|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: چهار شعر از دو شاعر طرحها و شعرهايی از
داود اصلانی
باران باريد اسمان گريست ز اوج آمدند به زير قطرههای ريز باران. گشوده شد عقدههای تلخ آسمان. رودخانه گشتند پرخروش جمع گشتند، شدند آبشار. فرو فکندشان جبر راه ز بالا به پايين دوباره. راهی نيست جز رفتن جز بودن ز اوج بر زمين خشک باريدن فرو رفتن در دل خاک شايد که که روزی دوباره ابر گشتن بر آسمان رفتن!
پدر اينجا مردی خفته است آرام و خموش با حكايتهای ناگفتنی زير آوار رؤياهايش بر زير سنگی سپيد مردی آرام خفته است شايد او نمیداند چه دلتنگام بر زمين خشك در ديار خاموشان سالهاست كه او خفته است در وادی رحمت در اين ديار سرد در اينجا پدر خفته است
هنگام
با قفسی که تنگتر میشود به هر کلام میروم تا اوج خاک، تا گود آسمان میروم تا هلاک هجوم، هجو ساده تا اسارتمرهگی تا پایان یک سلام
عزيمت عازم کوچهی آبستنام از عبور همسايههای بنبست با ديوارهای بیقوارهی شيشهيی و پنجرهی باز بسته به خاطرههای مشبک
|
|