سال چهارم

بيست و دو آبان 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ساناز سيداصفهانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sanaz_s_esfahani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چهل كليد

بخش پايانی

ساناز سيداصفهانی

 

بازويم را محكم گرفت و به عقب كشاندم. گفت: "چی می‌خوای از جون كاشی‌ها؟ زل زدی ... بيا برو كنار دست و پا چلفتی!"

رفتم كنج آشپزخانه. صدای هواكش بلند بود و سرم را درد می‌آورد. صدای آن تلفن كذايی هم از يك طرف اعصاب‌ام را به‌هم می‌زد. خانه پر از صدا بود، صدای جلز و ولز روغن توی ماهی‌تابه، صدای پس‌پس دهان عروس آقا، صدای هواكش و صدای زنگ تلفن اتاق آقا جان. مدام زنگ می‌زد. صبح‌ها كه می‌رفت حجره در اتاق مخصوص‌اش را قفل می‌كرد و كليدش را به گردن‌اش آويزان می‌كرد و شب‌ها كه از مسجد می‌آمد خودش در را باز می‌كرد.

كارش اين بود كه قرآن و تسبيح به دست بنشيند كنار تلفن و مدام «خوب» يا «بد» بگيرد. اوايل كارش فقط همين بود، زياد كلافه‌مان نكرده بود، اما بعد مسأله‌ی طهارت و غسل هم برای‌اش مهم شدند. دائم شك می‌كرد. حافظه‌اش به‌هم ريخته بود. دائم من و صدرالدين را می‌نشاند كنارش. نماز قضا می‌خواند و ما بايد ركعت‌هايش را می‌شمرديم. صبح‌ها با لگد بيدارمان می‌كرد كه نماز بخوانيم. آن موقع صدرالدين هم به سن تكليف نرسيده بود، چه برسد به من. اگر خواب می‌مانديم و بلند نمی‌شديم، دل‌اش می‌سوخت و لطف می‌كرد لگد نمی‌زد، يك ليوان آب سرد می‌ريخت روی سر و هيكل‌مان! اما كاش فقط همين بود! فكر و ذكرش شده بود پاكی و نجسی. دائم خودش را می‌شست. دائم از عروس آقا می‌خواست ما را ببرد حمام، حتا روزی چهار بار. به بوی كرم صورت، كرم ضد چين و چروك او هم حساسيت داشت. می‌گفت اين‌ها عصاره‌ی جنين است و حرام است و ...

كوچه كه می‌رفتيم به همه‌ی مردم چشم‌غره می‌رفت و دائم به حجاب‌مان تأكيد می‌كرد. اگر كسی نگاه‌اش طرف ما می‌افتاد خدا بايد به او رحم می‌كرد. وسط خيابان می‌گرفت مردم را می‌زد. بعد برای اين كه دچار اين مراسم نشويم، برای سر كوچه رفتن هم استخاره می‌كرد. برای حمام رفتن و تلوزيون ديدن هم همين طور.

تسمه‌ی هواكش گير كرد لای پره‌ها و صدايش قطع شد. عروس آقا گفت: "چيه باز؟ چشمات قرمزه،  بگو ما هم بدونيم." می‌دانست، عمدا می‌پرسيد. من هم گفتم: "هيچی نشده."

دست‌كش‌های زردش را در آورد و گفت: "نذر كردم. الان داشتم برات نماز حاجت می‌خوندم. به‌اش می‌خوام بگم دوباره استخاره كنه، ای‌شالله اين دفعه خوب می‌آد!" گفتم: "ان‌شاءالله!"

