|
|
|
|
|||||||||||||
|
شاهكشی در اسطوره و تاريخ ايران بخش دوم از نوشتاری تازه از محمود كوير در بازخوانی ريشههای فرهنگی ايرانزمين به نوشتهی راحت الصدور، بدتر از همه و زشتتر از کار اين قراغلامان آشناکش، خيانت ائمهی دين و عمال شرع مبين بود که با اين ديوسيرتان همراهی کرده و در کار آنان راهنمايیها و گرهگشايیها میكردند و کار عراق از دستِ «ائمهی بد دين و ظالمان ترکان بدين رسيد که بيرون از آنک اعمال ديوانی را رعايت نمیکردند، امور شرعی و قضا و تدريس و توليت و نظر و اوقاف هم به اقطاع کردند و در هر شهری چنين بیديانتان مستولی کردند» ... ادامه
تصويری از كاندوليزا رايس در حال نواختن پيانو و روايتی كه ايليا ديانوش از ديدن آن بازمیخواند ... کورت ونهگوت، از نامداران رمان پسامدرن در جهان، در کتاب زمان لرزهاش از قول استادی میگويد: "هنرمندان افرادی هستند که میگويند، اگرچه من نمیتوانم کشورم يا ايالتام يا شهرم يا حتا ازدواجام را اصلاح کنم، اما قسم میخورم که اين بوم مربعی شکل يا اين کاغذ آ-چهار يا اين تکه گل رس يا دوازده گام موسيقی را دقيقا به همان شکلی در بياورم که بايد باشند." ... ادامه
طرحهايی و نوشتهيی از صالح تسبيحی بالا آوردن چيز خوبیاست. هم معدهی آدم سبک میشود هم میتوانی ببينی آن تو، توی خودت، چه خبر بوده که اين همه دلآشوبه بودهای ... ادامه
سه داستان خيلی كوتاه از شايان الهامی تيم فوتبال کوچهی ما خيلی عجيب بود. ما کودک بوديم و به عجيب بودن و خرق عادت کردن چندان اهميت نمیداديم. بعدها که بزرگ شديم همهی آن روزها در يک جمله خلاصه شد: "بچه که بوديم، توی تيم فوتبال ما يک دختر بازی میکرد." ... ادامه
داستان كوتاهی از سيدمحمدمهدی شهيدی حميده، حميده، حميده ... مرد لاينقطع حميده را میخواند به زبانی که سر درنمیآوريم وسط دشت تفزدهی خشک شهريور داغ. عباس رو کرده بود به مصطفا که تکليف روشن شود. بعد خيز برداشت سمت مرد: «از کجا میآی پدر؟» ... ادامه
داستان كوتاهی از غلامعباس مؤذن خورشيد كپهی مرگاش را گذاشته بود تا مصطفا بتواند چشماناش را باز كند و پی رزق و روزی كه خداوند نصيباش كرده بود، برود. شوخی كه نبود، اصلا روزگار نه با او كه با هيچكس ديگر شوخی نمیكند مگر اينكه دمار از روزگارش در آورد. وای به حال كسی كه بخواهد با چرخ گردون سرِ بازی بگذارد آن وقت است كه پوستاش كنده میشود و كك به تنبان! ... ادامه
شعری از والت ويتمن با ترجمهی مجتبا ويسی آنگاه که سخنان اخترشناس فاضل را شنيدم / و ارقام و اسناد، در ستونهايی / پيش چشمانام پديدار شد، / وقتی به قصد محاسبه، تقسيم و اضافه / نقشهها و نمودارها / در برابرم گسترده شد ... ادامه
پنج شعر و طرح از داود اصلانی، نرگس بابايی، عدنان خلعتی ايليا ديانوش و هنگام
بخشی از نوشتههای شاعرانه و دنبالهدار زيبا كاوهيی همه چيز لابهلای رفتن و ماندن پابهپا میكند. تو كه كنار پنجرهی رو به گرما با لبخند كوچكی برایام دست تكان میدهی و شاخهی خشكی كه برگهای پارسالاش را به گوشوارهی دختران خيابانی هديه كرده است تا هميشه تازه بماند ... ادامه
|
|