سال چهارم

دوازده شهريور 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شاه‌كشی در اسطوره و تاريخ ايران

بخش سوم

محمود كوير

 

اشاره:

در ادامه‌ی بخش نخست و بخش دوم اين روايت، بعد از آن كه در تاريخ و ادبيات مقداری پيش رفتيم، اينك به بازخوانی حكايت «ايرج» می‌رسيم كه بيش‌تر مبتنی‌ست بر شاه‌نامه‌ی فردوسی.

 

اما داستان ايرج از زبان و قلم دانای توس، روايت ديگری‌ست از تاريخ! ايرج از همه‌ی آن گردن‌کشان و شمشيرکشان از زمين تا آسمان دور است. دانای توس در اين داستان که بنيان شاه‌نامه و پديد آمدن ايران و توران است، نشان می‌دهد که قدرت چه هيولايی‌ست و مهر و مدارا و خرد و دانايی چه گوهر تاب‌ناکی.

بنيان سياست و حکومت از ديدگاه فردوسی در اين داستان نهاده می‌شود. بنيان فرمان‌روايی بر اين گوهران است: «داد، خرد، مهر و مدارا».

و در گوهر بدخويان و ستم‌گران نيز: «قدرت، آز، فزون‌خواهی و رشک».

بن و پايه‌ی نخستين سوگ‌نامه‌ی بزرگ شاه‌نامه بر اين‌ها شکل می‌گيرد و به پيش می‌رود.

ايران از ميان اين کش‌مکش است که بر زمين پديدار می‌شود. ايرج پدر و بنيان‌گذار ايران است. نام ايرج از سويی از ارتا آمده است. ارتا خدابانوی قانون و داد و درستی‌ست. ايرج از سويی به معنی انسان ارج‌مند است.

فريدون بر آن است تا جهان را بين سه فرزند خود بخش کند. پس پسران را به آزمايش فرا می‌خواند. می‌آزمايد تا به‌ترين را برگزيند. در نبرد با اژدها پسر بزرگ‌تر می‌گريزد. پسر ميانی به جنگ می‌شتابد. ايرج اما می‌کوشد تا با ياری برادران بر دشمن پيروز آيد. پس ايران را که بزرگ‌تر و رنگين‌تر است به ايرج وا می‌گذارد.

انتخاب ايرج بر چه اصولی استوار است: ايرج دانايی و دليری را با هم دارد. ايرج جوان‌ترين است. خواهان هم‌بسته‌گی‌ست. ايرج مهر را پايه و بن فرمان‌روايی می‌داند.

در شاه‌نامه، ايرج که نخستين شاه ايران است، چونان فرمان‌روايی مهرورز، جوان و خردمند توصيف شده است.

برادران ديگر می‌رنجند و بر آن می‌شوند تا اين قانون را بر هم زنند. رشك فرا می‌رسد. آز و رشك که بن‌مايه‌ی بدخويی و بدخواهی و فزون‌خواهی‌ست، از راه می‌رسد. قدرت با اين‌ها گره خورده است.

بجنبيد مر سلم را دل ز جای

دگرگونه تر شد به آيين و رای

دل‌اش گشت غرقه به آز اندرون

پر انديشه بنشست با ره‌نمون

در آز درنگ نبايد کرد. هرچه فرهنگ و مردمی و مهر و مدارا با درنگ همراه است. آز و جنگ و دشمنی اما، درنگ نمی‌پذيرد:

نسازد درنگ اندر اين کار هيچ

که خوار آيد آسايش اندر بسيچ

پس بايد برای ربودن سهم بيش‌تری از قدرت دست به کار شد و برای رسيدن به آن پرده در پرده خيانت است و توطئه:

رسيدند پس يک به‌ديگر فراز

سخن راندند آشکارا و راز

راه چيست؟ از ميان برداشتن برادر! چرا ما هميشه بازی را زياد جدی می‌گيريم؟ دشوارترين و پيچيده‌ترين راه را انتخاب می‌کنيم.

ايرج نماد آن نيمه‌ی کشته‌شده‌ی ماست. ايرج آن پاره‌ی عاشق ماست. ايرج آن چهره‌ی عرفانی ماست.  ايرج نماد مهر و مداراست. آيرج نماد آشتی و آرامش است.

اما بازی قانون خودش را دارد. بازی قدرت است. و در اين ميانه ما با اين نماد، با ايرج، بيگانه! ما اين نقش را نمی‌شناسيم. ما تنها گاهی ماسک يا صورتک آن را بر چهره می‌زنيم. ما با خودمان نيز در مهر و مدارا نيستيم. ما خودزنی و خودآزاری را می‌ستاييم.

