|
|
|
|
||||||||||||||
|
گسسته ستار شكری
تقديم به استاد ارجمند آقای لسانی و دختر نازنيناش فرناز!
اشاره: شخصيتها، وقايع و مكانهای داستان خيالی هستند.
بوی بهارنارنج و نرگس از پنجرههای رنگين و نيمهباز داخل میشد. پيرمرد آب كاسهی بلورين ماهیها را تا حد امكان خالی میكرد تا وقتی ماهی قرمزها را داخل كاسهی آب تازه میاندازد، كمترين مقدار آب كثيف كاسهی قبلی با آب جديد مخلوط شود. ماهیها اين را نمیفهميدند، از كمآبی بیقراری میكردند، وول میخوردند و پيرمرد غمگين میشد: "ماهیهای نادان! اصلا نمیفهمند میخواهم چه كنم." وقتی ماهیها به آب تازه راه پيدا میكردند، پيرمرد خوشحال میشد. لرزش دستها را هر طور بود كم میكرد، كاسهی بزرگ بلورين را برمیداشت و به اتاق نشيمن دلنشين میرفت. همان اتاق نشيمنی كه پردههای مخمل آبیاش همراه نسيم به گلدانهای بنفشه تنه میزدند. كاغذ و قوطی نگيندار تنباكويش را در میآورد، سيگاری آتش میزد و به ساليان خوش گذشته میانديشيد.
وقتی يك سال قحطی آمد، دهاتیهای دهكدهی كويری «شيرآباد» شروع كردند به اعتراض به كدخدا كه پيرترين شاطر باسواد ده بود. او در واقع سعی خودش را كرده بود. نامههای متعددی به مقامات مسؤول شهر نوشته بود، اما آنها كه میدانستند كدخدا همان كسیست كه در جلسات رك حرف میزند و میگويد دهكده بايد مدرسه داشته باشد نه آنكه دهاتیها به شهر كوچ كنند، به فرستادن يادداشت كوتاهی كفايت كرده بودند كه "ما خيلی وقت است كه برای شما آرد فرستادهايم." دهاتیها هم كه چند نفر را به شهر فرستاده بودند و همين پاسخ را شنيده بودند، فكر كردند كدخدا دزد شده و شبانه به خانهاش رختند و كتكاش زدند، اما زندهاش گذاشتند. چندی بعد خبر رسيد كه به ميمنت رسيدن ابرهای بارانزا كه احتمالا سه هفته میباريدند و تمام نقاط استان را سيراب میكردند، يك مسؤول حمل آرد از اهالی شيرآباد انتخاب و يك وانت برای حمل آرد به او واگذار خواهد شد. دهاتیها باز برای كسب اين سمت جنجال بهپا كردند، اما وقتی عاقبت يكیشان انتخاب شد، همه انبارهای خانهشان را برای روز مبادا انباشته میكردند و كدخدا خوشحال بود و چند بار «سفره» انداخت.
پيرمرد به عكس خانوادهگی مربوط به سالها پيش خيره شده بود و اشك چشمهايش را پوشانده بود كه حركت چيزی توجهاش را جلب كرد. ابتدا فكر كرد ساعت هفتسين برق میزند، اما ناگهان متوجه شد كه حواساش نبوده كه برای ماهیها غذا بريزد. ماهی بزرگتر شروع كرده بود به خوردن ماهی كوچكتر كه پيرمرد ضربهيی به كاسهی بلورين زد و دو ماهی هراسان جدا شدند. حالا پيرمرد نمیدانست چه كند: برای ماهیهای قرمز دو ظرف بيشتر نداشت و میترسيد ظروف ماهیهای ديگر مريضشان كند. اگر آنها را جدا میكرد و در همان دو كاسه هم میانداخت، آن وقت نمیتوانست آب تازهشان را مدتی واگذارد تا كلرش بپرد. مدتی انديشيد، بعد سريع شروع كرد به ريختن خرده نان برای ماهی گرسنهتر، اما ظاهرا بوی گوشت همنوع حريصاش كرده بود: شروع كرد به خوردن تكههای بزرگتر از دهاناش. وقتی انگشت پيرمرد را میديد كه نان میاندازد، هراسان پيچ و تابی به بدناش میداد و پايين میرفت، اما وقتی بالا میآمد، گفتی آن انگشت را فراموش كرده بود. آزمندانه سراغ همان تكههای بزرگ نان میرفت، اما آرام نمیشد، تا اين كه دوباره چشماش به همنوع كوچكترش افتاد. چند بار دنبالاش كرد و سراغ تكههای نان برگشت. وقتی پيرمرد ديد كه ماهی بزرگ كه ظاهرا ديوانه شده بود، دستبردار نيست، اجبارا كاسههاشان را جدا كرد و ماهی كوچكتر راحت شد، اما ماهی بزرگ ديگر ارادهاش را از دست داده بود: به عكساش در ديوارهی كاسه خيره شده بود، گفتی میخواست تصوير خودش را بخورد: هرچه بيشتر ناتوانیاش را در اين كار حس میكرد، جریتر میشد و خودش را به بدنهی كاسه میكوبيد. آب هر دو كاسه كثيف شده و پيرمرد نگران بود.
