سال چهارم

نه مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آيا ممكن است انسان زنده‌گی خود را از نو آغاز كند؟

شادی بيان

 

يک زمانی نقدی بر کتاب «کار از کار گذشت» ژان پل سارتر نوشته بودم. کلی هم در باره‌ی اگزيستانسياليسم مطالعه کرده بودم و توی نوشته‌ام گنجانده بودم تا نقدم از آن نقدهای قلمبه شود. جالب اين است که اصلا آن نوشته گم و گور شد و از دست رفت. بعدها چند باری تلاش کردم در باره‌ی اين کتاب چيزی بنويسم، اما نشد. آخر «دوباره‌کاری» يکی از وخيم‌ترين فجايعی‌ست که می‌تواند برای کسی که می‌نويسد، رخ دهد. وقتی نوشته‌يی بعد از تحمل کلی زحمت و انتظار متولد می‌شود، يعنی تمام زورهايی که می‌شود زد، زده شده است و به قول مسيح (ع) وظيفه به انجام رسيده است. آن وقت چنين چيزی اگر از دست برود، آدم تا مدت‌ها، مثل مادری که بچه‌اش مرده به دنيا آمده، عصبانی يا غم‌گين است.

اما خوب، زمان که می‌گذرد، روح اغلبِ نوشته‌های از دست رفته، در خواب يا بيداری باز می‌گردند و آن قدر دست به دامن افکارت می‌شوند تا تو باز هوس کنی باردارشان شوی. هر چند که اين بچه اصلا شبيه آن بچه نخواهد شد.

 

دی‌شب يک‌دفعه دست‌ام را به سمت کتابی دراز کردم و تصميم گرفتم از قسمت کتاب‌های خوانده‌نشده‌ی کتابخانه خلاص‌اش کنم و بعد از خواندن، به قسمت کتاب‌های خوانده‌شده‌ی کتاب‌خانه بسپارم، اما با کمال تعجب ديدم که صفحات کتاب پر است از خط و خطوطی که گويای پيش‌تر خوانده‌شدن‌شان است. بعد با خودم فکر کردم، شايد بسياری از کتاب‌هايی را که می‌خوانيم، بعد از مدت زمانی از ياد ببريم، اما صد سال ديگر هم که بگذرد، هيچ کس نمی‌تواند بگويد که «کليدر» دولت آبادی، «بار ديگر شهری که دوست می‌داشتم» ابراهيمی، «صد سال تنهايی» مارکز، «کوری»" ساراماگو، «سدی بر اقيانوس آرام» دوراس، «بار هستی» کوندرا، «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» فالاچی، «پلی به سوی جاودانه‌گی» باخ و خيلی خيلی کتاب‌های ديگر را فراموش کرده است. قصه‌هايی که انگاری به خون‌مان تزريق شده‌اند و تا وقت مرگ هم در تن‌مان جريان خواهند داشت. شايد فصل مشترک همه‌ی اين کتاب‌ها هم اين باشد که به محض اين که به انتهای صفحه‌ی آخرشان رسيده‌ايم، يک دفعه خيره شده‌ايم به سفيدی سقف اتاق و يک ساعت بعد به خودمان آمده‌ايم. آن وقت، يک سؤالِ اساسی از خودمان، از خدا يا از دنيايی که به زنده‌گی در آن واداشته شده‌ايم، پرسيده‌ايم! بعد هم از صدقه‌ی سر همان خيره شدن‌ها، شده‌ايم مخزن يک عالمه سؤال، که شادی کشفِ پاسخ برخی‌شان را چشيده‌ايم و به احتمال زياد، تا دم مرگ در حصار درد و پريشانی بی جواب ماندن بسياری‌شان محبوس‌ايم.

همه‌ی اين پرحرفی‌ها را کردم که بگويم «کار از کار گذشت» سارتر هم يکی از همين کتاب‌هاست. حالا اگر از داستان‌های فلسفی يا تفکربرانگيز خوش‌تان می‌آيد، يا چيزی از اگزيستانسياليسم سرتان می‌شود يا نمی‌شود، حتما اين کتاب را بخوانيد!

 

«إو» توسط هم‌سرش که چشم به اموال او و خواهرش دارد، مسموم می‌شود و «پی‌ير» به ضرب گلوله‌ی جوان هجده ساله‌يی که به علت خيانت، توسط او از گروه اخراج شده است، کشته می‌شود.

