می‌شود:

يکی دشنه زد بر تهی‌گاه شاه

رها شد به زخم اندر از شاه آه

و تازه غلامان و سرداران به کشتن بسنده نکرده و پيکر پاره‌پاره‌اش را غارت کرده و به خاک و خون می‌کشند:

گشادند بند قبای بنفش

همان افسر و طوق و زرينه کفش

فکنده تن شاه ايران به خاک

پر از خون و پهلو به شمشير چاک

و آن‌گاه عزاداری شروع می‌شود. همان‌ها که شاه را به خاک و خون کشيده بودند تا از سردار عرب به پاس اين خوش‌خدمتی لقمه‌يی بربايند:

به باغ اندرون دخمه‌يی ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

بياراستندش به ديبای زرد

قصب زير و دستی زبر لاجورد

دوران کوتاه قيام‌های مردم بر ضد اعراب و حکومت‌های سامانی و صفاری و بويه راه را برای يک رستاخيز فرهنگی در ايران هموار می‌کند. بزرگ‌ترين چهره‌های ادبی و علمی و سياسی ايران در اين زمانه بر آسمان شرق طلوع می‌کنند. ابن سينا، زکريای رازی، ابوريحان بيرونی، فردوسی، خيام و ... سرآمدان اين رستاخيز شرقی هستند.

در اين روزگار نيز در دربار و ميان سياست‌پيشه‌گان، همين اخلاق رواج دارد. عبدالله خجستانی که در روزگار  صفاريان به اميری خراسان می‌رسد، خربنده است و بنا به قول خوش اين چنين به حکومت می‌رسد: "خران را فروختم و اسب خريدم ... دست از طاعت صفاريان بازداشتم و خواف را غارت کردم و ..." هم او نيز به دست همان خربنده‌گان و غلامان در نيشابور به قتل می‌رسد.

امير ابوجعفر صفاری را غلامان‌اش کشتند. ابونصر احمد بن اسماعيل را نيز چاکران‌اش به قتل رساندند. مرداويج اسفار را کشت تا به حکومت رسد و خود نيز به دست غلامان‌اش کشته شد.

خلفای بغداد و اميرالمؤمنين‌های عباسی را غلامان بر سر کار آورده و از منبر به زير می‌کشيدند و نابودشان می‌کردند. برای مأمون به رسم هديه‌ی خلافت، سر برادرش امين را آوردند. مأمون نيز ولی‌عهد خويش را مسموم کرد و کشت. متوکل، خليفه‌ی عباسی، به دست پسرش کشته شد. مقتدر خليفه را قاهر خليفه کشت.

تصوير روزگار تيره و تار ايرانيان در اين روزگار را از ديباچه‌ی کم‌مانند کليله و دمنه بر خوانيم که خود از روزگار ساسانيان نيز حکايت‌ها دارد و گويا روزبه آن را به نقل از بزرگ‌مهر برای بيان روزگار خود آورده است: "کارهای زمانه ميل به ادبار دارد ... عدل ناپيدا، جور ظاهر، لوم و دنائت مستولی، کرم و مروت متواری، دوستی‌ها ضعيف، عداوت‌ها قوی، نيک‌مردان رنجور و مستذل، شريران فارغ و محترم، مکر و خديعت بيدار، وفا و حريت در خواب، دروغ مؤثر و مثمر، راستی مهجور و مردود، حق منهزم، باطل مظفر، مظلوم محق ذليل، ظالم مبطل عزيز، حرص غالب، قناعت مغلوب، عالم غدار، زاهد مکار ..."

 

با آمدن و تسلط ترکان، داستان دوباره و با شدت بيش‌تری آغاز می‌گردد و عصر حکومت غلامان برقرار می‌شود. حکومت دسيسه و سنگ‌دلی و جهل. به نوشته‌ی تاريخ اجتماعی مرتضا راوندی:

"پس ار مرگ البتکين، امارت غزنين به دست غلامان‌اش افتاد و از آن ميان سبکتکين که داماد البتکين بود، قدرت و نفوذ بيش‌تری داشت. وی نيز غلامی ترک‌نژاد بود."