ايرج مهر می‌جويد و سور. برادران اما جنگ می‌جويند و شور:

بگويم که ای نام‌داران من

چنان چون گرامی تن و جان من

مگيريد خشم و مداريد کين

نه زيباست کين از خداوند دين

و پدر در پاسخ اين مهرجويی ايرج به او می‌گويد:

بدو گفت شاه: ای خردمند پور

برادر همی رزم جويد تو سور؟

ايرج اما نقش بازی نمی‌کند. باورش شده است. روی صحنه‌ی اين تماشاخانه می‌گردد و آواز می‌خواند. تماشاييان را نمی‌بيند اين خوش‌باور؟ هورا می‌کشيم. نعره می‌زنيم. اشک می‌ريزد. قه‌قهه می‌زنيم. رو به برادران می‌کند و مانند فرشته‌يی که از آسمان آمده باشد، خرمن ياس کلمات را بر آن‌ها می‌بارد:

نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه

نه نام بزرگی نه ايران سپاه

من ايران نخواهم نه خاور نه چين

نه شاهی نه گسترده روی زمين

چه می‌گويد اين جوان! مگر قانون بازی را نمی‌داند اين خام؟ پس تکليف بازی چه می‌شود؟

بزرگی که فرجام او تيره‌گی‌ست

بدان برتری بر ببايد گريست

مرا تخت ايران اگر بود زير

کنون گشتم از تخت و از تاج سير

سپردم شما را کلاه و نگين

مداريد با من شما هيچ کين

مرا با شما نيست جنگ و نبرد

نبايد به من هيچ دل رنجه کرد

و آن‌گاه در حالی که صحنه را ترک می‌کند، می‌خواند:

جز از که‌تری نيست آيين من

نباشد به‌جز مردمی دين من

شگفتا! باورکردنی نيست! از ما نيست! جادوست! مگر می‌شود؟ پس ...

نيامدش گفتار ايرج پسند

نه آن آشتی نزد او ارج‌مند

پس مانند اسپند بر آتش، چنان که افتد و دانی، بر او بر می‌آشوبد، زيرا به گفت‌وگو و سخن و مهر باور ندارد:

ز کرسی به خشم اندر آورد پای

همی‌گفت و برجست هزمان ز جای

و با همان کرسی که بر آن نشسته بوده است:

بزد بر سر خسرو تاج‌دار

از او خواست خسرو به جان زينهار

می‌بينيد! بی‌چاره ايرج! همه چيز را می‌بخشد، اما برادران بر او نمی‌بخشند! قدرت شريک نمی‌خواهد. نابودی طرف را می‌جويد، آن هم با رذالت!

به ياد بياوريم که چون با ناجوانمردی سر از بدن سياوش جدا می‌کنند، پدر از دختر خويش نيز در نمی‌گذرد و برای ان که از فرزندان سياوش از دختر وی زاده نشود، دختر ار به روزبانان يا پاس‌داران مردم‌کش خويش می‌سپارد:

ز پرده به درگه بريدش کشان

بر روزبانان مردم‌کشان

بدان تا بگيرند موی سرش

ببرند بر سر همه چادرش

زنندش همی چوب تا تخم کين

بريزد برين بوم توران‌زمين

و چند بار چنين کرديم؟ ايرج اما در اين ميانه می‌کوشد تا با آخرين نيروی خويش جلوی خون‌ريزی را بگيرد و برادران را از دشمنی باز دارد.

پس، بوداگونه بر آن می‌شود که اين قدرت جهنمی را واگذارد و ترک خان و مان گويد:

بسنده کنم زين جهان گوشه‌يی

به کوشش فراز آورم توشه‌يی

اما ديگ آز به جوش آمده است. آن نيمه‌ی قدرت‌طلب و سلطه‌جو به طغيان آمده است. جهنم درون شعله می‌کشد. من کينه‌خواه و کينه‌ورز به تکاپو در آمده است. همان نيمه‌ی ما که بارها در تاريخ سر برآورده است و زمين و زمان را به آشوب کشيده است. پس با دل پرخشم و سر پر ز باد:

يکی خنجر از موزه بيرون کشيد

سراپای او چادر خون کشيد

بکوبيد بر طبل! کوس و نقاره بزنيد! داستان به اوج رسيد. بازی به چکاد خود برآمد. اژدهای درون من طعمه‌ی خويش را بلعيد.