رسما به آن‌ها اعلام می‌شود که مرده‌اند و چون مرده‌ها آزاد هستند، هر جا که مايل‌اند می‌توانند بروند. مرده‌ها می‌توانند وسط زنده‌ها راه بروند و هر جايی که زنده‌ها در آن پا می‌گذارند، پا بگذارند. اما هيچ زنده‌يی آن‌ها را نمی‌بيند و گذشته از آن مرده‌ها ديگر در تن‌شان نه حس لامسه‌يی دارند و نه گرمايی. آن‌ها تنها می‌توانند بازی زنده‌ها را تماشا کنند و ورق‌های چهار دست را بخوانند و از اين فکر لذت ببرند که اگر ورق‌ها دست آن‌ها بود بازی به‌تری می‌توانستند ارائه دهند و نه بيش‌تر.

ساعت ده و نيم در پارک اورانژی، «إو شارليه» با »پی‌ير دومن» ملاقات می‌کند. هر دو با هم در يکی از خيابان‌های باغ گردش‌کنان راه می‌روند. چند قدم دورتر دو زن عبور می‌كنند. «پی‌ير» با نظر عيب‌جويانه‌يی هر دوی آن‌ها را نگاه می‌کند. سپس به طرف «إو» برگشته و می‌گويد: "حتما خيلی کم‌ياب است."

-          چی چيز؟

-          زن زنده‌يی که به خوش‌گلی شما باشد! ... مضحک است، اگر من شما را قبلا ديده بودم!

-          چه می‌کرديد؟

-          هيـــــچ!

يک اتومبيل بسيار شيک در کنار پياده‌رو متوقف شده و يک شوفر با لباس يراق‌دار در اتومبيل را باز می‌کند. زن جوان بسيار زيبايی از اتومبيل پياده می‌شود و در پياده‌رو چند قدمی راه می‌رود. در همان پياده‌رو از جهت مخالف کارگر سی ساله‌يی در حالی که يك لوله‌ی آهنی به دوش گرفته است، به جلو می‌آيد. پی‌ير می‌گويد: "اين خانم تقريبا مثل شماست، ولی شما زيباتريد و آن کارگر هم تقريبا مثل من است، ولی من هم از او به‌تر هستم." در ضمن اين که «پی‌ير» صحبت می‌کند، خانم جوان و کارگر هر يک به راه خود ادامه داده دور می‌شوند. پی‌ير می‌گويد: "ملاحظه کرديد! حتا يک‌ديگر را نگاه هم نکردند!"

آن‌ها با هم به کافه‌يی که «إو» اغلب اوقات در زنده بودن‌اش به آن‌جا می‌رفته است، می‌روند. هر چند «پی‌ير» نسبت به اين کافه و آدم‌هايی که به آن‌جا می‌روند، نظر روشنی ندارد. پی‌ير پيش‌نهاد رقص می‌دهد، اما در واقع هر يک از آن‌ها به تنهايی می‌رقصند، زيرا قادر به لمس يک‌ديگر نيستند. «إو» دست‌اش را روی شانه‌ی «پی‌ير» می‌گذارد و او را خيره نگاه می‌کند. سپس می‌گويد: "حاضرم روح‌ام را بدهم و در مقابل يک لحظه برای رقصيدن با شما زنده شوم."

-          روح‌تان را؟

-          بله، چون چيز ديگری ندارم.

ماده‌ی صد و چهلم دنيای مرده‌گان می‌گويد: "دو نفر مرد و زن که حقا بايد به هم برسند، اما در اثر اشتباه مقام رياست در موقع حيات يک‌ديگر را ملاقات نکرده باشند، می‌توانند برای عملی ساختن عشق و زنده‌گانی با يک‌ديگر تقاضای مراجعت كنند و تقاضای ايشان ترتيب اثر داده خواهد شد." شرايط بازگشت به قرار زير است: "شما دوباره زنده می‌شويد و جزئيات آن‌چه در اين‌جا ديده‌ايد، در خاطر شما باقی خواهد ماند. اگر پس از 24 ساعت موفق شديد به نحو اکمل و با کمال اعتماد يک‌ديگر را دوست بداريد، يک عمر تمام زنده‌گی خواهيد کرد، اما چنان‌چه جزئی‌ترين شک و ترديدی بين شما برقرار شود، بايد دوباره بازگرديد."

آن دو زنده می‌شوند و در دنيای واقعی برابر هم حاضر می‌شوند. اما گوييا عشق بين مرده‌ها چيز ديگری‌ست، زيرا در ميان زنده‌ها چيزهايی مثل پالتو پوست، فرش و اشياء قيمتی وجود دارد. «إو» برعکس «پی‌ير» که نان بازوهايش را می‌خورد، فرد متمولی‌ست. گذشته از آن «إو» هم‌سر منشی کل گارد است، در حالی که «پی‌ير» مؤسس اتحاد آزادی‌خواهان است. اين اتحاد بر عليه نايب السلطنه و گارد مخصوص فعاليت می‌کند. هر چند که «إو» می‌گويد که از کينه‌ورزی متنفر است، اما «پی‌ير» نمی‌تواند انکار کند که کوله‌يی از تنفر نسبت به آدم‌های هم‌طبقه‌ی او را بر دوش می‌کشد. با اين همه آن‌ها وقت ندارند که نسبت به هم سوء‌ظن داشته باشند.

