|
|
|
|
||||||||||||||
|
شاهكشی در اسطوره و تاريخ ايران بخش سوم محمود كوير
اشاره: در ادامهی بخش نخست و بخش دوم اين روايت، بعد از آن كه در تاريخ و ادبيات مقداری پيش رفتيم، اينك به بازخوانی حكايت «ايرج» میرسيم كه بيشتر مبتنیست بر شاهنامهی فردوسی.
اما داستان ايرج از زبان و قلم دانای توس، روايت ديگریست از تاريخ! ايرج از همهی آن گردنکشان و شمشيرکشان از زمين تا آسمان دور است. دانای توس در اين داستان که بنيان شاهنامه و پديد آمدن ايران و توران است، نشان میدهد که قدرت چه هيولايیست و مهر و مدارا و خرد و دانايی چه گوهر تابناکی. بنيان سياست و حکومت از ديدگاه فردوسی در اين داستان نهاده میشود. بنيان فرمانروايی بر اين گوهران است: «داد، خرد، مهر و مدارا». و در گوهر بدخويان و ستمگران نيز: «قدرت، آز، فزونخواهی و رشک». بن و پايهی نخستين سوگنامهی بزرگ شاهنامه بر اينها شکل میگيرد و به پيش میرود. ايران از ميان اين کشمکش است که بر زمين پديدار میشود. ايرج پدر و بنيانگذار ايران است. نام ايرج از سويی از ارتا آمده است. ارتا خدابانوی قانون و داد و درستیست. ايرج از سويی به معنی انسان ارجمند است. فريدون بر آن است تا جهان را بين سه فرزند خود بخش کند. پس پسران را به آزمايش فرا میخواند. میآزمايد تا بهترين را برگزيند. در نبرد با اژدها پسر بزرگتر میگريزد. پسر ميانی به جنگ میشتابد. ايرج اما میکوشد تا با ياری برادران بر دشمن پيروز آيد. پس ايران را که بزرگتر و رنگينتر است به ايرج وا میگذارد. انتخاب ايرج بر چه اصولی استوار است: ايرج دانايی و دليری را با هم دارد. ايرج جوانترين است. خواهان همبستهگیست. ايرج مهر را پايه و بن فرمانروايی میداند. در شاهنامه، ايرج که نخستين شاه ايران است، چونان فرمانروايی مهرورز، جوان و خردمند توصيف شده است. برادران ديگر میرنجند و بر آن میشوند تا اين قانون را بر هم زنند. رشك فرا میرسد. آز و رشك که بنمايهی بدخويی و بدخواهی و فزونخواهیست، از راه میرسد. قدرت با اينها گره خورده است.
در آز درنگ نبايد کرد. هرچه فرهنگ و مردمی و مهر و مدارا با درنگ همراه است. آز و جنگ و دشمنی اما، درنگ نمیپذيرد:
پس بايد برای ربودن سهم بيشتری از قدرت دست به کار شد و برای رسيدن به آن پرده در پرده خيانت است و توطئه:
راه چيست؟ از ميان برداشتن برادر! چرا ما هميشه بازی را زياد جدی میگيريم؟ دشوارترين و پيچيدهترين راه را انتخاب میکنيم. ايرج نماد آن نيمهی کشتهشدهی ماست. ايرج آن پارهی عاشق ماست. ايرج آن چهرهی عرفانی ماست. ايرج نماد مهر و مداراست. آيرج نماد آشتی و آرامش است. اما بازی قانون خودش را دارد. بازی قدرت است. و در اين ميانه ما با اين نماد، با ايرج، بيگانه! ما اين نقش را نمیشناسيم. ما تنها گاهی ماسک يا صورتک آن را بر چهره میزنيم. ما با خودمان نيز در مهر و مدارا نيستيم. ما خودزنی و خودآزاری را میستاييم. ايرج مهر میجويد و سور. برادران اما جنگ میجويند و شور:
و پدر در پاسخ اين مهرجويی ايرج به او میگويد:
ايرج اما نقش بازی نمیکند. باورش شده است. روی صحنهی اين تماشاخانه میگردد و آواز میخواند. تماشاييان را نمیبيند اين خوشباور؟ هورا میکشيم. نعره میزنيم. اشک میريزد. قهقهه میزنيم. رو به برادران میکند و مانند فرشتهيی که از آسمان آمده باشد، خرمن ياس کلمات را بر آنها میبارد:
چه میگويد اين جوان! مگر قانون بازی را نمیداند اين خام؟ پس تکليف بازی چه میشود؟
و آنگاه در حالی که صحنه را ترک میکند، میخواند:
شگفتا! باورکردنی نيست! از ما نيست! جادوست! مگر میشود؟ پس ...