اما دروغكی گفتم. فايده‌ای نداشت. آقا جان كار خودش را كرده بود. هيچ وقت دو بار استخاره نمی‌كرد. تنها يك چاره داشتم. بايد نقشه‌ام را عملی می‌كردم و نامه را هر طور شده از اين خانه بيرون می‌بردم. چاره‌ای نبود. با اين كارهای آقا جان نه دوستی برای‌ام مانده بود نه رفيقی كه كار را به آن‌ها بسپرم. من كه اجازه نداشتم به خانه‌ی آن‌ها بروم، بچه‌های كلاس هم كه هيچ كدام شناس نبودند و نمی‌شد بيايند به خانه‌مان. كار كار خودم بود. ديگر كارد به استخوان‌ام رسيده بود. دل‌ام را زدم به دريا و كاسه‌ی چهل كليد را بهانه كردم.

"می‌خوام برم مغازه‌ی حاج حسين آقا يه كاسه چهل كليد بگيرم. تو رو خدا نگو نه! حال‌ام به قرآن خوب نيست! بذار برم دعا رو زود ازش بگيرم بيام، باشه؟"

همين طور اشك می‌ريخت. ابرويش را بالا داد و دماغ‌اش را كشيد. آخرين تكه‌ی پياز را ريز ريز كرد و گفت: "اول زنگ بزن به آقا جون‌ات بگو. من نمی‌دونم."

از آقا جان می‌ترسيدم. صدايش از پشت تلفن لرزه به جان‌ام می‌انداخت. اصلا بچه‌گی‌ها فكر می‌كردم او خودش نگهبان جهنم است. يك بار كه سر غلط روخوانی قرآن صدرالدين را به باد كتك گرفته بود، خيلی ترسيده بودم. من بيشتر از صدرالدين گريه كردم. يادم هست عروس آقا كه گوشه‌ای ايستاده بود و لب‌هايش را گاز گرفته بود، همت كرد و گفت: "نزن مرد! ... كشتی بچه رو!"

اين‌ها همه به خاطر اين بود كه صدرالدين زبان‌اش خوب نمی‌چرخيد، «الحمد لله» را «احمدوراله» می‌خواند و حافظه‌اش خوب نبود تا همه‌ی سوره‌ها را حفظ كند. آن روز همان‌طور كه با دست پر از مويش صدرالدين را می‌زد، گفت: "می‌دونی جهنم يعنی چی؟ می‌دونی؟ ... بلد نيستی درست روخونی كنی ذليل مرده؟ آب‌روم رو بردی."

رگ‌های سر تاس‌اش برجسته شده بود و من فكر می‌كردم هر لحظه ممكن است رگ‌ها پاره شود و سرش بتركد. فردای آن روز پرسيدم: "آقا جون، جهنم يعنی چی؟"

چيزهايی كه گفت هنوز يادم هست. چشم‌های وغ‌زده، ديگ‌های جوشان، موهای آويزان‌شده، زن‌های چهار ميخ شده‌، سرهای بريده، شلاق، پوست‌های كنده‌شده، ديگ های پر از خون، بوی عفونت، سگ و مار و لاش‌خور با دندان‌های تيز، انگشت‌های كنده‌شده و شعله‌های آتش و ...

از آن شب به بعد شب‌ها بدخواب شدم و از همه چيز می‌ترسيدم. برای همين صبح‌ها زودتر از همه بلند می‌شدم به نماز و به زور هم كه شده سوره‌هايی كه آقا جان می‌گفت حفظ می‌كردم. اصلا صدايش را كه می‌شنيدم، تن‌ام می‌لرزيد و موهای بدن‌ام سيخ می‌شد.

با اين وجود بايد به همه‌شان كلك می زدم و نقشه‌ام را اجرا می‌كردم. چاره چه بود؟ مجبور بودم به خاطر خودم، به خاطر آينده‌ام، به آقا جان زنگ بزنم و برای بيرون رفتن از او اجازه بگيرم. معمولا اجازه می‌داد، چون چشم‌هايش را می‌فرستاد دنبال‌ام. او يك جفت چشم يدك داشت برای اين‌چنين مواقعی. لب از لب باز نمی‌كرد و فقط چشم‌هايش را به كار می‌انداخت و فيلم می‌گرفت، حتا اگر با عروس آقا جايی می‌رفتيم، جفت‌مان را می‌پاييد.