اينک اما از دوستان «إو» انتظار چه رفتاری می‌رود وقتی او را دست در دست مردی چون «پی‌ير» مشغول رقص در کافه می‌بينند! و اعضای اتحاد آيا حق ندارند از «پی‌ير» بپرسند که يک روز قبل از شورش با زن منشی کل گارد چه کار داشته است؟

آيا «پی‌ير» می‌تواند به جای رفقا، اتحاد و شورش تنها به «إو» بسنده کند؟ آيا «إو» می‌تواند خواهر ساده‌دل‌اش را در دام حرص و هوس هم‌سرش تنها رها کند؟ آيا به‌ترين دليل عشق اين نيست که از رفتن آن‌که دوست‌اش می‌داريم مانع نشويم؟

 

سارتر بی‌خداست و معتقد است معنا را فقط در جوهر اختيار فرد می‌توان يافت. يعنی معنای زنده‌گی با معنای فرد که ماهيت‌اش با انتخاب‌های آزادانه‌اش تعريف می‌شود، آغاز گشته و پايان می‌پذيرد. سارتر و اگزيستانسياليست‌های پی‌رو او مدعی‌اند که آن چه انسانيت ما را تعريف می‌کند، توانايی ماست به عنوان موجودات مختار برای انتخاب آزادانه. بشر تا وقتی حيات دارد دائما از اين اختيار استفاده می‌کند و مفهوم حيات، همين انتخاب است. حتا اگر از انتخاب هم خودداری کنيد، باز هم از اختيار خود استفاده کرده و انتخاب نکردن را انتخاب كرده‌ايد. و فضيلت انسان هم همين است که چون اختيار انتخاب دارد، مسؤول اعمال خويش است. به تعبيری انسان آزاد و البته مسؤول است. به نظر آن‌ها از همه مهم‌تر اين است که ارزش‌های اخلاقی از طريق اعمال و انتخاب‌های ما پا به جهان می‌گذارند و خود جهان به کلی بی‌ارزش و بی‌معناست. يعنی خدايی وجود ندارد و جدا از اختيار ما سرشتی انسانی هم وجود ندارد. يعنی سرشت انسانی انتزاعی وجود ندارد. بنابراين «درست» يا «غلط» عينی وجود ندارد، فقط انتخاب وجود دارد. با اين وجود، به گفته‌ی سارتر آدم می‌تواند بد انتخاب کند. و معمولا وقتی بد انتخاب می‌کند که با «سوء نيت» عمل کند. و آن‌چه منجر به عمل از روی «سوء نيت» می‌شود، خود فريبی‌ست. سارتر با اين ادعا که «درست» يا «غلط» در کار نيست و فقط انتخاب ماست که مهم است، يکی از افراطی‌ترين فلسفه‌های اخلاق در تاريخ فلسفه را ارائه کرده است.

 

وقتی کتاب را تمام کردم، با خود انديشيدم شايد ما به واقع قادر نباشيم زنده‌گی‌يی را از آن گونه که سارتر در دل اين داستان تخيلی به تصوير کشيده است، ديگر بار آغاز کنيم، اما بی هيچ شک و ترديدی، قدرت آن داريم، تا دوباره بودنی از جنس انديشه، ايمان، عشق، تکاپو، اعتماد و مهر را به تجربه بنشينيم و گمان می‌کنم که اين، فرصت کوچکی نيست.  تنها می‌بايد امتحان کنيم. بله! امتحان کنيم. اين همان قدرت انتخابی‌ست که اگزيستانسياليست‌ها بر آن تأکيد می‌ورزند.

من البته از پی‌روان اين مکتب نيستم، اما در مسلک و مرامی که من بدان باور دارم نيز اختيار ِ انتخاب امری بديهی و هديه‌يی از جانب پروردگار شمرده می‌شود که اگر اين گونه نبود، نيکی و بدی و عواقب خير و شر ِ آن، که از اساس مذهب ماست، مفهوم خود را از دست می‌داد. بنابراين تا زمانی که نفس می‌کشيم، هنوز کار از کار نگذشته است!

منابع:

کار از کار گذشت، ژان پل سارتر، ترجمه‌ی حسين کسمايی، نشر و پژوهش دادار

کتاب کوچک فلسفه، گريگوری برگمن، ترجمه‌ی کيوان قباديان، نشر اختران

Ç