سال چهارم

هشت آبان 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sattar.shokri

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

بخش دوم

جان هنريك كلارك

ستار شكری (ترجمه)

 

هيچ كاری كه مربوط به كتاب باشد، قرار نبود در روز فارغ‌التحصيلی انجام شود و شادی در بين دانش‌آموزان شايع و غيرقابل مهار بود. دخترها در لباس‌هايی با رنگ‌های روشن، فضای مدرسه را مملو از بيداری بهار كرده بودند.

وسط روز همه‌ی بچه‌ها در اتاق كوچك گردهمآيی جمع شده بودند. در اين روز ما هميشه افتخار ديدن مردی را داشتيم كه معلمان هميشه با احترام و ترس از او ياد می‌كردند.

او را پرفسور رنوئل می‌خواندند و همواره نام‌اش را با احترام بر زبان می‌آوردند. او ناظر تمام مدرسه‌های شهر بود كه شامل مدرسه‌های كوچك و كم‌تجهيزاتِ مخصوص غيرسفيدپوستان نيز می‌شد.

اين مرد بزرگ تقريبا اواخر مراسم فارغ‌التحصيلی‌مان رسيد. به مجردی كه وارد هال شد، بچه‌ها از جا برخاستند و مؤدبانه تعظيم كردند و دوباره نشستند در حالی كه او را طوری می‌پاييدند انگار كه دلقك سيرك باشد.

او مرد سفيدپوست بلندقدی بود با موهای كاملا خاكستری كه باعث می‌شد صورت لاغرش بی‌روح‌تر از آن‌چه واقعا بود، به نظر برسد. چشمان‌اش به رنگ شفاف‌ترين آبی‌ای بود كه تا به آن وقت ديده بودم و تنها چيزی هم كه در او به زنده‌گی شباهت داشت، همان چشم‌هايش بود.

همان‌طور كه به سمت جلوی اتاق پيش می‌رفت، مدير سياه‌پوست، ژرژ دو وُل، جلوتر از او حركت می‌كرد و كاملا مراقب بود تا چيزی سد راه‌اش نشود. همان‌طور كه آقای ناظر از كنارم رد می‌َد، صدای معلم‌ها را شنيدم كه با ترس نفس‌شان را فرو بردند و حس كردم كه تنش شديدتر شد.

آقای ناظر مستقيما به سراغ صندلی بزرگ چوبی در مركز كرسی سخن‌رانی كه جلا داده شده بود و متكا داشت، رفت، بدون اين كه راه‌نمايی بشود، چون می‌دانست چنين چيز باشكوهی برای او نگاه داشته شده بود. مدير سياه‌پوست بلافاصله اين مهمان برجسته را معرفی كرد و با سخن‌رانی كوچكی ما را مورد التفات قرار داد. سخن‌رانی چندان بااهميتی نبود. به ياد می‌آورم كه در آخرهايش بود كه چيزی شبيه به اين گفت: "من متعجب نخواهم شد اگر يكی از شما شخصيت بزرگی بشود، مثل يوكر تی واشنگتن ِ سياه‌پوست."

پس از آن كه نشست، گروه كر مدرسه دو سرود روحانی خواندند و دخترهای كلاس چهارم يك رقص سرخ‌پوستی انجام دادند. اين مراسم فارغ‌التحصيلی را به پايان رساند.

آن وقت آقای ناظر در حالی كه چشمان‌اش رنگی از كنج‌كاوی به خود گرفتند، از كرسی سخن‌رانی پايين آمد و شروع كرد به نظاره‌ی رديف كاردستی‌های به نمايش گذاشته شده در جلوی نمازخانه.