بله، محله بالايیها بودند كه داخل صف، چهار برابر ديگران نان میخريدند و به فكر نبودند كه محله پايينیها كه اكثرا تعداد افراد خانوادهشان بيشتر بود، چهطور میبايد شكم زن و بچههاشان را سير كنند. اشارات غيرمستقيم شاطر پير (كدخدا) به از خود گذشتهگی و كنار آمدن با كم و بيش و سختیهای روزگار بیتأثير بود. اغلب درگيری پيش میآمد و محله بالايیها كه صبح سرشير و كره و عسل میخوردند، معمولا كتكهای مفصلی نثار محله پايينیها میكردند. گروه اخير فقط میتوانست دفاع كند. محله بالايیها اشخاصی عصبی شده بودند. از طرفی، مرتب برایشان پيشامدهای ناگوار رخ میداد. يكروز پيرمردی قصاب از آنها كه در سن شصت سالهگی، دو دهنهی اضافی به صورت قسطی خريده بود، سر خيابان صاحب يك مغازهی خوار و بار فروشی را تهديد میكرد كه از خريد و فروشهای زير پيش خوانیاش باخبر است (بلكه بتواند مغازهاش را زير قيمت بخرد و از محل درآمد دهنهی چهارم دردی از قسطهای عقبافتادهی دو دهنهی قبلی دوا كند) كه اولين موتورسيكلت شيرآباد آمد و محكم كوبيد به همان كشكك زانويی كه سالها پيش، اسب پسر خان با نعل جديدش آن را شكسته بود. خانوادهی موتورسوار و پيرمرد سه سال آزگار دعواهای خونين كردند كه به نوبت يكی از آنها برنده میشد. تا آن كه خواهرزادهی همين پيرمرد كه با ثروتاش معلم شيرآباد را متقاعد كرده و با دخترش ازدواج كرده بود، وارد تجارت شد و توانست دايیاش را برای درمان به خارج بفرستد. هرچه وضع اقتصادی محله بالايیها بهتر میشد، بيشتر محله پايينیها را آزار میدادند: بهشان میگفتند «دهكورهيی». تا آن كه محله پايينیها هم ساكن خانههای جديدی شدند كه قرينهی خانههای جديد محله بالايیها محسوب میشد نسبت به مركز شهر. ديواری نامرئی از ترس يا بیاعتمادی وسط شيرآباد كشيده شده بود و هر گروه با قوانين و آيينهای نسبی خودش راضی شد و اگرچه اختلافات كم شده بود، اما خيلیها افسرده و بدبين شده بودند و سر در لاك خود و گاهی در فكرهای عميق، اما مبهم، فرو میرفتند. پسرهای محله بالايیها و دخترهای محله پايينیها دوست داشتند عاشق هم باشند و برعكس.
