سال چهارم

نه مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غلام‌عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

زنده‌گی استاندارد

غلام‌عباس مؤذن

 

هميشه چند نفر هستند که خودشان را چسبانده‌اند به تو. از زير سايه‌ات نان می‌خورند و رشد می‌کنند. ابتدا آرام نفس می‌کشند و سپس، يله می‌شوند و خرناس‌کشان شروع می‌کنند به بلعيدن. بی حساب و کتاب می‌بلعند. همه‌ی زنده‌گی‌شان بی حساب و کتاب است. طوری بر شانه‌های روح‌ات می‌نشينند که نمی‌توانی نفس بکشی. گويی جلوی تنفس‌ات را  می‌گيرند و باعث می‌شوند تا شش‌هايت ورم کند. از خودت متنفر می‌شوی که چرا از همان اول اجازه داده‌ای در کنارت راه بروند و بر تو تکيه بدهند. رهايت نمی‌کنند. گويی که تو داری زير سايه‌ی آن‌ها رفت و آمد می‌کنی. دلقکانی که حالا ديگر صاحب انديشه شده‌اند. به جای تو فکر می‌کنند. به جای تو تصميم می‌گيرند و حتا به جای تو عصبانی شده و به اين و آن فحش و بد و بی‌راه می‌گويند. از هيچ کس نمی‌ترسند. از هيچ کس عذرخواهی نمی‌کنند چون اصلا کار اشتباهی از آن‌ها سر نمی‌زند.

البته وجود اين‌ها برای من تازه‌گی ندارد. همه جا هستند. همه جا بوده‌اند. در زمان خاصی زنده‌گی نمی‌کنند. زمان هم از پس آن‌ها بر نمی‌آيد. هميشه سرحال و سرزنده‌اند. پير نمی‌شوند. در زنده‌گی پدرم و  پدربزرگ‌ام نيز بوده‌اند. بر روی زمين کشاورزی، توی کوره‌های آجرپزی و کارگاه‌های کفش‌دوزی و بوتيک‌ها و مغازه‌ها، سر ميدان‌ها و اداره و مدرسه، حتا در قبرستان و مراسم روضه‌خوانی و يا جشن‌های عروسی.  برای هر لقمه‌يی که می‌گيرم به من پيش‌نهاد می‌دهند. در انتخاب نوع قلمی که برای نوشتن مشق شب می‌کنم، آن‌ها حضور دارند. کت و شلوار شيک می‌پوشند و به‌ترين و گران‌ترين دفتر و دستک را برای خود انتخاب می‌کنند و شق و رق راه می‌روند، گويی که استخوان گردن‌شان را از گرازها به ارث برده‌اند. حالا شناختی؟ آن‌ها موجودات بی‌نظيری هستند. می‌دانم که می‌دانی.

مثل سايه بی‌ثبات و متحرک‌اند. وقتی دو قدم راه می‌روی زود خسته می‌شوی چون آن قدر نزديک‌ات هستند که احساس می‌کنی هميشه يک نفر ديگر را با خود به اين طرف و آن طرف حمل می‌کنی. عصبانی که می‌شوی مثل بز اخ‌وش به تو نگاه می‌کنند و سر را به نشانه‌ی گوش دادن به حرف‌های تو تکان می‌دهند، اما وقتی از اتاق‌ات بيرون می‌روند می‌شوند همان خر و همان دو من جو. خواب خوش را از تو می‌گيرند. از گرسنه‌گی و سرطان هول‌ناک‌ترند. نصف شب‌ها توی خواب‌هايت رخنه می‌کنند. نمی‌گذارند بخوابی. نصف شب بيدار می‌شوی و در رخت‌خواب غلتی می‌زنی و بالاخره فکر می‌کنی برای رهايی از آن‌ها دو رکعت نماز شب بخوانی. مجبور می‌شوی نيمه شب دندان‌هايت را مسواک کشيده وضويی بگيری. نيت که می‌کنی هنوز سوره‌ی حمد را تا نيمه نرفته‌ای که بر تو هجوم می‌آورند. حتا در کار خدا هم دخالت می‌کنند. خدا را سر و ته می‌کنند تا کلافه شود و تو را رها کند يا تو او را رها کنی. در اين لحظه‌ها زمان آن قدر کند می‌شود که گويی سال‌هاست در آن برهه هستی و صدای پوسيده شدن‌ات دارد گوش‌هايت را آزار می‌دهد.

صبح که می‌شود به صورت زيبای دختر کوچک‌ات نگاه می‌کنی که دارد سرزمين پريان را خواب می‌بيند. از پنجره که به بيرون نگاه می‌کنی گرگ و ميش صبح است و شفق دارد می‌زند.

وقتی که هم‌سرت از خواب بيدار می‌شود، رهايت می‌کنند. اما نه! کمی پيش‌تر از آن، موقعی که داری خواب شقايق را می‌بينی، آن‌ها نيز رهايت کرده‌اند. در آن لحظه است که زمان شروع می‌کند به دويدن. با خود فکر می‌کنی، چاره‌يی داری، برای تکه‌يی نان بايد بيرون بروی. به ياد برده‌گان کلبه‌ی عمو تام می‌افتی. با اين تفاوت که آن‌ها گاهی وقت‌ها از زيردست اربابان خود در می‌رفتند، ولی تو بايد به آن‌ها التماس کنی تا به تو کار بدهند تا گرسنه نمانی. تعجب نکن چون حالا آن‌ها صاحب شش دانگ تو شده‌اند و به تو دستور می‌دهند!

 

Ç