ابروهای كوتاه كم‌پشتی داشت و يك خال گوشتی قهوه‌ای‌رنگ بالای ابروی راست‌اش بود كه اگر خوب نگاه می‌كردی، موهای تيز ريزريزی را می‌ديدی كه از آن بيرون زده‌اند و بيشتر شبيه جانوری بود روی صورت‌اش تا خال، قلنبه و گوشتی بود، از عدس هم بزرگ‌تر. كفش نمی‌پوشيد، هميشه دم‌پايی به پا داشت و بلوز سفيدش را كه او را ترس‌ناك‌تر می‌كرد، روی شلوارش می‌انداخت. به خاطر من نمازهايش را سر وقت نمی‌خواند. تسبيح سبزش هميشه ميان انگشتان‌اش بود و با دانه‌هايش بازی بازی می‌كرد و هر وقت كه لازم بود دفتر يادداشت كذايی‌اش را از جيب پشت شلوارش در می‌آورد و می‌نوشت. لب از لب باز نمی‌كرد، فقط چشم‌ها ...

اوائل بيش‌تر از او می‌ترسيدم، اما حالا احساس ديگری دارم. هر وقت می‌بينم‌اش اشتهايم كور می‌شود، دهان‌ام خشك می‌شود و دست‌هايم شروع می‌كنند به لرزيدن. هول می شوم. حضورش مثل چشم‌های خداست. مثل او همه چيز را می‌بيند و اين عصبی‌ام می‌كند، طوری كه يك بار تصميم گرفتم با كاتری كه در كيف‌ام بود بيفتم به جان كله‌ی تاس‌اش و يك ستاره بكشم و پوست‌اش را جدا كنم و برای آقا جان بفرستم.

حالا بايد منتظر می‌شدم كه نعش‌اش را بياورد، بشود سايه‌ام، اما من پيه‌اش را به دل‌ام زده بودم. فرصت زيادی نداشتم، بايد همه را گول می‌زدم، و الا تا آخر عمر از خودم بدم می‌آمد. تنها چاره «لطف‌اله» بود، تنها كسی كه می‌توانست نجات‌ام بدهد. نه دوست‌اش داشتم نه عاشق‌اش بودم نه هيچ ميلی به او داشتم، اما تنها چيزی كه باعث شد او را فرشته‌ی نجات‌ام بدانم اين بود كه او تنها كسی بود كه در قوم و خويش‌های ما دانش‌گاه می‌رفت. صدر الدين بی‌چاره وقتی كنكور قبول شد، آقا جان گفت: "اگه دانش‌گاه بری و دكتر شی، كی بايد حجره رو نيگه داره؟" می‌گفت: "اگر سرمو زمين بذارم، تكليف حجره و نخود لوبياها و حبوبات چه می‌شه؟" و آن قدر از عاق والدين و آه و نفرين حرف زد و گفت كه صدرالدين فكر دانش‌گاه را از سر بيرون انداخت، ولی لطف‌اله بر خلاف صدرالدين وارد دانش‌گاه شد. نه اين كه عصيان كرده باشد يا بخواهد پيش‌تازی كند يا خودی نشان دهد، نه! چون زبان ژاپنی قبول شده  بود و «عمو جان» با ژاپنی‌ها داشت وارد معامله می‌شد و می‌خواست مترجم و همه‌كاره‌اش لطف‌اله شود.

عمو جان عاشق آقا جان بود و آقا جان عاشق لطف‌اله و از همان بچه‌گی كه ناف‌ام را بريدند، می‌گويند كه خطبه‌ی عقد ما را هم خوانده‌اند. يعنی وقتی من در شكم مادرم آب‌بازی می‌كردم، شده بودم زن لطف‌اله! كاش در همان شكم مادرم خودم را با ناف او دار می‌زدم! با اين وجود، او تنها اميدم بود. يعنی  می‌توانست كمك‌ام كند.