محله بالايیها كه به شهر رفته بودند، گاهی با سوغاتی از كشورهای خارجی برمیگشتند نزد خانوادهی پدریشان، اما معمولا اولين بار آخرين بارشان میشد. آنها ديگر رنگ و بوی قديمیشان را از دست داده بودند. از نشستن روی زمين عار داشتند. نگاهشان مملو از بيزاری و نوع خشنی از ترس از آبرو بود. تا آن كه عدهيی دوباره به كشور (يا از شهر به شيرآباد) بازگشتند، اما آرام و قرارشان باز نمیگشت. خانوادهها پر از خيانتهای زناشويی، طلاق و بچههای عاصی بود كه زيباترين لباسهای خارجی بر تن داشتند و بدون خجالت با دخترها ارتباط برقرار میكردند، اما به خاطر كوچكترين بهانهها حتا با هم محلهيیهای خودشان (محله بالايیها) دعواهای جانانه میكردند. نه تنها حرف پدر و مادرها را گوش نمیكردند، آنها را تحقير هم میكردند و گاهی كتك میزدند و گوشه و كنار نالهی پيرزنها در میآمد كه: "آه كدخدا گرفتشان!" از حرفهای بچههايشان چيزی نمیفهميدند: "علم ثابت كرده انسان خدا را به خاطر احتياج روحیاش و بدون منطق آفريده." ديگر با كدخدا كاری نداشتند، اما مگر میتوانستند شغلشان را تغيير دهند؟ مگر میتوانستند آبرويشان را پيش همكارهای «فكل كراواتی» و پرافادهشان ناديده بگيرند؟ بدگويی از كدخدا و تمسخر عقايد سادهلوحانهاش نشانهيی محسوب میشد از تجدد و تشخص. تا آنكه شبی پنج نفر از ثروتمندان پر فيس و افاده كه جز پول، كراواتهای رنگارنگ و چند جملهی روشنفكرمآبانه توجيه ديگری برای فساد و تحميل برتریطلبیشان نداشتند، مست لايعقل، به بهانهيی با چوب و شيشه نوشابه به جان كدخدا و دخترش افتادند و گفتند: "اين از كدخدا! خدا كجاست؟" شش ماه بعد از مرگ كدخدا، پسران خودشان بدون دليل مشخصی همؤاه دوستان محله پايينیشان به جان اين پنج نفر افتادند و طوری زدندشان كه روز بعد كسی نمیتوانست به جنازههايی كه آفتاب جزئيات ضرب و جرحشان را روشن میكرد، نگاه كند. پيرزنها اسپند دود میكردند و با ترس به جوانها هشدار میدادند كه "نگين حقشون بود! بگين خدا بيامرزتشون!"
ماهی بزرگتر آرام و قرار نداشت: در سطح كاسه میجنبيد و خودش را به ديوارهی بلورين آن میكوفت. پيرمرد مجبور شد از ظرفهای تعويض آب آكواريوم برای تعويض آبشان استفاده كند كه البته جنس اين ظرفها، بوی ماهیهای ديگر (با بوی خودشان) و تهماندهی غذاها و فضولاتشان كاملا متفاوت بود و باعث شد ماهیها (خصوصا ماهی بزرگتر) تغيير حالت بدهند. حركات ماهی بزرگتر عصبیتر و جنونآميزتر شده بود. پيرمرد كاسهاش را نزديك آكواريوم برد، بعد چند ساعتی داخل آكواريوم انداختاش، اما بعد ديد كه او آرامش ديگر ماهیها را به هم میزند و آنها هم آرامش او را. او را برگرداند، اما بعد ... ساعتها وقت صرفاش كرده بود و به نظر میرسيد كه ماهی وقتی به حال خودش بود، آرامتر بود. خواسته بود برایشان ظرفهای جديد بخرد، اما ماهی بزرگ «نفهم» بود. نست. غمگين، سيگاری روشن كرد. به ياد خواهر و برادراناش افتاد كه تركاش كرده بودند: شغل آكواريومسازیاش را نپسنديده بودند، و به آوای نسيم گوش سپرد. حالا ماهی بزرگتر به تكاپو افتاده بود. خودش را به سطح آب میرساند و دوباره به عمق آن شيرجه میزد. پيرمرد به سراغ ماهی كوچكتر رفته بود. دلاش نمیآمد ماهی بزرگ را دور بيندازد يا اصلا نگاه كند. برایاش چه كاری از دستاش برمیآمد كه نكرده باشد؟ آخر، غير از ترساندن و غذا دادن چهطور میتوانست ماهی را تربيت كند؟ ماهی به سطح آب آمد و نگاهی به بيرون انداخت، دوباره به قعر آّ برگشت، اما ناگهان با حركتی خودش را بيرون انداخت. میشد جای دندان ماهیهای عظيمالجثهی آكواريوم را روی بالههايش ديد. پيرمرد با قلبی شكسته و دستانی لرزان ظرف ماهی كوچك را كه بیقرار شده بود، دورتر برد. و بی آن:ه بتواند به ماهی بزرگتر نگاه كند، مشتی آب روی بدناش ريخت. ستون فقرات ماهی شبيه يك پل خم شده بود و سطح نرم فلسهايش به كرك خيس قالی چسبيده بود. پيرمرد نفس میكشيد و با خودش فكر میكرد. دستاناش میلرزيد و نمیتوانست جسد سرخ ماهی يا چشمان از درد خيرهاش را نگاه كند. "يعنی تو مفلوك اصلا اون انگشت يادت هست؟ او چهطور میتونستی بفهمی من تو رو واسه نوروز گرفته بودم ... كه با ماهیهای ديگه فرق داشتی؟" و گريست.
|
|