|
|
|
|
||||||||||||||
|
تنها نمیدانم چرا مرا دوست میدارد! يادداشتی به بهانهی «لئا»، عينيت شعر سينما شهاب مباشری
دربارهی فيلم و داستاناش «لئا»* فيلمیست محصول مشترك اسلواكی و آلمان، ساختهی ايوان فيلا. فيلم ماجرای دختریست اسلواك كه در كودكی به خاطر مشاهدهی قتل مادرش به دست پدر خشناش، زبان باخته و لال شده است. سرپرستی او به دست همسايهيی سپرده میشود تا به سن جوانی میرسد. در اين سالها، تنها دلخوشی لئا نوشتن نامهها و شعرهايیست برای مادرش و سر زدن به دخمهيی كه خاطرهی مادرش را با روشن كردن شمعهايی در آنجا، كنار كوزهی خاكستر جسدش، زنده نگه میدارد. آنها او را به اشترلو، صنعتگری آلمانی، میفروشند تا عروساش شود. او هم گذشتهيی تلخ دارد كه آسودهاش نمیگذارد: مرگ همسرش در ماه عسل و بيست سال جنگ. لئا كه اشترلو را مالك و ارباب خود میانگارد، در جنگ و گريزی مداوم با اوست. اشترلو او را به زنجير میكشد و دخترك به دامان شعر و نقاشی میگريزد. او شعرهايش را برای يعقوب در روستای مادریاش میفرستد تا آنها را به دخمهی مادرش ببرد. اين نامهها ظن اشترلو را بر میانگيزد تا بالاخره مترجمی را اجير میكند و اندكاندك به راز زندهگی و خلقيات لئا پی میبرد. او هم پيله وا میكند و از انزوا و بدخلقی دست میكشد. بالاخره لئا میخندد و با حمايت اشترلو خردهخرده زبان باز میكند. به نظر همه چيز رو به خوبی میرود، اما درست بعد از يك سال و در روز تولدش، لئا وقتی از فرط شادمانی به خاطر هديهی اشترلو بال در آورده است، به خاطر يك درد مغزی از پا میافتد و میميرد. اشترلو خاكستر لئا را به همان دخمه میبرد و عكس او را كنار عكس مادرش مینهد و در ميان شمعهای روشن خاطرش را عزيز میدارد.
شعر سينما لئا فيلم تلخ و شيرينیست. يكجور قصهی پريان است كه پايان خوشی ندارد، اما به بهشت میبردت! بازخوانی و بازبينی داستان «ديو و دلبر» در زمانهی معاصر و بر بستری نو، انتظاری جز مواجهه با يك شعر مصور بهجا نمیگذارد. شعر از وقتی آغاز میشود كه مادر لئا در حال مرگ به او میگويد: "برایام بنويس!" و چه تمهيدی بهتر كه لئا كام فرو بندد تا شعرهاش مكتوب شوند و ماندگار! شعر كلمات لئا و شعر تصاوير خوب به هم چفت و بست شدهاند. صحنهآرايی و نورپردازی سرد، تم موسيقايی ثابت و تكرارشونده، قاب تصويرهای بینقص و نشانههای متعددی مثل تقابل طنزآميز آكواريوم و ماهی سياه دروناش با اسكلتی كه نشان تقدير است، صدای گوشخراش تمرين تيراندازی اشترلو و ويولننوازی لئا و ... برای اثبات استقرايی اين ادعا كافیاند. درونمايهی شعرهايی را كه شخصيت لئا میسرايد، به خوبی میتوان نظير به نظير نماهای بصری فيلم نهاد: پدر قاتل كه در شعری كودكانه به گربهی سياهی كه از خيابان میگذرد و ديگر باز نمیگردد، تشبيه میشود يا طنز و هجو اشترلو، وقتی كه هنوز لئا او را فقط مالك به حساب میآورد: "اربابام خشمگين است / با نفسهای آتشين / ارباب كوچك من ..." و چه نرم زمينهی نمايش لبخندی مردد بر چهرهی لئا با اين سطر مهيا میشود: "تنها نمیدانم چرا مرا دوست دارد!" اين مطالعهی قياسی را به خاطر فوران بيان شاعرانهی فيلم كه انواع صنايع معنوی و لفظی را گويی به كار بسته است، همچنان میتوان ادامه داد. با اين حال، بهتر میدانم برای رسيدن به سخنی پروردهتر كه با نگاهی فراگيرتر لئا را بكاود، بحث را در همين اندازه نگه دارم. قصدم اين بود كه با اين خطوط تنها محركی باشم برای ديدناش.
شايد بعدها باز ببينماش و در بارهاش بنويسم.
|
|