عصرها می‌رفت مغازه‌ی عمو جان و اين تله‌ی من بود.

«محرم» آمد. نامه را در كيف دستی‌ام گذاشتم و صد بار نگاهش كردم كه همان است يا نه. كاغذش در پاكت است يا نه؟

چادرم را سر كردم و كيف را محكم به خود چسباندم و راه افتادم. محرم هم شد سايه‌ام. فكر می‌كرد می‌خواهم بروم ظرف چهل كليد بگيرم، اما من مسير ديگری را انتخاب كرده بودم. زيرزيركی كه نگاه‌اش می‌كردم، می‌ديدم كه حيرت كرده. شروع كرده بود به نوشتن. می‌نوشت، مسير ها را، شماره‌ی ماشين‌ها را، رنگ چادرم را، جنس‌اش را. تعجب كرده بود، اما سؤال هم نمی‌كرد. آقا جان اين طور بارش آورده بود.

نزديك مغازه‌ی عمو جان بوديم. خدا خدا می‌كردم اشكالی پيش نيايد. اگر لطف‌اله از آقا جان خواهش می‌كرد، او اجازه می‌داد من دانش‌گاه بروم، چون ديگر در قانون خدا كه نمی‌شد دست برد. عقد ما را در هفت آسمان بسته بودند.

به دروغ در نامه‌ام به لطف‌اله اظهار عشق كرده بودم و اقرار كردم كه دوست دارم دانش‌گاه بروم. و در كنكور قبول شده‌ام. نوشته بودم اگر می‌خواهد زودتر با من ازدواج كند و می‌خواهد ثابت كند به من  علاقه دارد، بايد آقا جان را مجاب كند كه اجازه دهد من دانش‌گاه بروم.

هميشه وقتی پنجاه تومانی‌ها را می‌ديدم، آرزو می‌كردم كه كاش روزی پای من هم به دانش‌گاه برسد.

كاش من هم بتوانم بدون اين كه كسی مراقب‌ام باشد، كتاب بخرم. با دوستم بستنی بخورم و حرف‌های دخترانه بزنم. آرزو می‌كردم از دانش‌گاه كه فارغ‌التحصيل می‌شوم، كار كنم، برای خودم خانمی شوم. برای خودم لباس و مانتو بخرم، بدون اين كه آقا جان استخاره كند، بدون اين كه به چيز ديگری فكر كنم. از همه بيش‌تر دوست داشتم می‌فهميدم عاشق شدن چه مزه‌ای دارد. هيچ وقت شعرهای عاشقانه را نمی‌فهميدم. دوست داشتم برای خودم يك ماه‌واره می‌خريدم و يك كمان‌چه. عاشق ساز بودم. آقا جان می‌گفت: "حرام است!" آرزو داشتم يك بار تأتر بروم. آخر، آقا جان دور اين جور چيزها را قلم كشيده بود و محيط‌اش را دوست نداشت، اما من دوست داشتم. می‌فهميدم چه جوری فيلم می‌سازند، تأتر بازی می‌كنند. اگر دانش‌گاه می‌رفتم، می‌توانستم به همه‌ی آرزوهايم برسم.

مهندسی برق قبول شده بودم. فقط مدير مدرسه‌مان می‌دانست و فقط او به من تبريك گفت. آقا جان كه فهميد، مريض شد. دوست داشت شوهرم دهد و نمی‌دانست كه من اصلا دنبال ادامه‌ی تحصيل‌ام. می‌گفت چه دليلی دارد، آخرش هم بايد خانه بنشينم. می‌گفت اين جوری اعتبارش را از دست می‌دهد و پيش همه‌ی اهل بازار سكه‌ی يك پول می‌شود كه گذاشته من با يك مشت آدم غريبه هم‌كلاس شوم. بعد هم استخاره كرد، راست يا دروغ نمی‌دانم، بد آمد!

