سال چهارم

نه مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شايان الهامی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shayanelhami

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

پرواز سختی بود

شايان الهامی

 

پرواز سختی بود. تمام راه آن عقاب لعنتی دنبال‌ام بود. آفتاب سوزان توی چشم‌ام و فضله‌هایم را همه مجبور شدم روی آب‌ها بیندازم. دخترکی موطلایی با تیرکمان به سویم نشانه رفت و پیرمردی با موها و ریش‌های سپید برای‌ام دام گذاشته بود. هر چه که می‌رفتم، روز پایانی نداشت و این روشنایی نفرت‌انگیز مرا به همه لو می‌داد. نور کثیف و وقیح چهاردهمین شب ماه آن‌چنان درخششی بر بال‌هایم ایجاد می‌کرد که شاهین‌ها را از خواب می‌پراند. گویا همه جا بیداری بود و جنب و جوش، نه آرامشی داشتم و نه پناه‌گاهی. بعد به تالاب رسیدم. آن‌جا را لای‌روبی کرده بودند و دیگر غذایی پیدا نمی‌شد. آب به طرزی ناامیدکننده زلال و شفاف بود و تک‌تک شن‌های کف آب را می‌شد شمرد. به تالاب بعدی رفتم. بوی لجن در هوا نویدی بود از پایان گرسنه‌گی، اما این‌جا را مرغان دیگر بچه گذاشته بودند و مادران به سختی از کودکان و آشیان‌شان محافظت می‌کردند. راهی و جایی برای فرود نبود. یک تالاب دیگر می‌شناختم با بوی گوگرد. کسی آن‌جا نمی‌آمد. نه آدمی نه مرغی. نیم‌ارزنی قدرت در بال‌هایم بود. پر کشیدم، اما قدرتی نماند. چند بال دیگر زدم و بعد بر زمین سخت سیاه سقوط کردم. بین دو خط سپید. گویا جاده‌يی‌ست. زمین می‌لرزد. کوهی از پولاد متحرک می‌بینم و نوری‌ست که به سوی من می‌آید. نور دیگر تمام نمی‌شود.

 

Ç