سال چهارم

شش آذر 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غلام‌عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سگول

غلام‌عباس مؤذن

 

سگولی رو كه دو روز پيش آورده بودم خونه، بالاخره ننه‌ام ديد. يه مار ديده بود تو زير زمين. پارس كرده بود تا ما رو از خطرش مطلع كنه كه ننه‌ام شنفته بود. تف انداخته بود زمين و با جارو افتاده بود به جون‌اش. سگول بی‌چاره زوزه كشيد و دم‌اش رو برد زير شكم‌اش و رفت تو زيرزمين. تف و لعنت‌ام كرد و گفت: "خدا ذليل‌ات كنه بچه! تا همه جا رو نجس نكرده، زود از اون پايين بيارش بيرون و بندازش بره، وگرنه تو و اونو با هم از خونه می‌اندازم تو كوچه. همه چيزمون بس بود، كم و كسری‌مون فقط يه سگ بود!"

دل‌ام واسه‌ش سوخت، سگول رو می‌گم. تو جوب كوچه، زير پل ديدم‌اش. نمی‌دونم چی شد كه يه‌هويی دنبال‌ام راه افتاد. فكر می‌كنم چون دستی رو سر و گوش‌اش كشيده بودم، خوش‌اش اومده بود. گفتم: "تو كه حيوونا رو دوست داشتی!"

چشم‌غره رفت و گفت: "هنوزم دوست دارم، اما نه حيوونای نجسو! ببرش بندازش تو قبرستون علی. يه پلاستيك با خودت ببر و از اون‌جا يه خرده خاك جمع كن، بيار. تموم ظرف و ظروف‌ام رو نجس كرده. باس خاك‌مالی‌شون كنم تا پاك بشن."

التماس كردم و گفتم: "تو رو به خدا ننه! می‌تونيم نگه‌اش داريم. می‌تونه از خونه‌مون مواظبت كنه كه دزد نياد ..."

ننه‌ام خنديد و گفت: "آخه، كی دزد به خونه‌ی آس و پاسايی مثل بابای تو می‌زنه بچه؟ مگه ما چی داريم كه ازمون بدزدن؟"

گفتم: "پس چرا واسه ماری كه تو زير زمين می‌آد و می‌ره آب نمك می‌ذارين تا بخوره؟"

گفت: "اولا كه اون يه موروزه‌اس، سيده! اين جزء خونواده‌ی ما حساب می‌شه. ننه‌بزرگ‌ات هم همين كار رو می‌كرد. بعد از من هم، تو بايد همين كار رو بكنی. همه‌ی اهل خونه رو می‌شناسه. بو می‌كشه. هيچ وقت نشده كه كسی رو نيش بزنه. دومندش، مارها كه نجس نيستن!"

هميشه آخرای تابستون می‌اومد رو كف آخرين پله‌ی زيرزمين و چمباتمه می‌زد. بعدش سرشو می‌برد تو كاسه‌ی مسی پر از آب نمك و مثل كسی كه به جون‌اش ثمور زده باشه، اونو هورت می‌كشيد و سيراب می‌شد. در طول سال فقط يك بار اون هم آخرای تابستون به‌اش آب نمك می‌داديم. اول زمستون هم غيب‌اش می‌زد. مار كلفتی بود كه يه نوار قرمز از فرق سرش تا نوك دم‌اش كشيده می‌شد، قرمز و براق. وقتی كه می‌اومد، من، بابا و معصومه و همين‌طور ننه‌‌ام، از بالای پله‌ها، نگاش می‌كرديم. يه نوار قرمز رو می‌ديديم كه رو زمين حركت می‌كرد. خوش‌گل بود. يه بار وسطای تابستون ننه‌بزرگ‌ام اون رو زير بالش‌اش ديده بود. دست برده بود زير بالش‌اش كه حس كرده بود يه چيز نرمی زير دست‌اش تكون می‌خوره. بالش‌اش رو كه بلند كرده بود، اونو ديده بود. بسم الله گفته و صلوات فرستاده بود. اون هم آروم رفته بود تو زيرزمين. نمی‌فهميدم چرا و چه‌طوريه كه می‌گن «يه مار سيده»! شايد به همين خاطر هم به‌اش می‌گفتن موروزه! ننه‌بزرگ می‌گفت: "قبلنا، اين قده كلفت نبود، از بس كه عمر كرده چاق شده."

