|
|
|
|
||||||||||||||
|
خودكامهگی و درآمدی بر شخصيت بزرگمهر محمود كوير
خودکامهگی از نمودهای اساسی قدرت در کشورهايی چون ايران است. ساخت قدرت به سبب نداشتن پایگاهی طبقاتی و مردمی، درآميخته بودن با دين و نفوذ بسيار در اقتصاد، به گونهيیست كه در فرآيندی کوتاه، قدرتمندان رو به خودکامهگی آورده و نمیتوانند از اين روند گريزی بيابند. حكومت گورستان نيروهای آزادیخواه است، زيرا که قانون، امنيت و آزادی نيست. شاهان میآيند و میروند. در هم میآويزند و پایداری و امنيت نمیتواند ريشه بگيرد و چون فرهنگ نياز به ريشه و ادامهيابی دارد، وقتی فرهنگ نيست، اخلاقها به سرعت فرمان میرانند و به همان سرعت از ميان میروند. زيرا که در برابر نهادهايی که در پایداری حکومت تلاش میکنند و نهادهای کنار قدرت، نهادی از مردم و در برابر آنان نيست. خودکامهگی همهی نهادهای ديگر را در هم میکوبد و همهگان را برده و بره میکند تا از ميانشان خودکامه برخيزد. بردهگانی که همه در آستانهی خودکامه شدن هستند. قدرت در ايران در دو نهاد گرد آمده است: دربار و ديوان. شاه نماد نهاد دربار و وزير نماد نهاد ديوان است. نهاد اول دولت را نمايندهگى مىكرد و نهاد دوم حكومت را. زمانی دربار بار عام و بار خاص نيز میدهد و دادگستری را نيز در دست دارد و زمانی آن را به دينمداران وا مینهد و گاه هر دو بر آن فرمان میرانند. شاه بار میدهد و ديگر درباريان نوکران اين بار هستند:
و غير از حاجب يا پردهدار ديگران نيز چنين بودند:
ابن بلخی در فارسنامه مینويسد: "حاجب زبان پادشاه است با نزديکان و حاضران، و کاتب زبان پادشاه است با دوران و غايبان." در کتاب کارنامک میبينيم که اين درباريان و ديوانيان در برابر شاه هيچ نيستند: "موبدان موبد و ايران اسپهبد و پشت اسپان سردار و دبيران مهست و دراندرزبد و واسپوهرگان به پيش اردشير شدند و به روی افتادند و نماز بردند." و در شاهنامه نيز چون پهلوانان به نزد شاه بار میيابند:
و در جايی ديگر:
و در جای ديگر:
دولت
بخشى از ساخت قدرت است. داريوش آشوری در کتاب «دانشنامهی سياسی» در
بارهی دولت مینويسد: "ساخت قدرتى كه در سرزمين معين بر مردمانى معين
تسلط پایدار دارد و از نظر داخلى نگهبان نظم به شمار مىآيد و از نظر
خارجى پاسدار تماميت سرزمين و منافع ملت و يكايك شهروندان خويش." اما
حكومت در همين کتاب چنين است: "مجموع دستگاه ادارى، سياسى، انتظامى و
نظامى كشور است كه در رأس آن هيأتى به نام كابينه يا هيأت وزيران قرار
دارد." ساختار قدرت در ايران همچنان سنتیست. در حالی که دولت مدرن نهادى همهگانی و همبسته است كه بر پايهی ارادهی همهی افراد ساكن يك سرزمين به وجود آمده است. دولت سنتى نهادى ويژه و قهرىست كه در پى غلبهی يك قبيله بر قبيلههاى ديگر در يك سرزمين ايجاد شده است. اين يک دولت طبقاتی نيست. دولتیست که با شمشير آمده است و با تازيانه بر قدرت میماند. مردم همواره بر شاه يا امير يا نظام میشورند. همهی مردم بر همهی حاکميت. آن را نابود میکنند تا يکی ديگر به قدرت رسد. پس از يک دوره دوباره آشوب و غوغا فرا میرسد و باز تکرار میشود. از همين روست که هيچ چيز ريشه نمیگيرد و ريشه نمیدواند. ناامنی و خشونت تومار همه را در هم مینوردد.