اما به ناگاه در صورت آقای ناظر نوعی تغيير، نوعی تجديد قوای جوانی غريب ايجاد شد. چشمان شفاف و آبی رنگ‌اش با تعجب باز و بسته می‌شد. داشت به تصوير مسيح آرون كرافورد نگاه می‌كرد. خودبه‌خود هيكل خميده‌اش به نقاشی نزديك شد. همان‌جا ايستاد و ثابت به نقاشی زل زد، انگار حيوانی خطرناك باشد، هر لحظه بخواهد از جا برخيزد و خراب‌كاری درست كند. ما خشك‌مان زده بود و منتظر حركت بعدی‌اش بوديم. سكوت خفه‌كننده بود. عاقبت برگشت و شروع كرد به جست‌جو در بين صورت‌های عبوس جلوی رويش. وقتی نگاه معترضانه‌اش به مدير سياه‌پوست افتاد، برق آتشين چشمان‌اش اندكی كاهش يافت.

عاقبت به تندی پرسيد: "چه كسی اين مهمل كفرآميز رو كشيده؟"

"من كشيدم آقا!" اين‌ها كلمات آرون بودند كه با مكث ادا شدند. او با خجالت لبان‌اش را خيس كرد و به سمت بالا، جايی كه آقای ناظر ايستاده بود، نگاه كرد، در حالی كه در چشمان‌اش نوعی خواهش غم‌ناك برای درك شدن بود.

او دوباره به حرف آمد، اين بار با وضوح بيش‌تری: "آقای مدير گفتن يك غيرسفيدپوست همان‌قدر اجازه دارد مسيح را سياه‌پوست بكشد كه يك سفيدپوست حق دارد او را سفيد بكشد. ايشون می‌گن ..." به اين‌جا كه رسيد ناگهان از صحبت باز ايستاد، انگار دنبال واژه‌های بعدی‌اش بگردد. پرده‌ی ضخيمی از دست‌پاچه‌گی درخشش صورت كاملا سياه‌اش را زائل كرده بود. او با لكنت چند كلمه‌ی ديگر ادا كرد و بعد دوباره ساكت شد. آقای ناظر چند گام به سويش برداشت. عاقبت صورت بی‌روح‌اش كمی رنگ به خود گرفته بود. خشم‌گين گفت: "خوب، ادامه بده ... دارم گوش می‌كنم." آرون به وضوح رقت‌انگيزی لب‌هايش را تكان داد، اما هيچ كلمه‌ای از دهان‌اش خارج نشد.

چشمان‌اش دور اتاق چرخيد و عاقبت با اندك اميدی روی مدير سياه‌پوست ثابت مان، اما بعد از لحظه‌ای صورت‌آش را با پشيمانی به سوی ديگری برگرداند، انگار چيزی كه گفته بود، باعث سوء تفاهم بين او و مدير شده باشد.

ناگهان مدير قدم به جلو گذاشت تا از دانش‌آموز داوطلب مدرسه دفاع كند. او خيلی محكم گفت: "من اين پسر رو تشويق كردم اون تصوير رو نقاشی كنه. و با اجازه ی من بود كه اين تصوير رو به مدرسه آورد. من فكر نمی‌كنم اين پسر در سياه نقاشی كردن مسيح مرتكب اشتباهی شده باشه. هنرمندان همه‌ی نژادهای ديگر، هر خدايی را كه پرستش می‌كنند، شبيه خودشان نقاشی كرده‌اند. هيچ دليلی نمی‌بينم كه ما بخواهيم از چنين امتيازی بی‌نصيب باشيم. جدا از اين مسأله، مسيح در جايی متولد شد كه اقوام بدوی ساكن آن‌جا غيرسفيدپوست بوده‌اند. احتمال قريب به يقين وجود دارد كه او سياه‌پوست بوده باشد."

از لحاظ يك‌نواختی صدای تنفس‌اش، می‌توانم قسم بخورم كه كلمات‌اش همه را در هال سر جا خشك كرده بود. من تا آن وقت اين مدير كوچك را نديده بودم با كسی، چه سياه چه سفيد، اين طور صحبت كرده باشد.