فكر می‌كنم چون خط قرمز روی كول‌اش بود می‌گفتن سيده. مثل مورچه‌های سيدی كه قرمز بودن. جرأت نمی‌كرديم اونا را بكشيم، حتا وقتی از اداره‌ی به‌داشت اومدن خونه رو سم پاشی كنن، ننه ام همه‌اش مواظب بود كارگر به‌داشت طرف لونه‌ی مورچه‌های خرمايی سم نپاشه. يه بار معصومه يكی از مورچه‌های سيد رو از روی دست‌اش كشته بود. ننه‌بزرگ‌ام دو ركعت نماز توبه خوند و معصومه تا دو سه روز نمی‌تونست درست و حسابی غذا بخوره. احساس گناه می‌كرد. حتا اون روز واسه مورچه‌ی سيدی كه كشته بود، گريه كرد!

صبح زود سگول رو گذاشتم رو سكان دوچرخه‌ام و رفتم اون طرف پل قديم. آف‌تاب نرمی رو رودخونه افتاده بود و آب رو براق كرده بود. زنجير دوچرخه‌ام می‌خورد به روپوش‌اش و گژژژژ و گژژژژ صدا می‌كرد. صدای جتی كه از پای‌گاه چهار شكاری تازه بلند شده بود، سگ‌ام رو ترسوند. خواست از رو سكان پايين بپره كه با دست چپ‌ام گرفتم‌اش. به امام‌زاده حسن رسيدم. پياده شدم و دوچرخه رو به طرف قبرستون علی بالا بردم. رو تپه، به تنه‌ی درخت كنار خشكی، دوچرخه رو تكيه دادم و سگول را گرفتم و نشستم رو زمين. يه خورده با هم بازی كرديم و بعد به‌اش گفتم: "ديدی كه؟ اگه خونه می‌موندی ننه‌ام با جارو و چه می‌دونم پاره آجر می‌كشت‌ات." سرشو بوسيدم و شروع كردم به خوندن اسم و فاميلی كه رو سنگ قبرها كنده شده بود. چه‌قدر قبرها زياد شده بود! يعنی اين همه تو اين شهر آدم مرده بود؟ وقتی بر می‌گشتم، جرأت نكردم به پشت سرم نگاه كنم. دل‌ام نيومد. می‌ترسيدم چشم‌ام به چشمای سگول‌ام بيفته و برق چشماش منو بگيره و نذاره ول‌اش كنم.

رسيدم خونه. ننه‌ام ظرف‌ها را جمع كرده بود لب حوض. مشغول تميز كردن آش‌پزخونه بود. گفت: "خاك آوردی با خودت؟" كيسه‌ی پر خاك رو گذاشتم كنار حوض و گفتم: "بيا، اين هم خاك قبرستون!"

دونه دونه توی همه‌ی ظرف و ظروف‌ها خاك می‌ريخت و با كف دست‌اش محكم تو كاسه و بشقاب‌ها رو هم می‌زد و دوباره خالی می‌كرد. هر كدوم رو سه مرتبه پر خاك كرد و با دست‌اش اونا را هم زد. كارش كه تموم شد، خاك‌ها رو ريخت رو زمين. وقتی خاك‌مالی‌اش تموم شد، گفت: "نجسی سگ رو فقط خاك پاك می‌كنه. زبون سگ كه به چيزی بخوره، هيچ صابونی نمی‌تونه اونو نابود كنه، الا خاك!"

يه خرده دل‌ام گرفته بود. نمی‌دونم واسه چی. گاهی اين طوری می‌شدم. شايدم به خاطر سگول‌ام بود، نمی‌دونم. شبی كه گذاشتم‌اش تو قبرستون، تا صبح خواب‌ام نبرد. ديگه از موروزه‌ی زيرزمين مثل قبل خوش‌ام نمی‌اومد. خواستم بكشم‌اش، اما از خدا می‌ترسيدم. می‌ترسيدم گناه كنم. بالاخره اون يه مار سيد بود. فكر می‌كردم حالا سگول‌ام تنهايی تو قبرستون بلايی سرش می‌آد و ممكنه خوراك توره‌ها بشه. موروزه و مورچه‌ها و سگول اون شب تا صبح تو مغزم با هم مخلوط شده بودن و نمی‌ذاشتن بخوابم. تو اونا ستاره‌ها هم بودن كه باعث شدن نصف شب خواب‌ام بگيره. تو خواب با سنگ زدم تو سر موروزه و اونو كشتم. سگول‌ام هم اون‌جا بود. دل‌اش خنك شده بود. وقتی كشتم‌اش اومد و شروع كرد به خوردن‌اش. می‌خورد و كيف می‌كرد!

* سگول: توله سگ

Ç