و طبل آخر، آخرين گوشه‌ی پنهان بازی!

سر تاجور از تن پيل‌وار

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

آتش خاموشی گرفت. قدرت از خون سيرآب شد. پوزه از خون ببايد شست! بر پيکر کشته بارگاه بايد برافراشت و او را به پرستش گرفت. پس:

بياکند مغزش به مشک و عبير

فرستاد نزد جهان‌بخش پير

سوگ‌نامه‌ی ايرج و سپس سياوش، که به گمان برخی چون استاد جواد مشکور، ايرج همان زرتشت يا برديا يا گيومات بايد باشد، پايه و اساس سوگ سياوش و سوگ‌های مغان گرديد و يزيد بر همين داستان در باره‌ی قتل عثمان سوگی به راه انداخت و [...]. پايان اين سوگ‌نامه که آگاهی زيادی در باره‌ی منش‌ها و رفتارهای ام‌روزين ما نيز به دست می‌دهد، چنين است:

خروشی بيامد از آن سوگ‌وار
يکی زر تابوت‌اش اندر کنار
به تابوت زر اندرون پرنيان
نهاده سر ايرج اندر ميان
ابا ناله و آه و با روی زرد
به پيش فريدون شد آن نيک‌مرد
ز تابوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خيره پنداشتند
ز تابوت چون پرنيان برکشيد
بريده سر ايرج آمد پديد
بيفتاد از اسب آفريدون به خاک
سپه سر به سر جامه کردند چاک
سيه شد رخان، ديده‌گان شد سپيد
که ديدن دگرگونه بودش اميد
چو خسرو بر آن‌گونه آمد ز راه
چنين بازگشت از پذيره سپاه
دريده درفش و نگون‌سار کوس
رخ نام‌داران به رنگ آبنوس
تبيره سيه کرده و روی پيل
پراکنده بر تازی اسپانش نيل
پياده سپه‌بد پياده سپاه
پر از خاک سر برگرفتند راه
...
سپه داغ دل شاه با‌ های و هوی
سوی باغ ايرج نهادند روی
به روزی کجا جشن شاهان بدی
وزان پيش‌تر بزم‌گاهان بودی
فريدون سر شاه پور جوان
بيامد به بر برگرفته نوان
بر تخت شاهنشهی بنگريد
سر شاه را نزدر تاج ديد
همان حوض شاهان و سرو سهی
درخت گل‌فشان و بيد و بهی
تهی ديد از آزاده‌گان جشن‌گاه
به کيوان بر آورده گرد سياه
همی‌سوخت باغ و همی‌خست روی
همی‌ريخت اشک و همی‌کند موی
ميان را به زنار خونين ببست
فکند آتش اندر سرای نشست
گلستانش بر کند و سروان بسوخت
به يک‌باره‌گی چشم شادی بدوخت
نهاده سر ايرج اندر کنار
سر خويشتن کرد زی کردگار
همی‌گفت کای داور دادگر
بدين بی‌گنه کشته اندر نگر
به خنجر سرش کنده در پيش من
تنش خورده شيران آن انجمن

و نخستين بودای خندان ما، چنين به خون می‌نشيند! قدرتی که می‌خواهد با مهر و مدارا سخن گويد به دست برادران خويش به خاک و خون کشيده می‌شود. قدرت‌مداران ما زبان مهر را در نمی‌يابند. قدرت در ميان ما با مهر و مدارا بيگانه و دشمن است.

و در همين جاست که دانای توس گل‌بانگ عاشقانه و انسانی و جاودانه‌ی خويش را در جهان در می‌افکند. گويی اين پير بر برج و باروی تاريخ به تماشای اين سوگ‌نامه‌ی جاری در ميان ما نشسته و چون سوگ‌نامه به فرجام خون‌بار خويش می‌رسد، بانگ و غلغله در می‌اندازد که:

ميازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شيرين حوش است

يعنی که جان آدمی از هرچه در اين جهان است گران‌بهاتر و به هيچ تدبير و فسون و فسانه‌يی نبايد که جان انسانی را آزرد. اين پيام و بيانيه‌ی باشکوه فردوسی‌ست در فرجام اين سوگ‌نامه.

و به قدرت‌مداران هش‌دار می‌دهد که:

جهانا سراسر فسونی و باد

به تو نيست مرد خردمند شاد

پيام وی آن چنان تاب‌ناک است که خود می‌داند:

برين نامه بر، عمرها بگذرد

بخواند هر آن کس که دارد خرد

Ç