پس مانند اسپند بر آتش، چنان که افتد و دانی، بر او بر میآشوبد، زيرا به گفتوگو و سخن و مهر باور ندارد:
و با همان کرسی که بر آن نشسته بوده است:
میبينيد! بیچاره ايرج! همه چيز را میبخشد، اما برادران بر او نمیبخشند! قدرت شريک نمیخواهد. نابودی طرف را میجويد، آن هم با رذالت! به ياد بياوريم که چون با ناجوانمردی سر از بدن سياوش جدا میکنند، پدر از دختر خويش نيز در نمیگذرد و برای ان که از فرزندان سياوش از دختر وی زاده نشود، دختر ار به روزبانان يا پاسداران مردمکش خويش میسپارد:
و چند بار چنين کرديم؟ ايرج اما در اين ميانه میکوشد تا با آخرين نيروی خويش جلوی خونريزی را بگيرد و برادران را از دشمنی باز دارد. پس، بوداگونه بر آن میشود که اين قدرت جهنمی را واگذارد و ترک خان و مان گويد:
اما ديگ آز به جوش آمده است. آن نيمهی قدرتطلب و سلطهجو به طغيان آمده است. جهنم درون شعله میکشد. من کينهخواه و کينهورز به تکاپو در آمده است. همان نيمهی ما که بارها در تاريخ سر برآورده است و زمين و زمان را به آشوب کشيده است. پس با دل پرخشم و سر پر ز باد:
بکوبيد بر طبل! کوس و نقاره بزنيد! داستان به اوج رسيد. بازی به چکاد خود برآمد. اژدهای درون من طعمهی خويش را بلعيد. و طبل آخر، آخرين گوشهی پنهان بازی!
آتش خاموشی گرفت. قدرت از خون سيرآب شد. پوزه از خون ببايد شست! بر پيکر کشته بارگاه بايد برافراشت و او را به پرستش گرفت. پس:
سوگنامهی ايرج و سپس سياوش، که به گمان برخی چون استاد جواد مشکور، ايرج همان زرتشت يا برديا يا گيومات بايد باشد، پايه و اساس سوگ سياوش و سوگهای مغان گرديد و يزيد بر همين داستان در بارهی قتل عثمان سوگی به راه انداخت و [...]. پايان اين سوگنامه که آگاهی زيادی در بارهی منشها و رفتارهای امروزين ما نيز به دست میدهد، چنين است:
و نخستين بودای خندان ما، چنين به خون مینشيند! قدرتی که میخواهد با مهر و مدارا سخن گويد به دست برادران خويش به خاک و خون کشيده میشود. قدرتمداران ما زبان مهر را در نمیيابند. قدرت در ميان ما با مهر و مدارا بيگانه و دشمن است. و در همين جاست که دانای توس گلبانگ عاشقانه و انسانی و جاودانهی خويش را در جهان در میافکند. گويی اين پير بر برج و باروی تاريخ به تماشای اين سوگنامهی جاری در ميان ما نشسته و چون سوگنامه به فرجام خونبار خويش میرسد، بانگ و غلغله در میاندازد که:
يعنی که جان آدمی از هرچه در اين جهان است گرانبهاتر و به هيچ تدبير و فسون و فسانهيی نبايد که جان انسانی را آزرد. اين پيام و بيانيهی باشکوه فردوسیست در فرجام اين سوگنامه. و به قدرتمداران هشدار میدهد که:
پيام وی آن چنان تابناک است که خود میداند:
|
|