حكومت در
ايران همواره كارگزار دولت بوده است. وزيران ايران منصوبان شاهان ايران
بودهاند. وزير يا نخستوزير و سپس صدراعظم مقامی چون پيشکار را داشت
تا کارهای دست و پاگير را سرانجامی دهد و چون ايران درگير کشورهای ديگر
میشد، کار و بار سفير و نمايندهی شاه را نيز به انجام میرساند که
اين همه به فرمان شاه بود و دراختيار کامل وی. وزير پل بين درگاه و ديوان است. وزير نخبه است. شاه نخبهگان را بر میکشد تا کارهايش را سامان دهد. شاه در اين سرزمين بيشتر يک رئيس قبيله است. قبيله هميشه نخبهپرور است. قبيله هميشه قهرمان میخواهد. سردار و رئيس و رهبر میخواهد. نظام قبيله نظامی خودکامه است. قبيله اما، نخبه و قهرمان را برای درازمدت بر نمیتابد. پس قبيله نخبهکش هم هست. قبيله قهرمان را شهيد و کشته میخواهد تا بر گورش دخيل ببندد. قبيله قهرمانکش است. قبيله وزيرکش است، پدرکش است، پسرکش است. شاهان ايران همواره پدران و پسران خويش را میکشند. کمتر شاهی در ايران سراغ داريم که دستاش در خون خانوادهاش آلوده نباشد. قبيله همواره قربانی میخواهد. قبيله در گردنه و کتل و کمين زندهگی میکند. حتا اگر در شهر خانه داشته باشد، جاناش و روحاش همانجاست. قبيله برای حفظ ناموس و اسب و گله بايد بجنگد و انسان قبيلهيی وقتی شهرنشين هم شد، برای محله و گذر و چهارسوق و ناموس و آب محله قمه میکشد و قداره بر زمين میکوبد. داش و لوطی و پهلوان و بزنبهادر دارد. روح نرينه دارد قبيله. خدای قبيله و روح قبيله با خون راضی میشود. قبيله برای آب، اسب، زن میجنگد و میکشد. عطش قبيله با کينهکشی و خون سيراب میشود. پيش از قبيله، بيشتر از پنج هزار سال پيش، اساس جامعه بر عشيره بود. عشيره بر پايهی شير و مادر شناخته میشد. عشيره روح مادينه داشت. عشيره بر مبنای کشت و کار و سفالگری و خانهسازی و پارچهبافی شکل گرفته بود. عشيره را کاشتن، ساختن، بافتن و رشتن شکل میداد. عشيره شهرساز بود. از آمودريا و سيردريا تا اروندرود جای عشيره بود. سيستان و خراسان و گيلان و کردستان و خوزستان از هشت هزار تا پنج هزار سال پيش مرکز عشيره بود. سپس دريای مرکزی خشکيد. زمين کم بود و جمعيت زياد. پس عشيره به دنبال اسب و گاو و گوسفند به حرکت در آمد و شد قبيله. قبيله دامدار بود. از داشتن و تاختن و سخن میگفت. قبيله میرفت تا بر ديگران بتازد و زمينشان را بگيرد. قبايل بر هم میتاختند. قبيله روح نرينه داشت. قبيلهها بزرگ شدند. رئيس قبيله شاه شد، اما روح قبيله در تناش باقی ماند. قبيلهی بزرگتر دين بزرگتر و نهادهای بزرگتر میخواست، پس به سوی تمرکز پيش میرفت. اما روحاش هنوز قبيلهيی و خودکامه و يکتاپرست بود. عشيره چند خدا و زنخدا بود. قبيله يکتاپرست و مردخدا شده بود. پس خود اين نهادها را میآفريد و خود نابودش میکرد. سهرابکشی و شاهکشی و پدرکشی و پسرکشی در جان قبيله بود. وزيركشى در تاريخ ايران از دوران هخامنشی تا برامكه و تا اميركبير ادامه يافته است.
