سال چهارم

26 شهريور 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شايان الهامی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shayanelhami

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

كولرها و ملخ‌ها

شايان الهامی

 

برق را روشن کردم و ناگهان ملخی پريد! همه چيز يادم آمد.

 

چرا کولرها هر چه‌قدر کار می‌کنند هوا هنوز گرمايی خفه‌کننده و نفس‌گير را بر ما تحميل می‌کند؟
آب نيست. باد خشک را فوت می‌کنند. تا دو ساعت ديگر هم برق را می‌برند.
حشرات چرا بی‌تابی می‌کنند؟ اين سومين عقربی‌ست که کشته‌ام. مورچه‌ها زهرش را هم خوردند.
ام‌سال قمازک نيامده که عقرب‌ها را بخورد. گفتند چهار فرسخ که بروی، ملخ حمله کرده. دارد اين‌جا هم می‌آيد.
دی‌شب بيدار که شدم بوی مردار می‌آمد. پسرت هم بيدار بود. گفت سه اسب سقط شده‌اند.
اسب‌ها از زور نداری سقط می‌شوند. کسی ماديان ندارد. اسب‌های نر زور نداری که می‌زنند، کيسه‌ی دل‌شان پاره می‌شود. دو روز بعد می‌ميرند. چهار تا ديگر هم ام‌روز فرداست که بميرند.
زن‌ها چرا شيون می‌کنند؟ چرا بچه‌يی نيست؟ اين‌جا ديگر چه بی‌غوله‌يی‌ست؟
مرده می‌زايند. دختر هم که بزايند آف‌تاب خشک‌اش می‌کند. نافه‌ی دختر شگون ندارد. قبل از ملخ‌باران، کسی بغل زن‌اش نمی‌خوابد. الان هشت سال است که پشت سر هم ملخ سياه می‌بارد.
برای همين به شما طايفه‌ی ملخی می‌گويند؟
نه! ما خير و برکت بوديم. نود ماديان داشتيم و پنجاه نساله. نه رمال داشتيم و نه ملا. هر سال قمازک از در و ديوار بالا می‌رفت. وقتی می‌زاييديم همه نافه‌ی پسر بود. پسرهايمان چاق بودند. اين قدر می‌خوردند که انگار ملخ سياه‌اند. دو هفت سال‌شان که می‌شد تازه لاغر می‌شدند.
پس چه شد؟ چه بر سر شما آمد که تبعيدگاه‌تان کردند؟
دولت آمد به سر ما برق آورد. يک سال از هفت سال کم، جنگ کرديم. دولت آتش به اختيار بود. پای هر تير دو مأمور گذاشته بود. دولت ماديان‌هامان را کشت. برق هم نافه‌مان را دختر کرد. رفتيم يک جای ديگر. ملا آوردند. به گوش مردم خواند که برق خوب است. زن‌ها برگشتند. مردها هم به پای آن‌ها آمدند. دولت چراغ برق گذاشت که يعنی ببينيد چه خوب است. برق قمازک‌ها را فراری داد. به چشم خودم ديدم حشره‌ها از خوشی خودشان را می‌کوفتند به برق. ملخ‌ها هم از شوق برق آمدند. برق آب‌ها را خشک کرد. علف نماند. گرما آمد. دولت کولر آورد. ملاها اين بار رسيدند به حرف ما. گفتند برق بد است. برق کشت را از بين می‌برد. جوان‌ترها به حرف ملاها کردند. دولتی‌ها را کشتند. ملاها رفتند و بعد باز يک دولتی‌های ديگری آمدند. برق را دوباره از توی کشت رد کردند. ملاها پيغام فرستادند اين برق که گاهی می‌رود گاهی می‌آيد، خوب است. از برق هميشه‌گی به‌تر است. هشت سال پشت سر هم برق آمد و برق نيامد، ملخ آمد و باران نيامد. الان ديگر طاقت‌مان بريده. مردها رفته‌اند تير برق‌ها را بيندازند. گفتند دولتی‌ها هم با قشون می‌آيند. دولتی‌ها می‌گويند تبعيدی‌هايی مثل تو شيرمان کرده‌اند. ما می‌گوييم برق نمی‌خواهيم، همين! آن سال‌ها هم که نمی‌خواستيم تبعيدی بين ما نبود.
می‌توان گفت که يا ملخ می‌کشتدتان يا قشون. چيزی نداريد که از دست بدهيد.
ما را برق کشت. برق بود که بدبخت‌مان کرد. طايفه‌ی ملخی را برق کشت. از من می‌شنوی تو هم برو. وگرنه به آتش برق می‌ميری.

 

آن وقت بود که رفتم. از مرزی به مرز ديگر. بی هيچ نام و نشانی. تا به مردمی رسيدم که کولرهايشان باد خنک را فوت می‌کرد. بعد ايستادم و سال‌ها طايفه‌ی ملخی را از ياد برده بودم.

ملخ بار ديگر جهيد و در سمتی ايستاد که صورت‌اش را درشت بنگرم. صورت کشيده و چشمان درشت‌اش يادآور صورت پيرمردی بود که او هم از برق ترسيده بود و به سمت اشتباهی جهيده بود. گرفتم‌اش و از پنجره پرتاب‌اش کردم. به تير برق خورد و له شد.

 

Ç