|
|
|
|
||||||||||||||
|
چشماندازهای روزمره: روز چهارم خرده يادداشتها و تصاويری از دل روزمرهگیها شهاب مباشری
اشاره: اين نوشتهها كاری به روز و شب ندارند، تنها متوجه روزمرهگیهايم هستند؛ شايد هم روزمرهگیهای هر كدام از شما! از همين رو، وقتی هم میگويم روز اول يا دوم يا چندم، باز غرضام به روز مقابل شب نيست، فقط نگاهام به شمارهی گامهاست؛ تو بگو گام اول، دوم يا چندم. در ضمن، هيچ حكمتی هم در كار نيست، بیخود و بیجهت نكوش چيزی در لايههای زيرين بيابی! اصلا لايه مايه چه معنی دارد؟ عينيت روزمرهگی!
روز چهارم تابستان است. گرمای هوا بیداد میكند، البته نه به تنهايی كه با همراهی ابرهای گرفتهی سنگين بیحالی كه قطرهی بارانی با خود ندارند. اين میشود كه انگار لحاف ضخيمی كشيدهاند بر سر آسمان و زمين و گهگاه از گوشه كنار اين پوشش كه كنار میرود، اشعهی نوری قلقلكات میدهد، تو را كه اين زير خفته يا ناخفته، عرق میريزی.
تابستان است. به غير از هوای گرم، خيلی چيزها و اتفاقات ديگر هم هستند كه بیداد میكنند و تو را از روزمرهگیهايت هم حتا به تلخی وا میدارند: از افتادن جوجهيی كه مراقبتات هم زندهاش نمیتواند نگه دارد، بگير تا ... و تاب نياوردن بزرگتر خانوادهيی سختی ِ نفس كشيدن و نكشيدناش را و اينكه آخِر میميرد. به هر حال، تو ناگزير زير اين آسمان گرفتهی ابری داغ مینشينی و بازی نور را در گذر از لابهلای اين ملحفه با نگاهی خالی و تهی مینگری، و همينطور عرق میريزی.
تابستان است. گرمای هوا بیداد میكند با همراهی اوراقِ اتفاقاتِ خرد و درشت ناگواری كه روز به روز رو میشوند. با همهی اين احوالات و به ويژه شدت عرقريزان، وقتی گذر زندهگی را میبينی، نمیتوانی كه ديگر بنشينی، برمیخيزی و سمت نور را نشانه میروی ...
تا روزی ديگر ...
|
|