|
|
|
|
||||||||||||||
|
مواجهه و استحاله دو طرح داستانی كاوه احمدی علیآبادی
مواجهه آسمان ابری است و ابرها گاه از دامنهی كوهها سرازير شدهاند. قطار از پيچی كوهستانی عبور میكند. دود سفيد رنگی حالا در بالای قطار میرقصد و برای لحظاتی همه جا را میپوشاند. كوپهی جوان در رأس پيچ كوهستانی قرار دارد و از شكاف دود و مه، پيرمردی كه شبيه جوان است و انگار قطعیيی از دوران پيری خود اوست، ظاهر میشود كه از بيرون به جوان خيره شده است. جوان به سرعت پنجره را باز میكند. از بيرون جوان داخل قطار را میبينيم كه سرش را بيرون میآورد و با تأمل بهتزده به پيرمرد ظاهرشده مینگرد. جوان به سمت واگنهای عقبی میدود تا بتواند بهتر پيرمرد را ببيند، اما قطار از پيچ میگذرد و پيرمرد جا مانده ناپديد میشود. لحظهيی بعد به كوپه برمیگردد و در را نيمه باز میگذارد. بیقرار است و همه جا را میكاود. آرام میگيرد و سپس مینشيند. قطرات باران، حس غريبی در او ايجاد میكند كه حالا به پنجره برخورد میكنند. در بيرون قطار، آثاری از ساختمان و تير برق و يك تابلو و چراغ چشمكزن ظاهر میشود. جوان برخاسته و از پنجره به بيرون نگاه میكند. قطار آهسته وارد ايستگاه خواهد شد. سوتی كشيده میشود. قطار در ايستگاه توقف كامل میكند. جوان با كنجكاوی بيرون را نگاه میكند. چند مسافر با ساك از قطار پياده میشوند. ناگهان چشماش به كودكی سفيدپوش میافتد كه پنداری كودكی خود اوست و گويا در ايستگاه منتظر اوست. جوان سريع از كوپه خارج میشود و به سمت كودك میشتابد، اما كودك را گم كرده است. جوان اين سو و آن سو سرك میكشد. ناگهان از لابهلای جمعيت او را میبيند كه از پلهها پايين میرود. در تعقيب او گامهايش را آنقدر تند میكند كه به دويدن نزديك میشود. در انتها به راهرويی میرسد كه به فضايی باز منتهی میشود، ولی هيچ نشانی از آن كودك در آنجا نيست. در همين هنگام، سوت قطار كشيده میشود. جوان دواندوان خود را به ايستگاه میرساند. اما مسافران همه رفتهاند و از پشت پنجرهی سالن ناگهان قطار در حال حركت را میبيند. چند گام به سمت قطار میدود، اما به قطار نمیرسد و سپس نااميد میايستد. ناگهان نگاهاش به نگاه جوانی میافتد كه انگار اكنون خود اوست كه از قطار، او را مینگرد. نگاههای آنان به هم تلاقی پيدا میكند. ناخودآگاه میخواهد به سمت جوان بدود، اما ديگر خيلی دير شده است و تنها نگاههای گرهخوردهی آن دوست كه پس از دور شدن قطار همچنان باقی میماند.
استحاله در خلأيی ناتمام، نقطهيی هويدا میشود. نقطهی تاریک به تدريج به لكهيی لرزان بدل میشود كه با هر جهش بزرگتر گشته و به ما نزديكتر میشود. خفاشیست كه با جهشهای سريع ما را به اين سو و آن سو میكشاند و پيش میبرد و آنقدر به ما نزديك میشود كه تمام تصویر را میپوشاند و ديد ما كاملا كور میشود. انگار در تونلی وحشتناك و تاريك سير میكنيم. به منظرهيی زيبا پيوند میخوريم: تالابی كه در دشتی وسيع تنها افتاده است، با نيزار، لالههای مرداب و گلهای صورتیرنگشان كه خود را از مرداب بيرون كشيدهاند و كفهای بهجا مانده در گوشهی بركه. صدايی به تصوير و صدای آب پيوند میخورد. صدای قطاری كه نزديك میشود و لحظهيی بعد ما تصوير آن را وارونه روی آب میبينيم. قطار با گذشتن از روی پل سوت میكشد. با خفاشی كه وارونه در زير پل آويزان شده بود، از زير آن بيرون میپريم و به سوی دهانهی تونل پر میكشيم. وقتی وارد تونل میشويم و به عمق تونل پرواز كرده و در جايی به سقف میچسبيم. تصوير وارونهی قطار نزديك میشود كه وارد تونل میگردد. وقتی قطار به ما میرسد، با خفاش میپريم و در اطراف قطار چند بار بالبال میزنيم تا از پنجرهی بازيكی از كوپهها وارد قطار میشويم. در تاريكی كوپهيی كه خفاش به درون آن پريديم، مسافری وحشتزده سعی در خارج كردن خفاش میكند. خفاش مدام خود را به اين سو و آن سو میزند. به محض خروج قطار از تونل، خفاش از همان پنجره بيرون میپرد. نگاه مسافر به دنبال خروج خفاش از پنجرهی باز جا میماند.
|
|