|
|
|
|
||||||||||||||
|
بچه كه بوديم، شب اول و آتش سه داستان خيلی كوتاه شايان الهامی
بچه که بوديم تيم فوتبال کوچهی ما خيلی عجيب بود. ما کودک بوديم و به عجيب بودن و خرق عادت کردن چندان اهميت نمیداديم. بعدها که بزرگ شديم همهی آن روزها در يک جمله خلاصه شد: "بچه که بوديم، توی تيم فوتبال ما يک دختر بازی میکرد." فکر میکنم اين يک جمله به هيج وجه حق مطلب را ادا نمیکند. بايد چيزی گفت مثل: "بچه که بوديم همه با هم عاشق يک دختر شديم. برای همين قبول کرديم در تيم فوتبال ما باشد و تمسخر ديگر تيمها را به جان خريديم." اما تيم ما به بازی فينال نرسيد، حتا به بازی دوم هم نرسيد. درست است که شبانهروز تمرين میکرديم. هر روز و هر شب بدون اغراق! يک پارچه عرق بوديم و مست. دختر هم گلزن ماهری شده بود. چون هر کس که توپ را میگرفت، هر طور شده به دخترک میرساندش. مقصد تمام پاسها و اميدها و عشقها شده بود، اما بازیهای دورهيی که شروع شد، در اولين بازی متوجه شديم همهگی رويش خطا میکنند، کافی بود يک لحظه زمين بيفتد تا همه خودشان را روی او بيندازند. دروازهبان توپ را با مسخرهگی میبوسيد و به شکم دخترک شليک میکرد. داور در ضربههای کاشته با کشيدن شورتاش او را به پشت سه قدم میبرد. غيرتمان اجازه نداد. با عصبانيت بازی را به هم ريختيم و شروع به کتککاری کرديم. بيشتر از ما بودند. حسابی کتک خورديم و برای هميشه از بازیهای دورهيی اخراج شديم. دخترک را پدر و مادرش کوچ دادند به شهرستان پيش عموهايش و ما مانديم و اين خاطره که: "بچه که بوديم، توی تيم فوتبال ما يک دختر بازی میکرد."
شب اول اولين بوسه يادتان میماند. اولين آغوش هم. شب زفاف را نمیدانم، اما من شب اول قبرم خوب يادم هست. دستی آمد و پاهای مرا گرفت. از زمين بلندم کرد. لخت مادرزاد بودم و محيط دورم را کثافت لزجی پر کرده بود. نوری شديد و کورکننده در همه جا به چشم میخورد. رانهای زنی را میديدم و دستان ترسناک زنانی ديگر را. زندهگی بیهودهی پرگناهی داشتهام لابد. همچنان از زمين فاصله میگرفتم. معلق بودم و ناگهان همه چيز ايستاد. زمان متوقف شد و ضربهی محکمی را بر پشتام احساس کردم. گويی تازه راه نفسام باز شد و توانستم فرياد بکشم. با تمام قوا فرياد کشيدم و گريستم. همه لبخند زدند. مرا در آغوش فرشتهيی خواباندند و گفتند: "مبارک است، فرزندتان پسر است!" رودی از شير در دهانام جاری شد.
آتش از دست خودم لجام گرفت. يک تف به آتش انداختم که قبل از برخورد با شعلهها بخار شد و هرگز صدای جييييييييزش به هوا نرفت. عينک گردم را دور انداختم و جلوی پيراهنام را هم جر دادم تا سينه و شکمام رو به آتش برهنه شود. اولين قدم را که برداشتم چربیهای نوک بينیام شروع کردند به لغزيدن و چکيدن. با دومين قدم صدای ترق ترق ترکيدن نوک سبيلام و پشمهای سينهام بلند شد. چند جوش روی چانهام ترکيد و زانوهايم تاول زدند. دانستم اين تو بميری از آن تو بميریها نيست. احساس کردم چهقدر از مردنام پشيمانام. جهنم خيلی بدتر از آن چيزی بود که قبل از خودکشی فکر میکردم. فهميدند که جلوتر نمیروم. آمدند که خودشان پرتام کنند.
|
|