|
|
|
|
||||||||||||
|
رنگ كلمه: شش شعر و شش شاعر شعرهايی از داود اصلانی / نرگس بابايی / شادی بيان / فيروزه خرمشاهی / شاهرخ ستوده فومنی / قاسم نصر
داود اصلانی
در گوشهای از اين اتاق روييده است گلی تنها ز لای جرز ديوار در مکان تماس زمين و ديوار گلیست تنها. میدرخشد چو خورشيد بر زمين تاريک اين زندان. گلی روييده است گلی تنها اميدی برای من در آسمان تاريک شب. میدرخشد چون مهر بر جهان سرد و تاريک
نرگس بابايی
مینويسم از عشق قلم از غصه به خود میشکند مینويسم به رگ برگ خزان خستهام زين همه بيداد بدان و صدا میآيد هو هو ... اينچنين زوزهی فرسوده ز کيست؟ چه کس از لای درخت لنگلنگان به صدا میآيد میوزد باد خنک کند آرام به گوشام ناله: چه سان عمر گذشت؟ به کدامين گنه نافرجام يا کدامين غلط ناکرده آدمی حکم هبوط از پدر جان بگرفت؟ صد فسوس از دل من من که از مادر هستی زادم به اميد عبثی پا به دنيای بدان بنهادم حيف از آن عشق که دادار جهان به کف مردم بی دل بنهاد ای دريغ از همه نعمتهايی که به آسايش انسان بگمارد لعنت خالق عالم به تو باد ای تو انسان نمکنشناخته ای که هر رحمت ايزد يافته به هوا و هوسی ضايع کرده به کنار انداخته آه، اما چه کند اين دل من اين دل ساکت و عاشق دل بیطاقت من به که گويد که تواناش به سر آمد آه، جاناش به لب آمد به که گويد دل من اين دل خسته و تنها دل بیياور من مینويسم از عشق قلم از غصه به خود میشکند
شادی بيان
1 ملحفههای سفيد در پشتبامها تاب میخوردند، وقتی ما نعش مچالهی مرد را بر بستر خون نظاره میکرديم.
2 "دوستات دارم، دوستاش دارم!"
به همين کوتاهیست هزار و يک شبِ خيانت!
3 عجيب نيست اگر نفهمد پرواز کبوتر ِ محکوم به همنشينی ِ مرغها.
فيروزه خرمشاهی
انگار جسمام را چند بار بافتهاند با نخهای زرينی از جنس صبر و روحام را چند بار با آب چشمههايی شستهاند که زمزموار در دل بيابانها جوشيدهاند. من میرويم مثل دانهها در دل زمين. سبزی رويش بهارم که تازهگی زمين را دوباره میسرايم. من خلقت عجيبی در نيستان وجودی عجينشده با سرمستیام. بندهای از بندهگان خدا با سری شوريده از فکر و انديشهی زادنام. زايش ترانههای هستی در رودهای جاری از کوههای استقامتام. من شکوه تابيدن را هزاران بار از ديدهگانام عبور دادهام و مرز روشنی و تيرهگی را با شمع جان روشنی بخشيدهام، تا باشم تا بمانم در روشنای هستی.
شاهرخ ستوده فومنی
ما سيارهمان را تعمير کرديم. ما از قريه به دوزخ از خانه به ويرانه از ترانه به عربده ريختيم.
سريال عزيز روزنامههای شعرمان را کسی نمیخواند قايقی از رؤيا و عشق و کاغذ برای کودکان به دريا ريختيم و جشن کباب ماهیها با بوی شهوت.
تنها چمدانهايمان در ايستگاه جا ماندند و در گورهايمان سوسکها را نپذيرفتيم ما بازنده باختيم.
قاسم نصر (هنگام)
بر تنات دخيل بستهام دستانام بر ضريح پاك دامنات بوسه بر معبد مقدس لبان تو، تو را به نفرت سوگند با بوسهای گناهانام را تطهير كن!
|
|