کمتر شاهی را سراغ داريم که از کشتن وزيری بازمانده باشد. وزيرکشی بخشی از تاريخ سياسی ماست. استبداد که دين را نيز با خود داشت يا وزيری برده داشت که رقيبان نابودش میکردند و يا وزيری سرکش که شاه را وادار به نابودی او میکردند. وزير در هر نظامی که در ايران بر سر کار آمده است يا بايد بیکاره و برده باشد و يا کارهايش را تمام نکرده سر به نيست شود. استبداد سياسی و دينی نياز به مشاور ندارد، نياز به کارگزار دارد. استبداد سياسی خودکامه و يکه و تنها بايد باشد. حتا فرزند و خويشان را از ميان برمیدارد. استبداد دينی نيز فرمان از بالا دارد و هيچ شريک و مشاوری را بر نمیتابد و از همين روست که خود در تن خويشان خويش تيغ مینهد. در يک ساختار قبيلهيی استبداد نهادينه میشود. چون زهر در رگهای خانواده، فرهنگ، سياست و دين میدود. اگر هيچ نهاد اجتماعی و آزاده، اگر هيچ نهاد فرهنگی و مدنی در جامعهی ما نتوانسته است زندهگی درازی پيدا کند و ريشه بگيرد و ريشه بدواند و به فرهنگ و اخلاق و منش و روش زندهگی تبديل شود و تاخت و تازهای داخلی و خارجی و قهر طبيعت، همه را در نيمهی راه به درک فرستاده است، اما استبداد در همهی چهرههايش مانده است، جاخوش کرده است، ريشه کرده و ريشه دوانيده است و چون نفرينی سياه بر جان اين جامعه باريده و میبارد و میبارد. تمام ساز و سامان جامعه را در مینوردد، میسوزاند و تباه میکند. فرد و انسانيت و شرف و نجابت انسانی ار يک سو و ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و پايهها و نهادهای آن، نخستين قربانيان اين ديو سياه هستند. بزرگمهر از فيلسوفان و انديشهمندان ايران است که در دوران انوشيروان وزير ايران میشود. وزيری کارآمد و دانا. پس پايان نمايش از همين جا روشن است. از همان نخستين صحنهی نمايش که در درگاه ترتيب داده شده، پايان آن را میتوان دريافت. در اين صحنه شاه است و درباريانی تسليم و برده و موبدان و خوابگزارانی که جز ستايش و مدح شاه کاری ندارند. تنها بزرگمهر جوان و انديشهمند است که در اين ميانه غريب است. کشور دچار مشکل شده و شاه را کابوسی دچار وحشت کرده است. پس بزرگمهر اينک به کارشان میآيد. آبروی نظام است و برای همين بيشتر او را در کشورهای ديگر به نمايش میگذارند تا چهرهی خود را نزد جهانيان بزک کنند و او را نيز از قدرت دور بدارند. بزرگمهر دانا و خردمند و عاشق ايران و دوستدار مردمان است. از تاريخ به افسانه و اسطوره میرود. ناماش بسان انديشهمندی فرزانه افتخار انسان است. در کتابهای تاريخ آمده است كه بزرگمهر آموزگار هرمز چهارم، فرزند خسرو کواتان (انوشيروان)، بود. سپس شاه او را برای وزارت برگزيد. در فارسنامهی ابن بلخی آمده است: "پيش تخت شاه کرسی زر بود و بزرگمهر بر آن نشستی." دابشليم در زمان خسرو بازی شطرنج را از هند به ايران آورد و خواست که دانايی راز بازی را کشف کند. بزرگمهر آن راز دريافت و در پاسخ هنديان نرد را اختراع کرد. در ماتيکان چترنگ آمده است: "شطرنج بر مثال حرب ساخته شده ... بزرگمهر نرد را بر سان فلک ساخت." بزرگمهر را بزرگ فرمدار میخواندند و بنا به گمان کريستينسن وی بايد همان برزويهی طبيب، مترجم کليله و دمنه از هندی به فارسی، باشد. استاد بهار اما مینويسد: "او رئيس رایزنان شاه و نگهبان شخصی شاه و رئيس دربار بوده است. از برزويه جداست. بزرگمهر به خواستهی برزويه، مقدمهی شگفتانگيز و ارجمند کليله و دمنه را نوشته است." به باور طبری اما: "بزرگمهر بختگان يک شخصيت تاريخیست. نام پدرش بختگ به معنی رهايی يافتن است." بزرگمهر آثار ارجمندی از خود به يادگار نهاد: کتابی به نام «ظفرنامه» که ابن سينا آن را برای سامانيان از پهلوی ترجمه کرد. اين رساله پرسش و پاسخهايی بين شاه و بزرگمهر است. و کتابی به نامه «پندنامهی بزرگمهر بختگان به انوشيروان» كه مجموعهيیست از سخنان پراکنده و داستانها و روايتها.
|
|