سال چهارم

بيست و نه مرداد 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

زيبا كاوه‌يی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ziba_kavehi

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

zibakavehi.tripod.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

به نشانی هيچ‌كجا - 15

زيبا كاوه‌يی

 

همه چيز لابه‌لای رفتن و ماندن پابه‌پا می‌كند. تو كه كنار پنجره‌ی رو به گرما با لب‌خند كوچكی برای‌ام دست تكان می‌دهی و شاخه‌ی خشكی كه برگ‌های پارسال‌اش را به گوش‌واره‌ی دختران خيابانی هديه كرده است تا هميشه تازه بماند.

حكايت‌ها تكرار نمی‌شوند. يك راوی تازه پيدا شده است كه در دشت بی گل و گياه طبيعت بی‌جان نقاشی‌های هميشه‌گی تو در كليشه‌ی راه‌هايی كه كوچك می‌شوند، اما تمام نمی‌شوند، جا خوش كند.

هيچ‌وقت نپذيرفتی كه آخرين دانه‌ی برگ پاييزی را به گوشه‌ی موهايت آويزان كنی و بهار موهای پاييزی تو را در شاخه‌های درهم درختان، روی بوم چشم‌های منتظر من فيكس كند.

اين موها برای من بود كه در ته نقاشی‌های خشك تو هی دريا می‌زاييدم و آب‌شارهای عمودی كه گاهی حتا بر خلاف جهت دست‌های تو به هر طرفی كه خواسته بودند، جاری می‌شدند.

چه‌قدر دل‌ام برای صدای باران آخر دنيا تنگ شده است!

چه‌قدر می‌خواهم تو اين‌جا باشی كنار چشم‌های من كه هی پلك‌هايش وسوسه‌ی افتادن ثابتی را دارند كه روی بوم نقاشی هم جابه‌جا نشوند.

همه‌ات را می‌خواهم! نه آخرين برگ پاييزی كه به موهايت آويزان كرده بودی و نگاه متعجب‌ات كه چرا اين همه دل‌ام برای‌ات تنگ می‌شود!

اين جمله‌ی آخر را خالی كن روی دورترين راهی كه قرار است در پستوی روزهای بی تو بماند و رنگ خاطره‌های نه چندان رنگی اين حوالی را بگيرد.

تو در پس‌زمينه‌ی رنگ‌های بی‌رمق نقاشی‌های من شده بودی سفيد تندی كه روی چشم‌های من ثابت شده بود و گالری‌های دنيا را در سرانگشتان هر كدام به يك رنگی انگشت‌نگاری كرده بود به جای هويت تمام دنيا!

چه‌قدر هميشه حرف ناگفته می‌ماند! حرف‌های ناگفته‌يی كه طلسم ابدی روزهای من شده بود بر سر در ورودی روزهايی كه تو را با تمام نياز فرياد می‌زدم.

ترديدها ميان رفتن و ماندن پلاسيده‌اند. فردا شايد آخرين دختر خيابانی را پيدا كنی كه با آخرين برگ ميان موهايش به آخر دنيا رسيده است كه باران بباراند.

ببين! موهايم بوی دست‌های تو را می‌دهد و شده‌ام سفيد تندی كه در مبنای هميشه دوست‌ات خواهم داشت، فيكس شده است.

 

Ç