وارد مغازه شديم. خودم را جمع و جور كردم و آهسته سلام دادم. محرم هم سلام كرد. لطف‌اله مات نگاه‌ام كرد. با تعجب پرسيد: "چه عجب صديقه خانم!"

به دروغ گفتم: "رد می‌شديم از اين ورها."

محرم دست برد به دفترچه‌اش و چيزی نوشت. لطف‌اله گفت: "مگه راه گم كنيد دختر عمو!"

از پشت پيش‌خان بيرون آمد و گفت: "بذاريد برم براتون چايی بريزم."

حالا وقت‌اش بود. بلند شدم، محرم هم بلند شد. گفتم: "آقا لطف‌اله، كجا دستامو بشورم؟"

گفت: "پايين صديقه خانم! چراغ اش هم روشنه."

محرم نشست و يادداشت كرد. سريع رفتم پايين، نامه را در آوردم و چسباندم به آينه‌ی دست‌شويی. يك لحظه دل‌ام ريخت. مبادا محرم بعد من بيايد و نامه را ببيند؟ سريع پله‌ها را دويدم بالا و از مغازه خارج شدم. محرم بدو دنبال‌ام آمد. پشت سرم صدای لطف‌اله را شنيدم. داد می‌زد: "كجا؟ واسه چی رفتين؟ چی شد آقا محرم؟" كاش دست‌شويی می‌رفت و نامه را بر می‌داشت.

 

يك هفته گذشت كه آقا جان و عمو جان، من و لطف‌اله را با سلام و صلوات و گل و شيرنی بردند محضر. دل توی دل‌ام نبود. همه نشسته بودند، عروس آقا، صدرالدين و زن و بچه‌اش، عمو جان، آقا جان. همه می‌خنديدند و شاد بودند. صدای گريه‌ی بچه تمركزم را به‌هم می‌ريخت. بايد كار را يك‌سره می‌كردم.

عاقد آمد. همه صلوات فرستادند. زن عمو به زير چادرش مدام نگاه می‌كرد و حواس‌اش به من بود. لطف‌اله می‌خنديد. تن‌ام خيس عرق بود. سينه‌ام تكان می‌خورد و بالا و پايين می‌رفت از بس كه قلب‌ام محكم می‌زد. دهان‌ام تلخ شده بود.

همه سكوت كردند. عاقد به ريش‌اش دست كشيد و پيشانی‌اش را خاراند. به من نيم‌نگاهی كرد و گفت: "بسم الله الرحمن الرحيم" وقت‌اش بود. زن عمو همان لحظه سريع بلند شد و سكه‌ی طلايی را كه مثلا زير لفظی بود كوبيد كف دست‌ام. نمی‌شد معطل كرد. بلند شدم و پا به فرار گذاشتم. پله‌های محضر را سريع دويدم پايين و چادرم را در پياده‌رو در آوردم انداختم گوشه‌ای و بعد خودم را تپاندم توی يكی از پس‌كوچه‌های همان اطراف. دندان‌هايم به هم می‌خورد. دست‌هايم يخ زده بودند. تشنه بودم. يك لحظه سرم گيج رفت. همه جا را سياه ديدم. همه چيز سياه شد و چرخيد. در همين حال كسی محكم مچ دست‌ام را گرفت، طوری كه كم مانده بود استخوان‌ام بشكند.خودش بود. محرم بود. از همه چيزهای دور و برم سياه‌تر بود، مثل يك سايه‌ی بزرگ روی يك ديوار پر از نقاشی. هميشه بود. بالاخره خودش را رساند.

 

به كسی چيزی نگفتم. سه روز بعد از عقدمان، وقتی تنهايی رفتم مغازه‌ی عمو جان، به بهانه‌ی دست‌شويی رفتم پايين. خودم نامه را از روی آينه كندم. بعد پاره‌اش كردم و ريختم توی چاه دست‌شويی و سيفون را كشيدم.

 

Ç