|
|
|
|
||||||||||||||
|
غروب آن روز وحيد آقاجانی
آسمان غروب خون و خاكستر بود، تابلويی از افق خونآلود كه تا ميانهی آسمان به خاكستر كشيده میشد. خيابان رو به افق تيره میزد ــ و هيچكس گويی به قدم زدن در خيابان رغبتی از خود نشان نمیداد. هم از اول كه به خيابان رسيديم، جمعی پراكنده روی پلههای مغازههای ويرانه به نظارهمان نشسته بودند، و عدهيی چرت میزدند. غبارِ نشسته بر آسفالتِ جابهجا گلولهكندشدهی خيابان از زير جيپ شتابدارمان به هوا میخاست و دوباره بر ويرانهها و نظارهگران مینشست. سرفهها به ديده میآمد. خرمشهر. به اولين چهارراه شهر كه رسيديم، از سرعت كم كرديم، و ايستاديم. كنار تير برق ازكمرشكستهيی سربازی ايستاده بود و تخمه میشكست. من پياده شدم و تا مسير مقصدمان را از او بپرسم، به طرفاش رفتم. - خسته نباشی برادر! راهآهن كدوم طرفه؟ - سمت چپ. مستقيم بريد میرسيد به يه ميدونی. همينطور راست بريد تا برسيد به يه تابلو. - ممنون! داشتم بر میگشتم. - ادواتی هستی؟ - آره، چهطور مگه؟ - اون طرف ــ خوب ــ همه ادواتیان ديگه. - آهان! به هر صورت، ممنون! خداحافظ. سرش را كه برای خداحافظی تكان میداد، پوست تخمه روی زباناش را به طرف چپاش تف كرد و دانهيی ديگر را با دست راستاش به طرف دهان نيمهبازش پرت كرد. سوار شدم و خودرو حركت كرد. تا ديدرس كه سرباز را نگاه میكردم، يكبند همين كار را تكرار میكرد. دانه دانه. نرسيده به ميدان، يكی تقريبا ايستاده در وسط خيابان دست تكان داد. ايستاديم، سوار شد. حركت كرديم. بسيجی بود. لبخند به رو خود را مقابل من روی نيمكت عقب جيپ انداخت و گفت: "حُسنِ اينجور شهرا اينه كه خلوته. تك و توك ماشينی هم كه میآد برا آدم نيگر میدارن." دستاش به لولهی آهنی بدنهی جيپ بود و نگاهام میكرد. من از بالای سرش ويرانهها را نگاه میكردم. نرمخندهی صورتش پريد وقتی حركت چشمهايم را ديد كه با ويرانهها میرود و دوباره با ويرانهيی ديگر میرود. - اولين بارته؟ - نه! نگاهام به كار خود بود. - پس تعجب میكنی! - نه! - پياده بودی قبلا؟ - نه! - پس حتما عقبهمقبهها بودی! - نه! - میترسی؟ - نه! - لابد خستهای! - شايد! بلافاصله نگاهاش كردم و گفتم: "تو چی؟" - چی بگم خوبه؟ دوباره از بالای سرش ويرانهها را نگاه میكردم. ميدان را نيمدوری زديم و طبق آدرسی كه سرباز داده بود، راست خيابان را گرفتيم رفتيم جلو. بسيجی رو به راننده گفت: "برادر! دستات درد نكنه، همين بغلمغلا نيگر دار. گروهان ما اينجاس. من بايد پياده بشم." راننده گفت: "ادوات كجاست؟" و ترمز كرد. "دو قدم جلوتر." گفت و پريد پايين و دستهايش را برای ما تكان داد. سرم را به طرفش برگرداندم و دور شدناش را نگاه میكردم: لباس تناش را با دو دستاش میتكاند و خمخم میرفت ــ در غبار و غروب گم میشد. كمی كه رانديم به تابلويی رسيديم، كوچك و جهتدار. جهت آن به طرف راست بود. روی آن نوشته شده بود: تيپ نيمهسنگين ــ واحد خمپاره. توقف كرديم، پياده شديم، و كاغذها و نقشههای منطقه را از روی صندلی جلو برداشتيم و در جهت تابلو رفتيم. قبضهها خاموش و چادركشيده بودند. در محوطه كسی به چشم نمیخورد. روبهرو مسدود بود. در سنگری منبع آب بود. درخت نيمسوختهيی وسط محوطه ايستاده بود. پشت سنگرهای خمپاره و اجتماعی ساختمانهای مخروب راهآهن بود. آرامشْ سنگين بود. راننده بلند سرفه كرد كه در محوطه پيچيد. بیآنكه سرش را برگرداند با لحنی شگفتزده پرسيد: "اين خط مال لشگر ماست؟" - آره، خوب! چهطور مگه؟ - پس چرا كسی اين حوالی نيست؟ - دم غروبه، حتما دارن استراحت میكنن. - كجا دارن استراحت میكنن؟ - كجا يعنی چی؟ خوب، معلومه، تو سنگرا. - توی اين هوای گرم كه كسی تو سنگر نمیخوابه. - پس كجا بخوابن؟ - زير آسمون به اين خلوتی. كج كرديم رفتيم طرف قبضهها. از روی يكی از قبضهها چادر خاكیرنگ را پس كشيديم. خمپارهها را ــ پيدا بود ــ تميز كردهاند: داخل لوله میدرخشيد ــ حتا در تيرهگی هوا. سرم را بالا گرفتم، پشت سرم را نگاه كردم: راننده، قبضهی همرديف با قبضهيی را كه من كنارش ايستاده بودم وارسی میكرد. حالا دقيق شده بود روی لولهی قبضه. هر دو، بیخبر از هم، برای هم داد زديم: "چه برقی میزنن، انگار كه از جنگ خبری نيست!" بعد هر دو خنديديم. چادرها را دوباره روی قبضهها كشيديم. - نه بابا. چی میگی! كلی نيرو دارن میآرن برا تعويض. - آره، خوب! مكثی كرد و حين گشتن پی گرفت: "بريم تو سنگرا ببينيم اونجا چه خبره. شايد زد و كسی اونجا بود!" از سنگرهای خمپاره بيرون جستيم و به طرف سنگری كه كنارش منبع آبی بود رفتيم. سنگرها از قبضهها فاصله زيادی نداشتند. "كسی اينجا نيست؟" راننده سرش را داخل يكی از سنگرها كرده بود. پرده را بالا گرفته بود تا بتواند داخل آن را بهتر ببيند. "بيا تو." خودش رفته بود تو. انگار كسی نبود. تا به تاريكی سنگر عادت كنيم، چند لحظهيی چشم هايمان را بستيم، بعد كه بازشان كرديم متوجه فانوسی شديم كه بالای رفك زير تراورس سقف جا گرفته بود. راننده با كبريتی كه همراه داشت فتيله فانوس را گيراند و شعله كشيده شد. كورسوی فانوس از پشت شيشهی دودبستهی داخل سنگر را كم و بيش روشن كرده بود. سنگری مربعی شكل بود كه ظاهرا شش نفره بود، چون شش تخته پتوی آنكادرشده كنار هم چيده شده بود ــ با ظاهری مرتب و دستنخورده. راننده گفت: "حنما سنگرای ديگه هم به همين ترتيبان." خطاب به كسی اين حرف را نزده بود. تا خستهگی راه را از تنمان به در كنيم، پشت به تختههای پتو نشستيم و به آن تكيه داديم و كمكم دراز كشيديم. پلكهايمان سنگين شده بود و به پايين ليز میخورد، خواب آرامآرام به سراغمان میآمد. - بگيريم يه ساعتی بخوابيم، شايد يكی اومد. سوی فانوس را با پايين كشيدن فتيلهاش كم كردم و آن را كه كنار ديوارهی سنگر روی جعبهی مهمات گذاشتم، چرخيدم و روی دندههای چپام خوابيدم.
مورمور تنام از سرمای شبانه مرا از خواب برخيزاند. چشمانام را كه باز كردم، سنگر را تاريك ديدم. فانوس خاموش شده بود. چشمام را ريز كردم تا اطرافام را در تاريكی ببينم. شبح راننده در خود پيچيده شده بود و هنوز گرم خواب بود. صدايش كه زدم، تنفسِ كشيده و يكدستاش قطع شد. غلتی زد و بلند شد و از تاريكی سنگر تعجب كرد. - فانوس، مثل اينكه نفت تموم كرده. - حتما ديگه! و خميازهيی از سر لذت كشيد. برخاست و به طرف در سنگر رفت، پردهی ضخيم آويخته از سقف را كنار زد و خارج شد. من هم پشت سرش رفتم. هلال باريك ماه اندكی روشنايی در فضای شرجی منطقه میپراكند و از پست و بلند اشياء پيرامون پرهيبی میساخت. در فضای باز محوطه خميازهيی كشيديم و تنمان را به چپ و راست پيچانديم تا كوفتهگی خواب دمكرده و شرجی شامگاهی در برود. با آبِ گرم از حرارت خورشيد دست و صورتمان را شستيم و دوباره به وسط محوطه بازگشتيم. - بريم ببينيم بقيهی قبضهها در چه حالیان. - بد حرفی نيست! چادرهای خاكی رنگ را از روی قبضهها پس كشيديم و همه را وارسی كرديم: زير نور كمرنگ ماه میدرخشيدند. سپس چادرها را مثل حالت قبل دوباره روی قبضهها كشيديم و برگشتيم كنار سنگری كه در آن خوابيده بوديم. كمی به اين طرف و آن طرف نگاهی كرديم و بعد روی گونی پر از خاكی كه جفت سنگر افتاده بود، نشستيم و به ديوار سنگر تكيه زديم. ساعتام را نگاه كردم: شب از نيمه گذشته بود.
|
|