آقای ناظر، مبهوت، آب دهان‌اش را قورت دادد. صورت‌اش از خشمی فروخورده سزخ شده بود. بعد خيلی جدی از مدير سياه‌پوست پرسيد: "جناب‌عالی اين‌جا از اين چيزها به دانش‌آموزان ياد می‌داده‌ايد؟ بله؟"

آقای مدير گفت: "من به آن‌ها ياد داده‌ام كه نژادشان غير از برده و رعيت، حكم‌رانان بزرگی هم به جهان عرضه كرده است. وقت آن رسيده كه جهانيان بدانند خيلی پيش از آن كه ازوپايی‌ها بدانند، زبان نوشتاری چيست، ما تمدنی باشكوه برپا كرده‌ايم و از مزايايش برخوردار بوده‌ايم."

آقای ناظر سرفه كرد و همان‌طور كه شروع به صحبت می‌كرد، چشمان‌اش به شكل تهديدآميزی ورم كرده بود: "به شما حقوق داده نمی‌شه كه چنين چيزهايی رو در اين مدرسه درس بدين. من ازتون می‌خوام استعفاتون رو تنظيم كنين، به دليل تخطی از حدودتون به عنوان مدير مدرسه!"

ژرژ دو ول صدايش در نيامد. لرزشی قوی صورت عبوس‌اش را در بر گرفت. او برگشت و به‌سوی دفترش خارج شد.

چشمان آقای ناظر تعقيب‌اش كردند تا از ديد خارج شد. بعد زير لب غرغر كرد: "اگر مردم فكر كنن مسيح سياه بوده، دنيا رو هرج و مرج ور می‌داره ..."

بعضی از معلمان به هم‌راه مدير از نمازخانه خارج شدند، در حالی كه بچه‌ها را همان‌طور سرافكنده و در بلاتكليفی به حال خود رها كردند. بالاخره به‌سوی اتاق‌مان بازگشتيم. ناظر دقيقا پشت سرم بود. صدايش را می‌شنيدم كه پيش خود زمزمه كرد: "لعنت اگر سياه‌پوست‌ها زرنگ‌تر نمی‌شن!"

چند روز بعد شنيدم كه مدير شغلی تابستانی را به عنوان مربی هنر در دبيرستانی كوچك پذيرفته بود، جايی درجورجيای جنوبی. از والدين آرون هم اجازه گرفته بود مبنی بر اين كه بتواند او را هم‌راه خودش به دبيرستان ببرد و در نقاشی كمك‌اش كند.

داشتم به خانه می‌رفتم كه ديدم از دفترش بيرون می‌رود. او كيف دستی بزرگی به هم‌راه داشت و چند كتاب زير بغل. او پيشاپيش از همه‌ی معلمان خداحافظی كرده بود و عجيب اين‌جا بود كه اصلا دل‌شكسته به نظر نمی‌رسيد. همان‌طور كه به‌سوی در بزرگ جلويی می‌رفت، عينك قاب شاخی‌اش را صاف كرد، بی آن كه به عقب نگاهی كند. حال و هوای پيروزی، ابهت بيش‌تری به گام‌های سبازوارش بخشيده بود. ظاهر كسی را داشت كه كار بزرگی انجام داده باشد، كاری بزرگ‌تر از آن‌چه شخصی معمولی بتواند انجام دهد.

آرون كرافورد بيرون در منتظرش ايستاده بود. آن‌ها به سوی پاين خيابان به راه افتادند. او با عاطفه‌ی خاصی دست‌اش را روی شانه‌‌های آرون گذاشت. داشت با صميميت در باره‌ی چيزی با آرون صحبت می‌كرد و آرون با صداقتی ژرف گوش سپرده بود.

من آن‌ها را آن‌قدر تماشا كردم كه هيأت‌شان تار شد. حتا از اين فاصله هم می‌ديدم ك با قدم‌های چابك و متين گام برمی‌داشتند، مثل كسانی كه به نوعی پيروزی دست يافته باشند.

 

* The boy who painted Christ black, John Henrik Clarke, American Negro Short Stories: Hill and Wang, New York

 

Ç