از همين سلسله، محمود به حکومت می‌رسد و برای خوش‌خدمتی به خليفه‌ی عرب دستور می‌دهد تا: "بزرگان ديلم را به دار آويختند" و سپس: "مقدار پنجاه خروار از دفتر روافض و باطنيان و فلاسفه از سراهای ايشان بيرون آورد و زير درخت‌های آويخته‌گان بفرمود سوختن." او هندوستان و ری و بسياری از سرزمين‌های ديگر ايران را به ويرانه تبديل کرد. به نوشته‌ی عنصری:

ز بس که آتش زد شاه در ولايت هند

کشيد دود ز بت‌خانه‌هاش بر کيوان

و سلطان البته که مردم ايران را نيز بی‌نصيب نمی‌گذارد و به نوشته فرخی سيستانی:

آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد

کز جمع کافران نکند صدهزار کم

زن‌شان اسير و برده شود، مردشان تباه

تن‌شان حزين و خسته شود، روح‌شان دژم

وز خون حلق‌شان همه بر گوشه حصار

رودی روان شده به بزرگی چو رود زم

همين محمود، پس از خود حکومت را به محمد، پسر خود می‌سپارد، اما درباريان و غلامان و سرداران که سفره‌ی فرزند ديگر محمود را گسترده‌تر می‌ديدند، محمد را به زنجير کشيده و به مسعود می‌دهند و همه‌ی ياران محمد را نيز غارت می‌کنند.

با روی کار آمدن غلامان ترک است که سياست و قدرت به طور کامل در اختيار غلامان می‌افتد و کار را به جايی می‌رسانند که ترکی کردن و ترک‌تازی هم معنی ستم و غارت بی حد و حساب می‌شود. به سروده‌ی ناصر شمس:

تا ولايت به دست ترکان است

مرد آزاده بی زر و نان است

و خاقانی دارد:

ملک عجم چو طعمه‌ی ترکان اعجمی‌ست

عاقل کجا بساط تمنا بر افکند

غرض تنها غلامان ترک نيستند، که هدف حکومت و سروری آنانی‌ست که اخلاق و فرهنگ غلامی و خواجه‌گی دارند و به قول انوری:

بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامه‌ی اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌يی مطلع  او رنج تن و آفت جان

نامه‌يی مقطع او درد دل و خون جگر ...

بر بزرگان زمانه شده دونان سالار

بر کريمان جهان گشته لئيمان مه‌تر

شاد الا به در مرگ نبينی مردم

بکر جز در شکم مام نبينی دختر

اين اخلاق و فرهنگ راه به سياست برده است و به نوشته‌ی عبدالواسع جبلی، کارمان به آن‌جا رسيده است که:

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و کيميا

شد راستی خيانت و زيرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته ست باژگونه همه رسم‌های خلق

زين عالم نبهره و گردون بی وفا

و بنا به سروده‌ی ناصر خسرو:

نبينی بر گه شاهی، مگر غدار و بی باکی

نيابی بر سر منبر، مگر زراق کانايی

حکومت خواجه‌گی و غلامی، بی گمان خرد و تدبير را بر نمی‌تابد. جمال‌الدين اصفهانی دارد:

خواجه‌گان را نگر برای خدا

کاندر اين شهر مقتدا باشند

همه عامی و آن‌گه از پی فضل

لاف‌پيما و ژاژخا باشند

هر يکی در ولايت و ده خويش

کفش‌دزد و کله‌ربا باشند

و ظهير فاريابی می‌سرايد:

آن غلامی که از پی امرش

آسمان زحمت دواج کشيد

يک زمان از ميان کمر بگشاد

لاجرم چون نگين به تاج رسيد

ادامه دارد ...

 

Ç