سال چهارم

بيست و نه مرداد 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيدمحمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

نام ديگر خدا

سيد محمدمهدی شهيدی

 

حميده، حميده، حميده ... مرد لاينقطع حميده را می‌خواند به زبانی که سر درنمی‌آوريم وسط دشت تف‌زده‌ی خشک شهريور داغ.

عباس رو کرده بود به مصطفا که تکليف روشن شود. بعد خيز برداشت سمت مرد: «از کجا می‌آی پدر؟»

«حميده، حميده ....»

«شايد از حميديه می‌آد!»

مصطفا نيمه‌بغضی فروخورده زير لب غريد: «چی می‌گی، بچه؟ دشت عباس کجا، حميديه کجا!»

و عباس آرام گرفته حالا، کنار مرد نشسته بود روی جعبه‌ی خالی آرپی‌جی در سنگر بتونی، دوازده متر زير رمل‌های داغ دشت عباس.

«حميده، حميده ...» مرد خميده روی زانو، سرريز بغض و گريه و خشم به زبانی که سر درنمی‌آوريم چيزی می‌گويد و حميده حميده از زبان‌اش نمی‌افتد.

کسی را بايد مصطفا بفرستد فرماندهی برای کسب تکليف. بی‌سيم هم از کار افتاده بود و باتری خالی را يکی بايد می‌برد عقب شارژ کند، برگرداند سنگر.

«حميده، حميده ...»

عباس سر در بغل کرده به تکان‌تکان معمول‌اش مشغول: چپ راست، چپ راست، چپ راست. انگار رقصی برای ارواح مرده‌گان و انعکاس يأس‌آلود حسی غريب که در گرفته، برده بودش به روستايی دور آن‌جا که مرضيه حالا کنار چشمه لابد چيزی می‌شست يا گاوش را می‌دوشيد، بچه بر کول.

مرضيه را چند ماه نديده است؟ «حميده، حميده ...» مرد وامی‌گويد و گريه می‌بردش. مرضيه، مرضيه.

هول برمی‌داردش گاهی، صورت مرضيه وقتی از خاطرش محو می‌شود. شب‌ها که می‌رويم گشت شناسايی، يک‌دفعه كپ می‌کند پناه سنگی، لای درختی، سر در گريبان کلاش، ساعتی آرام و بی‌صدا می‌گريست و مرضيه. مرضيه در چشمه تن می‌شويد و لرزش لطيف اشک عباس بر گرداگرد تنش هاله‌يی از نمک می‌سازد.

به خود که می‌آيد عباس، باتری بی‌سيم روی پله‌ی دوم ورودی سنگر نيست. مصطفا رفته است سوار بر تريل حسن که پری‌روز خمپاره خورد و مرد. مرد آرام گرفته، رفته نشسته روی ورودی سنگر مات‌اش برده به ديوار بتنی روبرو، به تصويری که نيست.

«حميده، حميده .....»

عباس می‌دود پی مرد، سر خمانده از کمان گلوله‌هايی که گروپ‌گروپ جا خوش می‌کنند در کيسه‌های شنی يال خاک‌ريز: «پدر، آقا، حميده ...»

به زبانی که سر در نمی‌آورد عباس، مرد يک لحظه می‌ايستد برمی‌گردد، از دور چيزی می‌گويد و بعد خاک‌ريز شرقی را می‌کشد بالا.

بی‌خود شده عباس، دونده، داد می‌زند: «بشين، نرو، می‌ميری، بابا! اجلس، الموت، نذهب، نرو، لعنتی!»

مرد اما به زبانی که سر درنمی‌آورد عباس، روی لبه‌ی خاک‌ريز ايستاده رو به شرق حالا، فرياد می‌زند از جگر: «حميده، حميده ...»

بعد می‌تپد روی خاک داغ. داغ آن‌قدر که خون مرد در جا خشک می‌شود روی دانه‌های شن و رمل‌های سوخته.

«حميده، حميده ...»

مصطفا ساعتی بعد، زخمی، برگشته با باتری بی‌سيم. سراغ مرد را که می‌گيرد، عباس سرش را می‌اندازد پايين: «بالاخره فهميدی حميده کجا بود؟»

 

عباس، حافظه‌باخته، سال‌ها در ويرانه‌های حميديه، دنبال پاسخی می‌گشت که مصطفا داده بود همان شب، قبل از آن که بميرد از خون‌ريزی: «برای صائبين، حميده نام ديگر خداست.»

 

Ç